💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۰🎬. به نظر خندهدار میآید! فردی که جرمش اقدام به قتل است، به یک قهرمان تبدیل می
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۱🎬
یاسر دستانش را بههم قلاب میکند و به جلو خم میشود.
-«یه پروندهی ساده زیر دستومه، به طور موازی میتونم با این پروَندو پیش ببرمش، فقط...»
-«خب خوبه. من درخواست همکاری رو مینویسم.»
یک علامت سوال تا گلوی یاسر بالا میآید! کمی دست دست میکند. نمیداند پرسیدنش کار درستیست یا...
طاها چشم تنگ میکند.
-«چیزی میخوای بگی؟»
یاسر طبق عادت دستی به گلویش میکشد و با تعلل خاصی میگوید:
-«قصد نداری خو با کمیل در مورد این پروَندو حرف بزنی؟!»
طاها حرفش را نشنیده میگیرد!
بیتوجه به سوال او، مسیر صحبت را تغییر میدهد.
-«تو این فکرم که اگه نیاز شد از خانم صابری کمک بگیرم.
شنیدم کارش خیلی درسته!»
یاسر با کلافگی دستی به محاسنش میکشد.
-«دُرُستوم شنیدی؛ کارش خوبه.
کار توام تو پیچوندن مطلبو خوبه، رو دست نداری!»
از جا بلند میشود و به سمت در اتاق قدم برمیدارد.
-«هماهنگ میکنم دو ساعت دیگه بریم بیمارستانو.»
دوساعتبعد:
طاها و یاسر با قدمهای بلند به سمت انتهای راهروی بیمارستان میروند.
سرباز جوانی که روی صندلی نشسته است، با دیدنشان میایستد.
قبل از آنکه بخواهد حرفی بزند، طاها دست در جیب پالتویش میبرد و کارتش را بیرون میآورد.
-«قبلا هماهنگ شده...
وضعیتش چطوره؟»
سرباز نگاهش را بین کارت و چهرهی طاها جابهجا میکند و با کمی لکنت که گویا مادرزادیست میگوید:
-«زَ...زخمش زیاد عمیق نبود... دُ...دکترش گفت چند روز دیگه مرخص میشه...»
طاها با جدیت سر تکان میدهد و میپرسد:
-«این چندروز رفتارش چطور بوده؟!»
-«عه... راستش، اِ...امروز زیاد سر و صدا کرد! می...میخواست فرار کنه... برا همین گفتن بـِ...بهش دستبند بزنم...»
طاها کارتش را درون جیبِ پالتویش میگذارد. بعد کف دستش را به سمت او میگیرد.
-«کلید دستبندو بده من...»
سرباز با دستپاچگی جیبهایش را میگردد و بعد از چند ثانیه، آن را به طاها میدهد.
طاها نگاهی به کف دستش انداخته، کلید کوچک فلزی را درون مشتش زندانی میکند و با آرنج ضربهای به پهلوی یاسر میزند.
یاسر که متوجه منظور او شده، با لبخندی دنداننما و سطحی، قدمی به جلو گذاشته و دستش را پشت شانهی سرباز میگذارد.
-«بریم پایین... کارت دارم!»
سرباز گیج و خجالتزده نگاهش را بین یاسر و طاها جابهجا میکند و به ناچار قبول میکند.
همانطور که یاسر او را به سمت آسانسور هدایت میکند، میپرسد:
-«چقدر از خدمتت مونده؟»
-«چهار ماه و...»
طاها ادامهی مکالمهی آنها را نمیشنود!
در را باز میکند و فضای اتاق را از زیر نظر میگذراند.
همینکه در را پشت سرش میبندد، صدای قیژِ لولا درون اتاق میپیچد.
سینا همزمان ملافه را روی سرش میکشد و به سمت پنجره برمیگردد.
-«هی! به پرستار بگو بهم مسکن بده!»
رامین این جمله را با صدایی گرفته و خشدار میگوید. به خیالش کسی که وارد اتاق شده، سرباز وظیفهاست!
