💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲٨🎬 -«آقا یاسر؟ اجازه هست؟» یاسر نیمخیز میشود و به نشانه ادب دست روی سینه میگذا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۹🎬
برگهها را روی میز میگذارد و همزمان که دستی به چشمانش میکشد، خطاب به مرد، آرام و جدی میگوید:
-«شرمنده یکم ذهنم به هم ریختهاس. الان شما معتقدید این جریان یه دست پشت پرده داره؟!»
-«دقیقا!»
طاها ابروهایش را در هم میکشد، برگهها را دوباره ورق میزند. صدای خشخش کاغذها در سکوت اتاق میپیچد.
-«زیاد دور از تصور نیست. با این چیزایی که گفتید ممکنه این اتفاق مقدمهی اتفاقات جدیتری باشه.»
مرد جوان که انگار، دقیقا منتظر همین جمله است، لبخند کمرنگی میزند و دستاناش را به هم قلاب میکند.
-«منم کاملا با شما موافقم.»
حاج رمضان بعد از توضیحات اولیه، پرونده اصلی را در اختیار طاها میگذارد.
طاها به کاغذ کوچکی که بالای پرونده ضمیمه شده نگاه میکند.
-«بیست و هشت صفحه+اسکن و عکس های مربوطه! »
حاج رمضان به پسر جوان اشارهای میکند و میگوید:
-«درضمن. از اونجایی که گروهت ناقصه میتونی از آقا حامد و یاسر کمک بگیری.»
طاها در ذهناش اسم مرد جوان را چندباری تکرار میکند...گویا نقطهای در کنج ذهنش برای لحظات کوتاهی روشن میشود!
بازدمی کوتاه میگیرد و نگاهش را بین حاج رمضان و حامد جابهجا میکند.
همزمان حامد به نشانه احترام دست دراز میکند.
-«امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم آقای کاویانی...»
طاها درحالی که با حامد دست میدهد، لبخند نصفه و نیمهای میزند و محترمانه میگوید:
-«انشاءالله. فقط محض اطلاع، من بعد از مطالعهی کامل پرونده، با توجه به تخصص، افراد تیمم رو انتخاب میکنم.
اگه بهتون نیاز داشتم درخواست همکاری میدم.»
طاها بعد از اتمام جلسه و خروج از اتاق، نگاهی به ساعتاش می کند.
عقربه روی عدد هفت ایستاده است!
تصمیم میگیرد قبل از هر اقدامی پرونده را کامل بررسی کند.
دستاش را روی کمرش میگذارد و پلهها را یکییکی پایین میآید. مقابل در فلزی اتاقاش میایستد و انگشتش را روی حسگر میگذارد. درِ اتاق، به نرمی باز میشود.
طاها کتاش را از تن درمیآورد و میگذارد روی صندلی.
چند برگهی سفید و خودکار برمیدارد. مینشیند پشت میز و پرونده را باز میکند. از همان لحظهی اول، نیشخندی از سر تاسف روی لباش مینشیند!
طبق گزارش نیروی انتظامی، زنی جوان پنجشنبه، ساعت هفت شب با ۱۱۰ تماس گرفته و گزارش یک درگیری را دادهاست. تا رسیدن نیروها به محل، حدود نیم ساعت طول میکشد .
در آن درگیری یک نفر از ناحیه پهلو مجروح و در بیمارستان بستری میشود. پلیس از طریق دوربین مداربسته فرد ضارب را شناسایی میکند.
ضارب، پسری ۲۳ ساله به نام رامین فردیست. طی چند ساعت محل اختفای مجرم پیدا شده و چند مامور به آن منطقه اعزام میشوند.
رامین فردی با مقاومت فراوان سعی میکند از دست ماموران فرار کند. حتی با درآوردن چاقو و فریاد زدن، ماموران را به درگیری فیزیکی مجبور میکند.
یکی از ماموران با چند ضربه، چاقو را از دست او گرفته و دستگیرش میکند.
در همین حین، گویا تعدادی از رهگذران که شاهد کتک خوردن رامین فردی بودند شروع میکنند به فیلم برداری از صحنه...
طی چند ساعت، فیلم درگیری و دستگیری رامین فردی در شبکههای معاند خارجی پخش میشود. همه میگویند رامین فردی هنگامی که داشته به رفتار ماموران با یک زن بیحجاب اعتراض میکرده این بلا سرش آمده! طولی نمیکشد که فضای مجازی پر میشود از عکس و فیلمهای شخصی رامین.
پروژه قهرمان سازی برای بار چندم در ایران استارت میخورد.
تعدادی از بلاگرها و چهرههای مطرحِ فضای مجازی، همزمان استوریهایی با مضمون یکسان میگذارند: (رامین، حقتو پس میگیریم!) و در انتها، هشتکِ (آزادی) و (فرزند ایران) میزنند تنگش!
#پایان_قسمت۲۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/٢۶
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
هدایت شده از طرح تحول
📖| نامکتاب: مارپیچ خون
🖋| نوشتہ:یاشار عبدالحسین زاده
❓ |چرا بخونمش؟ موجب یادآوری انسان از روزهای پر از نفرت و خطرناک دوران اسارت ایرانی ها توسط منافقین و بعثی ها می شود.
👥 | مناسب چهکساییه؟
نوجوانان و جوانان.
🏷| خلاصه:
داستان درمورد دو عضو از اطلاعات به نام فرهاد و عباس است که برای ماموریتی به مخوف ترین پایگاه دشمن میروند، تا با چالش ها و مارپیچ های جدیدی روبرو میشوند.
☕️ | جرعهای از کتاب:
هر طور شده خودم رو جمع و جور کردم و رسوندم بالاسر اسیر تازه وارد. با دست بچه هارو کنار زدم تا ببینم طفلک چه بلایی سرش اومده که خشکم زد!
دو سه تا چک توی گوشم زدم تا به خودم بیام و چیزی که میبینم رو باور کنم،عباس دراز به دراز جلوم افتاده بود...
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم افشار
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@tarhe_tahavol🎙
⸾‣@anar_newss🎙
⸾‣@ANARSTORY🎙
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن