eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۳🎬 دو هفته قبل که باهم قرار داشتیم، گفت لازمه که یه کارایی انجام بده تا مزایای بی
🕸🦇 🎬 -بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. مدت زمان تخمینی جلسه، ۳۰ دقیقه. موضوع: ارائه‌ی گزارش و بررسی روند پرونده. آقای کاویانی، شروع کنید. -بسم‌الله... طاها نگاه کوتاهی به ساعت‌ مچی‌اش می‌اندازد و برگه‌ی مقابلش را از نظر می‌گذراند. -«خدمتتون عرض کنم که حدود پنج ماه قبل، یه پرونده به بنده سپرده شد که همگی روش اشراف کامل دارید. پس گزافه‌گویی نمی‌کنم و میرم سر اصل مطلب. از اونجایی که بدنه‌ی امنیتی و اطلاعاتی اسرائیل ساختار سختگیرانه و حساسی داشت، نفوذ در اون، تقریبا غیرممکن بود. ورود و خروج افراد بهائی و یهودی، شدیدا زیر نظر بود، چه برسه به افراد معمولی! پس باید هویت جدید و مطمئنی برای خودمون دست و پا می‌کردیم. به هیچ وجه نمی‌تونستیم خودمون رو بهائی معرفی کنیم! چون "بیت‌العدل" (مرکز اداری و روحانی امر بهائی) سفر بهائيان به اسرائيل رو كاملاً تحت كنترل گرفته و بیشتر از ۹ روز اجازه‌ی اقامت در اسرائیل رو نمی‌داد، درحالی که ما حداقل سه‌هفته برای این ماموریت فرجه می‌خواستیم! بر همین اساس... تیم من حدود دوماه، درگیر ساخت اسناد و مدارکی بود تا بتونیم با یک چهره‌ی مقبول و عادی و به اسم افرادی با پیشینه‌ی یهودی وارد خاک اشغالی شیم! از شرحِ پروسه‌ی طولانیِ این مورد می‌گذرم تا وقتتون گرفته نشه... یکی از منابع مهم ما در سازمان اطلاعات نظامی آمان(Aman) با نفوذی که در ساختار سازمان داشت موفق شد من رو به عنوان راننده‌ی شخصی جناب جونیور آیالون، افسر رده‌بالای بخش جاسوسی نظامی، استخدام کنه!» طاها با یادآوری بلایی که سر راننده‌ی قبلی‌ِ جونیور آورده‌ بود، لبخندی می‌زند؛ اما سریع جمعش می‌کند و با کنار زدن چهره‌ی وحشت‌زده و درحال احتضارِ راننده، از پستوی ذهنش، ادامه می‌دهد: -«هفته‌ی دوم و سومِ اقامت ما در اسرائیل، صرف شناسایی ارتباطات آقای آیالون شد. جدای بحث اصلیِ پرونده، تونستیم به نکاتی پی ببریم که در صورت لزوم در اختیارتون قرار می‌گیره... بعد از سه هفته، با یک تصادفِ از پیش تعیین شده، موفق شدیم یک دستگاهِ پیشرفته‌ی ردیابیِ ماهواره‌ای با دسترسی گسترده رو تو اتاق عمل، داخل بدن آقای آیالون جاساز کنیم و در ادامه‌، دسترسی ردیاب رو برای بخش سایبری باز کنیم... این روند خلاصه‌ی عملیات برون مرزی تیم من بود. اگر سوالی هست بنده درخدمتم.» طاها به صندلی تکیه می‌دهد و چهره‌ی تمام افرادِ درون اتاق را از نظر می‌گذراند. فردی که از بخش حفاظت درون جلسه حضور داشت با اخمی واضح می‌گوید: -«برام جای سواله که چطور تونستید با وجود لو رفتن چهره‌تون فرار کنید!» 🗓۱۴۰۵/۳/۲ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از روضه خانگی
@Rozekhanegeeروضه خانگی - حضرت عباس(ع) - 1660.mp3
زمان: حجم: 10.4M
🎙به یک طرف تب و تاب خیام دیدنی است... 🔻روضه (ع) ⏱ | 11:07 👤کربلایی سید 💡 کانال روضه‌های کوتاهِ کاملِ خانگی @RozeKhanegee
23.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ وقتی «سردار سید مجید موسوی» دختران دانش‌آموز را غافلگیر می‌کند ❤️⃝⃡🌱🕊 🥀@zibaeihai_zendegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۴🎬 -بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. مدت زمان تخمینی جلسه، ۳۰ دقیقه. موضوع: ارائه‌ی گزارش