طاها کلافه چشمانش را میمالد و بیصدا به سمت تخت قدمبرمیدارد.
صندلی را از سمت چپ تخت برمیدارد. پایههای آن روی زمین کشیده میشود و صدایی آزاردهنده تولید میکند.
تخت را دور میزند.
روی صندلی مینشیند و پای راستش را روی پای دیگرش میاندازد. چند ثانیهای در سکوت میگذرد.
#پایان_قسمت۳۱
🗓۱۴۰۵/۲/۳۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۱🎬 یاسر دستانش را بههم قلاب میکند و به جلو خم میشود. -«یه پروندهی ساده زیر د
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۲🎬.
سینا با کنجکاوی و حس اضطراب، گوشهی ملافه را کنار میزند. طاها که دقیقا منتظر همین صحنه است، ابروهایش در هم گره میخورند و خیره به او میگوید:
-«سینا فردی... پاشو بشین!»
سینا با دیدن چهرهی جدی و باابهتِ فرد مقابلاش، لحظهای عنان از کف میدهد.
با چشمانیکه کم مانده از حدقه بیرون بزنند، دست لرزاناش را بالا میآورد و ملافه را کنار میزند.
زیر نگاهِ سنگینِ طاها نیمخیز میشود و روی تخت مینشیند. سعی میکند با اخمی نمایشی خودش را جمعجور کند تا ترس در چهرهاش کمرنگتر شود.
-«باید باهم حرف بزنیم. میخوام درمورد اتفاقی که برات افتاد توضیح بدی!»
یک باره خون به مغز سینا نمیرسد! با خود فکر میکند بهترین دفاع حملهاست!
دستش را که به میلهی تخت بسته شده؛ مشت میکند و فریاد میزند:
-«تا کی قراره اون اتفاق ووو تعریف کنممممم. دست از سرم برداریدددد...»
و دست آزادش را به میلهی تخت میکوبد! تخت صدای جیرجیر بلندی میدهد و یک تکانِ اساسی میخورد.
طاها اما انتظار این رفتار را از همان اول داشت! با خونسردی، نیشخندی میزند و زل میزند به چشمانِ ناآرامِ سینا.
-«همین رفتارو با پسرعموت داشتی که بهت چاقو زد؟»
گفتن این جمله همان و خشک شدن سینا همان!
-«چـ..چـ..چی...گفتی؟!»
طاها با لحن تندی به قصد آزار، سوالاش را دوباره تکرار میکند:
-«گفتم با رامینم همینطوری رفتار کردی که بهت چاقو زد؟»
نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد:
-«یا شایدم قرارتون از اول همین بود!؟
یه سوال؟! ده میلیون واسه همچین زخمی کم نبود؟! نمیدونم خبر داری یا نه...
اون تیزی اگه دوسانت اینورتر خورده بود، الان یه کلیه نداشتی!! اگه نظر منو بخوای باید قبل این نمایشا، پولِ تپلتری در ازای جونت ازش میگرفتی!»
سینا هاج و واج نگاهاش میکند اما با این وجود از لجبازیاش کاسته نمیشود.
-«من اصلا متوجه حرفت نمیشم! چه پولی؟ چه کشکی؟ چی میگی اصلا...»
طاها لبخند میزند.
-«که اینطور! پس عجالتا میگم بفرستنت بازداشتگاه تا یادت بیاد اون پول چطوری، کشکی کشکی اومده تو حسابت!
فقط امیدوارم دخلی به اتفاقای امنیتی که داره تو کشور میفته نداشته باشی، وگرنه...»
آه عمیقی کشیده و از جایش بلند میشود. گوشیاش را باز میکند و با یاسر تماس میگیرد.
همین که تماس وصل میشود؛ میگوید:
-«بگو سینا فردی رو به محض مرخصی بفرستن بازداشتگاه!»
یاسر با چهرهای متعجب دستاش را جلوی دهاناش میگذارد، تا با وجود آرام حرف زدن، صدایش خوب به آنطرفِ خط برسد:
-حالت خوبه طاها؟ اونکه...»
