هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
⚠️قبل از خواندن این پیام، شرایط و قوانین گعده را مطالعه کنید.
سلام بر اهالی باغ انار✋🏻
⬅️ بدون معطلی، بریم برای ذکر موضوعِ ششمین جلسهی گعده.
روز دوشنبه (۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵) قراره راجع به چی صحبت کنیم⁉️
🎙برای دوباره ورزش دادن ذهنتون امادهاید؟
قراره در جلسه ی بعدی علاوه بر بررسی تکلیف جلسه ی پیش، یک مقدار تمرین هارو سخت تر کنیم.
قراره بهتر یاد بگیریم و عمیق فکر کنیم.
منتظر جلسه فردای گعده باشید😉🌻
🖇پی نوشت:
این موضوع، سلسله وار ادامه مییابد.
👤راهبر جلسهی پنجم: @Non_val_ghalam
⏰ساعت برگذاری: ١٧ الی ١٨
📍مکان: سفر به کائنات ( کلیک کنید )
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۶۰ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 اول ذیالحجه
💌 سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه سلاماللهعلیهما مبارکباد ⚘⚘
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۶۲ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۰🎬. به نظر خندهدار میآید! فردی که جرمش اقدام به قتل است، به یک قهرمان تبدیل می
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۱🎬
یاسر دستانش را بههم قلاب میکند و به جلو خم میشود.
-«یه پروندهی ساده زیر دستومه، به طور موازی میتونم با این پروَندو پیش ببرمش، فقط...»
-«خب خوبه. من درخواست همکاری رو مینویسم.»
یک علامت سوال تا گلوی یاسر بالا میآید! کمی دست دست میکند. نمیداند پرسیدنش کار درستیست یا...
طاها چشم تنگ میکند.
-«چیزی میخوای بگی؟»
یاسر طبق عادت دستی به گلویش میکشد و با تعلل خاصی میگوید:
-«قصد نداری خو با کمیل در مورد این پروَندو حرف بزنی؟!»
طاها حرفش را نشنیده میگیرد!
بیتوجه به سوال او، مسیر صحبت را تغییر میدهد.
-«تو این فکرم که اگه نیاز شد از خانم صابری کمک بگیرم.
شنیدم کارش خیلی درسته!»
یاسر با کلافگی دستی به محاسنش میکشد.
-«دُرُستوم شنیدی؛ کارش خوبه.
کار توام تو پیچوندن مطلبو خوبه، رو دست نداری!»
از جا بلند میشود و به سمت در اتاق قدم برمیدارد.
-«هماهنگ میکنم دو ساعت دیگه بریم بیمارستانو.»
دوساعتبعد:
طاها و یاسر با قدمهای بلند به سمت انتهای راهروی بیمارستان میروند.
سرباز جوانی که روی صندلی نشسته است، با دیدنشان میایستد.
قبل از آنکه بخواهد حرفی بزند، طاها دست در جیب پالتویش میبرد و کارتش را بیرون میآورد.
-«قبلا هماهنگ شده...
وضعیتش چطوره؟»
سرباز نگاهش را بین کارت و چهرهی طاها جابهجا میکند و با کمی لکنت که گویا مادرزادیست میگوید:
-«زَ...زخمش زیاد عمیق نبود... دُ...دکترش گفت چند روز دیگه مرخص میشه...»
طاها با جدیت سر تکان میدهد و میپرسد:
-«این چندروز رفتارش چطور بوده؟!»
-«عه... راستش، اِ...امروز زیاد سر و صدا کرد! می...میخواست فرار کنه... برا همین گفتن بـِ...بهش دستبند بزنم...»
طاها کارتش را درون جیبِ پالتویش میگذارد. بعد کف دستش را به سمت او میگیرد.
-«کلید دستبندو بده من...»
سرباز با دستپاچگی جیبهایش را میگردد و بعد از چند ثانیه، آن را به طاها میدهد.
طاها نگاهی به کف دستش انداخته، کلید کوچک فلزی را درون مشتش زندانی میکند و با آرنج ضربهای به پهلوی یاسر میزند.
یاسر که متوجه منظور او شده، با لبخندی دنداننما و سطحی، قدمی به جلو گذاشته و دستش را پشت شانهی سرباز میگذارد.
-«بریم پایین... کارت دارم!»
سرباز گیج و خجالتزده نگاهش را بین یاسر و طاها جابهجا میکند و به ناچار قبول میکند.
همانطور که یاسر او را به سمت آسانسور هدایت میکند، میپرسد:
-«چقدر از خدمتت مونده؟»
-«چهار ماه و...»
طاها ادامهی مکالمهی آنها را نمیشنود!
در را باز میکند و فضای اتاق را از زیر نظر میگذراند.
همینکه در را پشت سرش میبندد، صدای قیژِ لولا درون اتاق میپیچد.
سینا همزمان ملافه را روی سرش میکشد و به سمت پنجره برمیگردد.
-«هی! به پرستار بگو بهم مسکن بده!»
رامین این جمله را با صدایی گرفته و خشدار میگوید. به خیالش کسی که وارد اتاق شده، سرباز وظیفهاست!
طاها کلافه چشمانش را میمالد و بیصدا به سمت تخت قدمبرمیدارد.
صندلی را از سمت چپ تخت برمیدارد. پایههای آن روی زمین کشیده میشود و صدایی آزاردهنده تولید میکند.
تخت را دور میزند.