🕸🦇 🎬 طاها نیشخندی می‌زند و برگه‌های مقابلش را مرتب می‌کند. سعی دارد نفس عمیقی بکشد تا به اعصاب‌اش مسلط شود. طبق معمول پای راست‌اش، ناخودآگاه ضرب می‌گیرد! مامور حفاظت قبل از آنکه طاها دهان باز کند، برگه‌ی مقابل‌اش را بالا می‌آورد و می‌گوید: -«تو این گزارش نوشته شما قبل از رسیدن سربازای اسرائیلی، از طریق مرز آبی فرار کردید. چطور ممکنه بعد لو رفتن هویت ایرانی‌تون به همین راحتی و با یه کشتی از اسرائیل خارج شید؟ طبق تجربه، اونا باید برای کشتن شما دست به هرکاری می‌زدن!» حاج رمضان، چهره‌ی او را از نظر می‌گذراند و با باز و بسته کردن چشمان‌اش، طاها را به آرامش دعوت می‌کند! طاها پلک‌اش را با خستگی می‌مالد و درحالی که همچنان پایش را تکان می‌دهد، می‌گوید: -«تو همون گزارشی که تو دستتونه توضیح دادم، اشاره کردم که برنامه‌ی ما طوری بود که نیروهای امنیتی اسرائیل از مرگ من اطمینان حاصل کنن تا بتونیم وقت بخریم و از کشور خارج شیم... اما به دلیل یه اتفاق غیرمنتظره، دقیقا چند ساعت قبل از رسیدن ما به کشتی، منبعمون خبر میده که متوجه جعلی بودن جسد شدن... سرعت و دقت ما باعث زنده موندنمون شد جناب! طبق اطلاعاتی که من دارم، سربازا دو ساعت بعد از خروجمون از اورشلیم دست به کار شدن، و وقتی فهمیدن از مرز آبی خارج شدیم که کار از کار گذشـ...» مامور حفاظت، کلام طاها را قطع می‌کند و درحالی که ابروهای پیوسته‌اش را بالا می‌دهد، با تندی می‌گوید: -«منبعمون خبر داد، منبعمون کمک کرد، جالبه!! جدیدا فقط همینارو می‌شنوم! درهرصورت امیدوارم درک کنید. کار من اینه که حواسمو جمع کنم تا اتفاق بدی نیفته... بر فرض اگرهم شما تونسته باشید به همین راحتی فرار کنید، هیچ تضمینی وجود نداره که هویت اصلی‌تون لو نرفته باشه!» درحالی که طاها زیر این فشارِ روانی، زخمش بازی در آورده و تیر می‌کشد، چندکیلومتر آن‌طرف‌تر، یاسر وارد بازداشتگاه می‌شود و به سمت نگهبان می‌رود. برگه‌ی ورود را نشان‌اش می‌دهد و درحالی که سعی می‌کند لهجه‌اش را کنترل کند، می‌گوید: -«می‌تونم رامین فردی رو ببینم؟!» نگهبان سر تا پای یاسر را از نظر می‌گذراند و می‌گوید: -«دیر اومدید؛ همین یه ربع پیش منتقل شد بیمارستان!» به صدم ثانیه نرسیده؛ ضربان‌اش یک‌باره بالا می‌رود! برگه را محکم در دستش می‌فشارد. نگاهش تیز می‌شود و تا مغز استخوان نگهبان را می‌بُرَد: -«یعنی چی؟! چه بلایی سرش اومده؟» -«امروز بعد ناهار تشنج کرد. بچه‌ها منتقلش کردن.» اخم‌اش پررنگ‌تر می‌شود. سعی می‌کند صدایش را کنترل کند اما بی‌فایده‌است: -«ایطو اتفاقی افتاد اونوقت شما گزارشو ندادید؟؟ مگه نگفته بودیم کوچیک‌ترین تغییر رفتار و حالات رامین فردی رو باید اطلاع بدید؟» نگهبان، لب پایینی خود را با دندان به داخل می‌کشد. دستانش را در هم گره می‌کند: -«فرصت نشد!» یاسر با تاسف سری تکان می‌دهد. عجب جمله‌ی بی‌منطقی! -«کدوم بیمارستان بردنش؟» -«امام رضا...» به ساعت‌اش نیم‌نگاهی می‌اندازد، برگه را تا می‌کند و درون جیب‌اش برمی‌گرداند. انقدر اعصاب‌اش به‌هم ریخته‌است که بی‌خداحافظی راهش را کج می‌کند و سوار ماشین می‌شود. 