طاها زیرچشمی سینا را از نظر میگذراند و به سمت در، قدم برمیدارد. قبل از آنکه جملهی یاسر کامل شود، تماس را قطع میکند.
دستاش که روی دستگیرهی در مینشیند، سینا با تهماندهی صدای لرزانش میگوید:
-«آقا... مَـ..من... من کاری نکردم!
اگه برم زندان مادرم از غصه دق میکنه!»
طاها برمیگردد. نگاهش میخورد به چشمان مضطرب سینا. رنگ از رخش پریده است و قفسهی سینه اش بالا و پایین میرود.
عقب گرد میکند و دوباره روی صندلی مینشیند.
-«جای این کارا و حرفایی که محض اطلاعت من همهشو از حفظم، درست و حسابی جواب سوالامو میدی! وگرنه من میدونم و تو!»
با صدایی بلندتر از حدِ معمول میگوید:
-«شنیدی؟؟»
سینا تند تند سرش را تکان میدهد:
-«بـ...بله.»
طاها به آرامی دستاش را جلو میآورد تا دستبند را باز کند.
-«خوبه. الان قشنگ تعریف کن اون ده تومنو کی به حسابت واریز کرد؟»
ثانیهای سکوت میکند تا سینا بتواند کمی تمرکز کند.
بعد از چند ثانیه، سینا درحالی که سرش را پایین انداخته است، میگوید:
-«خـ..خودِ رامین...
چندماه قبل اومد خونهمون. خیلی خوشحال بود. گفت یه جایی رو پیدا کرده برای کار که درآمد و مزایای خوبی داره. خیلی وقت بود دنبال کار میگشت تا خرج دانشگاهشو بده
#پایان_قسمت۳۲
🗓۱۴۰۵/۲/۳٠
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۶۳ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
هدایت شده از استاد فیاض بخش
🔰امتی میتواند به مدارج عالی سلوک نائل شود که ترک عادت کند.
▫️تا زمانی که سالک به نفس خود سختی ندهد، نتیجه نمیگیرد. مثلاً به او توصیه میکنند: «زهد داشته باش!» زهد به معنای این است که واقعاً کم مصرف کند.
▫️خداوند مرحوم آقای مطهری را رحمت کند. من این را مکرر از خود ایشان شنیدهام که میگفت: «زهد تعاریف گوناگونی دارد، ولی تعریفی که من میکنم این است: کمترین مصرف برای بیشترین نفع بخشیدن.» یعنی زاهد کسی است که کمترین مصرف را در جامعه میکند برای اینکه بتواند بیشترین ارائه و بیشترین خدمت را کند. «قَلِيلَ الْمَئُونَةِ، كَثِيرَ الْمَعُونَةِ»؛ یعنی بارش بر دوش مردم، کمترین است؛ اما بیشترین معاونت و کمک را دارد. این قاعدۀ زاهد است.
▫️الآن این مهم از نان شب برای کشور ما واجبتر است. عزیزان من! دیگر من این را نباید به شما بگویم؛ همۀ ما میدانیم؛ ما بدون تعارف خیلی لطمه خوردیم؛ زیربناهای اقتصادیمان خیلی لطمه خورد؛ پتروشیمیها، ذوبآهن، فولاد مبارکه و... اینها همگی آثار تورمی شدیدی برای جامعه ما دارد.
▫️اگر در یک کشوری دو موشک بزنند، قحطی نان میشود! خب الآن پنجاه روز است که در این مملکت سختترین جنگ و سختترین محدودیتها پیش آمده، اما الحمدلله میبینیم چقدر فراوانی است! جا دارد برای این موهبت سجدۀ شکر بجا بیاوریم. این معجزه است. ولی با این حال باید به قناعت رو بیاوریم.