روی صندلی مینشیند و پای راستش را روی پای دیگرش میاندازد. چند ثانیهای در سکوت میگذرد.
#پایان_قسمت۳۱
🗓۱۴۰۵/۲/۳۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۱🎬 یاسر دستانش را بههم قلاب میکند و به جلو خم میشود. -«یه پروندهی ساده زیر د
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۲🎬.
سینا با کنجکاوی و حس اضطراب، گوشهی ملافه را کنار میزند. طاها که دقیقا منتظر همین صحنه است، ابروهایش در هم گره میخورند و خیره به او میگوید:
-«سینا فردی... پاشو بشین!»
سینا با دیدن چهرهی جدی و باابهتِ فرد مقابلاش، لحظهای عنان از کف میدهد.
با چشمانیکه کم مانده از حدقه بیرون بزنند، دست لرزاناش را بالا میآورد و ملافه را کنار میزند.
زیر نگاهِ سنگینِ طاها نیمخیز میشود و روی تخت مینشیند. سعی میکند با اخمی نمایشی خودش را جمعجور کند تا ترس در چهرهاش کمرنگتر شود.
-«باید باهم حرف بزنیم. میخوام درمورد اتفاقی که برات افتاد توضیح بدی!»
یک باره خون به مغز سینا نمیرسد! با خود فکر میکند بهترین دفاع حملهاست!
دستش را که به میلهی تخت بسته شده؛ مشت میکند و فریاد میزند:
-«تا کی قراره اون اتفاق ووو تعریف کنممممم. دست از سرم برداریدددد...»
و دست آزادش را به میلهی تخت میکوبد! تخت صدای جیرجیر بلندی میدهد و یک تکانِ اساسی میخورد.
طاها اما انتظار این رفتار را از همان اول داشت! با خونسردی، نیشخندی میزند و زل میزند به چشمانِ ناآرامِ سینا.
-«همین رفتارو با پسرعموت داشتی که بهت چاقو زد؟»
گفتن این جمله همان و خشک شدن سینا همان!
-«چـ..چـ..چی...گفتی؟!»
طاها با لحن تندی به قصد آزار، سوالاش را دوباره تکرار میکند:
-«گفتم با رامینم همینطوری رفتار کردی که بهت چاقو زد؟»
نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد:
-«یا شایدم قرارتون از اول همین بود!؟
یه سوال؟! ده میلیون واسه همچین زخمی کم نبود؟! نمیدونم خبر داری یا نه...
اون تیزی اگه دوسانت اینورتر خورده بود، الان یه کلیه نداشتی!! اگه نظر منو بخوای باید قبل این نمایشا، پولِ تپلتری در ازای جونت ازش میگرفتی!»
سینا هاج و واج نگاهاش میکند اما با این وجود از لجبازیاش کاسته نمیشود.
-«من اصلا متوجه حرفت نمیشم! چه پولی؟ چه کشکی؟ چی میگی اصلا...»
طاها لبخند میزند.
-«که اینطور! پس عجالتا میگم بفرستنت بازداشتگاه تا یادت بیاد اون پول چطوری، کشکی کشکی اومده تو حسابت!
فقط امیدوارم دخلی به اتفاقای امنیتی که داره تو کشور میفته نداشته باشی، وگرنه...»
آه عمیقی کشیده و از جایش بلند میشود. گوشیاش را باز میکند و با یاسر تماس میگیرد.
همین که تماس وصل میشود؛ میگوید:
-«بگو سینا فردی رو به محض مرخصی بفرستن بازداشتگاه!»
یاسر با چهرهای متعجب دستاش را جلوی دهاناش میگذارد، تا با وجود آرام حرف زدن، صدایش خوب به آنطرفِ خط برسد:
-حالت خوبه طاها؟ اونکه...»
طاها زیرچشمی سینا را از نظر میگذراند و به سمت در، قدم برمیدارد. قبل از آنکه جملهی یاسر کامل شود، تماس را قطع میکند.
دستاش که روی دستگیرهی در مینشیند، سینا با تهماندهی صدای لرزانش میگوید:
-«آقا... مَـ..من... من کاری نکردم!
اگه برم زندان مادرم از غصه دق میکنه!»
طاها برمیگردد. نگاهش میخورد به چشمان مضطرب سینا. رنگ از رخش پریده است و قفسهی سینه اش بالا و پایین میرود.
عقب گرد میکند و دوباره روی صندلی مینشیند.
-«جای این کارا و حرفایی که محض اطلاعت من همهشو از حفظم، درست و حسابی جواب سوالامو میدی! وگرنه من میدونم و تو!»
با صدایی بلندتر از حدِ معمول میگوید:
-«شنیدی؟؟»
سینا تند تند سرش را تکان میدهد:
-«بـ...بله.»
طاها به آرامی دستاش را جلو میآورد تا دستبند را باز کند.
-«خوبه. الان قشنگ تعریف کن اون ده تومنو کی به حسابت واریز کرد؟»
ثانیهای سکوت میکند تا سینا بتواند کمی تمرکز کند.
بعد از چند ثانیه، سینا درحالی که سرش را پایین انداخته است، میگوید:
-«خـ..خودِ رامین...
چندماه قبل اومد خونهمون. خیلی خوشحال بود. گفت یه جایی رو پیدا کرده برای کار که درآمد و مزایای خوبی داره. خیلی وقت بود دنبال کار میگشت تا خرج دانشگاهشو بده
#پایان_قسمت۳۲
🗓۱۴۰۵/۲/۳٠
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344