▫️امتی میتواند در سلوک اجتماعی مدارج عالی سلوکی را طی کند که ترک عادت کند. اگر عزیزان یادشان باشد، زمانی که دستورات سیروسلوک علامۀ بحرالعلوم را میخواندیم، جزء اولین دستوراتی که ایشان میفرمود، ترک عادت بود.
▫️ما متاسفانه عادت کردهایم به اسراف؛ اسراف در آب، برق، بنزین، گاز، مواد خوراکی و...
▫️اینکه میفرماید: «إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ» در سلوک اجتماعی یعنی خداوند جامعهای که اسراف میکند را دوست ندارد؛ لذا به آن جامعه کمک نمیکند.
▫️و از این بدتر اینکه ما معمولا آب و برق و گاز و... را اسراف نمیکنیم، بلکه تبذیر میکنیم! یعنی نابود میکنیم! چون اسراف یعنی انسان نابهجا مصرف کند. خداوند وقتی نوبت به تبذیر میرسد، میفرماید: «إِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطينِ»؛ یعنی اینها را با شیاطین رجیم یکی میکند! آن کسی که مالی را نابود میکند! ما خیلی از کارهایمان نابود کردن است.
▫️اینکه عرض میکنم دامنۀ درازی دارد. لذا باید ترک عادت کنیم. بهخصوص در زمان فعلی که تولید طبیعتاً کم شده است و بسیاری از کارخانهها هزاران نفر از کارگرانشان را اخراج کردهاند؛ چون دیگر کار نیست. این کارگرهای بیکاری که مال و اموال ندارند را چه کسی میخواهد کمک کند؟ پس ما باید هزینههای زندگیمان را کم کنیم؛ یعنی همان تعبیر آقای مطهری: کمترین مصرف برای بیشترین خدمت. الآن دوران امتحان است.
🔸 برشی از بیانات در جلسه شرح حدیث معراج، ۹ اردیبهشت.
@jelvehnooralavi
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۲🎬. سینا با کنجکاوی و حس اضطراب، گوشهی ملافه را کنار میزند. طاها که دقیقا منتظ
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۳🎬
دو هفته قبل که باهم قرار داشتیم، گفت لازمه که یه کارایی انجام بده تا مزایای بیشتری بهش بدن!
گـ...گفت فقط یه کتکِ معمولی بهت میزنم!
هرچی ازش پرسیدم مزایای کارِ تو چه دخلی به کتک زدن من داره، هیچی نگفت! روز قبل از اون اتفاق ده میلیون به حسابم واریز کرد تا راضیم کنه...»
سرش را بالا گرفت و با چشمانی درشت و ملتمس گفت:
-«به خدا نتونستم مخالفت کنم! پولشو لازم داشتم. از طرفیام برام حکم برادر و داشت
قـ...قرار نبود اینکارو بکنه! قـ...رار نبود با چاقو منو بزنه...
اَ..اصلا من خودمم شاکیام آقا...
نگاه درماندهاش را میدوزد به طاها و با صدایی گرفته میگوید:
-«به خدایی که میپرستی بیگناهم!
نمیدونم چرا هرکی میاد یه جوری باهام حرف میزنه انگار مجرمی چیزیام!
به ریخت و قیافهی من میاد آخه؟»
طاها دستی روی محاسنش میکشد تا لبخندش را پنهان کند!
چه حرفها! معلوم است که به ریخت و قیافهاش میآید...
کمی خودش را جلو میکشد.
-«حرفی از محل کارش نزد؟! از اون مزایا چیزی نگفت؟!»
سینا که انگار چیزی یادش آمده باشد ابروهایش را بالا میدهد و با کمی هیجان میگوید:
-«آهااااا یادم اومد! اگه اشتباه نکنم یه بار از دهنش در رفت یه جملهای گفت...
گفت...
گفت که انگار قراره بورسیه بگیره بره خارج! اما درمورد محل کارش چیزی نگفت. فقط میدونم یه مؤسسه دانشبنیانه.»
طاها به فکر فرو میرود. کلمات در ذهناش، مدام چرخ میخورند.
(بورسیه) (خارج) (موسسهی دانش بنیان)!
بلند میشود و بدون حرف، با قدمهای محکمی به سمت در میرود!
در را که چفت میکند، به دیوار کنارش تکیه میدهد و با یاسر تماس میگیرد.
-«بله؟»
-«کارم تموم شد. تو کجایی؟! »
بالافاصله قامت یاسر و سرباز از آنسویِ راهروی بیمارستان پیدا میشود.
.....
یاسر فرمان را یک دور میچرخاند و وارد خیابان اصلی میشود. سرما از درزهای شیشه به درون ماشین نفوذ میکند. یاسر ناچار بخاری را روشن میکند:
-«حرفوی که پشت گوشی گفتی، جدی خو نبود؟»
طاها لبخندی زده و به چهرهی یاسر زل میزند.
-«تو هنوز به روشهای بازجویی من عادت نکردی؟!»
یاسر درحالیکه به جاده نگاه میکند، سرش را تکان میدهد.
-«حدس میزدم...
اون پسرو اقبالش تنبیده بود! روحشم خبر نداشت خو پسرعاموش قراره همچی بلایی سرش بیاره...»
-«شایدم خبر داشت!»
یاسر طوری سرش را به سمت طاها برمیگرداند که مهرههای گردناش تیر میکشند.
-«چه؟! چی چی میگی عامو؟؟!»
طاها به ساعتش نگاه میکند. باید خودش را به جلسهی پروندهی قبلی برساند!
-«فقط در مورد ده میلیونی که به حساب اولش واریز شده بود حرف زدم تا عکسالعملشو ببینم! صبح به یکی سپردم درموردش تحقیق کنه. گویا به جز اون ده میلیون، پنجاه میلیون دیگهام به حساب مادرش که عموماً سینا ازش استفاده میکرد واریز شده.
این یعنی یا میدونسته قراره رامین چیکار کنه، یا در عوض پول، کارای دیگهای هم براش انجام داده!
البته الان این جزئیات برامون مهم نیست، اگه لازم شد دوباره باهاش حرف میزنم.»
یاسر با آن چشمان مشکی، برای لحظهای به چهرهی طاها نگاه میکند و تحسینش میکند:
--«ایول کاکو! حالو چی دیگهای فهمیدی؟»
طاها داشبورد ماشین را باز میکند و وسیلههای درونش را بالا و پایین میکند. از صبح زیر دندهاش تیر میکشید و حالا با تکانهای دوبارهی ماشین، بدتر هم شدهبود!
-«بله! فعلا با خانم صابری تماس بگیر بگو یه لیست از موسسههای دانشبنیان دربیاره، بعد اونارو با رشته و دانشگاهِ رامین فردی تطبیق بده. تاکید کن دنبال موسسهای بگرده که به دانشجوها بورسیهی تحصیلی میده. حسم میگه قراره به جاهای خوبی برسیم.»
-«دنبال چی چی میگردی؟!»
طاها کاغذهای درون داشبورد را کنار میزند.
-«مسکنی چیزی نداری؟!»
یاسر چهرهاش را برانداز میکند و با صدایی که کمی چاشنی نگرانی دارد میگوید:
-«نه نداروم...چرو؟ کوجات درد میکنه؟!»
طاها شکلات بخت برگشتهای را که حداقل یک سالِ نوری، درون داشبورد پوسیده و مثل سنگ شده بود را برمیدارد و بعد از بازکردنش، داخل دهان میگذارد.
درحالی که دندانهایش به واسطهی شکلات، به هم قفل شده بودند، آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:
-«چیز مهمی نیست!»
طعمِ شیرین شکلات، برای دقایقی ضعفش را از بین میبرد.
دوباره به ساعتش زل میزند.
-«میتونی منو برسونی سازمان؟!»
بیحرف، سرتکان میدهد.
-«درضمن خودت برو سراغ رامین!
من یه جلسهی مهم دارم...»
#پایان_قسمت۳۳
🗓۱۴۰۵/۲/۳٠
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198