🗓۱۴۰۵/۳/۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 غلبه بر دشمن با دعای امام زمان(عج) 🌷 خطاب به سرورمان عجل‌ الله تعالی فرجه الشریف عرضه میدارم که ما با ایمان به خدای متعال و توسل به ائمه معصومین صلوات‌‌الله و سلامه علیهم و با تأسّی به رهبر شهید خود در زیر پرچم جنابتان و در مقابل جبهه کفر و استکبار ایستاده‌ایم و در این مسیر شهدای گرانقدری از طبقات مختلف تقدیم راه عزت و استقلال کشور و اعتلای اسلام و انقلاب اسلامی کرده‌ایم و خساراتی دیگر هم دیده‌ایم. 💌 اینک با تمام وجود به دعای خاص حضرتتان برای غلبه قاطع بر دشمن چه در صحنه مذاکرات و چه در میدان نبرد دل بسته‌ایم و امید داریم هر چه زودتر، هم ما و هم دشمنانمان اثر معجزه‌آسای آن را مشاهده کنیم. ✍️ بخشی از پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای | ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۵🎬 طاها نیشخندی می‌زند و برگه‌های مقابلش را مرتب می‌کند. سعی دارد نفس عمیقی بکشد
🕸🦇 🎬 یاسر با سرعت سرسام‌آوری به سمت بیمارستان امام رضا می‌راند. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشد و سبقت می‌گیرد. ذهنش آشفته است، مدام با خودش کلنجار می‌رود. چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ هزاران سوال بی‌جواب در سرش می‌چرخد. اگر خبر این اتفاق، در فضای مجازی منتشر شود، اصلا نمی‌تواند تصور کند چه هیاهویی ممکن است به پا شود! می‌خواهد این قضیه را با طاها در میان بگذارد تا کمی از فشار روانی‌اش کم شود اما مطمئنا جلسه‌اش هنوز تمام نشده! درحالی که نگاهش مدام بین مسیر خیابان و صفحه‌ی گوشی جابه‌جا می‌شود، پیامی کوتاه به ایمیل کاری خانم صابری ارسال می‌کند. به محض ورود به محوطه‌ی بیمارستان، ماشین را گوشه‌ای رها می‌کند و سراسیمه وارد بخش اورژانس می‌شود. به سمت پذیرش می‌رود. قبل از حرف زدن نفس می‌گیرد و خطاب به پرستار می‌گوید: -«یه مَردو حدودا بیست دقیقه پیش آوردن اینجا، حالش چطوره؟» پرستار اسم رامین را در سیستم جستجو می‌کند. صدای کیبورد روی مغز یاسر رژه می‌رود! در آن فاصله، مدام مردمک چشمش بین لب‌های پرستار و کیبورد کامپیوتر جابه‌جا می‌شود. پرستار لب‌هایش را با زبان تَرکرده و در حالی که از تماس چشمی اجتناب می‌کند، می‌گوید: -«متاسفم!» لحظه‌ای زیر پای یاسر خالی می‌شود. دستش را میان موهایش فرو می‌کند و درحالی که در دلش خدا خدا می‌کند که درست متوجه منظورِ او نشده باشد، می‌گوید: -«متاسف برا چی چی؟ حالش خوبه دیگه؟» پرستار درحالی که میان کشوها دنبال چیزی می‌گردد، سرش را بالا می‌آورد و لحظه‌ای چشم می‌دوزد به چهره‌ی آشفته‌ی یاسر‌: -«خیر آقا، ایشون متاسفانه فوت کردن» کلمات پرستار مانند پتکی بر سرش فرود می‌آید. صداها در گوشش مبهم می‌شوند و خشم، اندوه و سردرگمی هم‌زمان او را دربرمی‌گیرند. زیر نگاه سنگین پرستار به سختی روی نزدیک‌ترین صندلی می‌نشیند، دستش را روی محاسنش می‌کشد و اکسیژن درون ریه‌اش را به سختی تخلیه می‌کند. این خبر، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. همه‌چیز! چاره‌ای ندارد! باید همین حالا با طاها تماس بگیرد. روی شماره‌ی سیو شده‌ی اداری‌اش کلیک می‌کند و گوشی را کنار گوشش نگه می‌دارد. صدای بوق درون گوشش می‌پیچد. طاها با شنیدن ویبره‌ی گوشی‌‌، نوکیای نقلی‌اش را از جیب بیرون می‌آورد. نگاهش را بین جمع می‌گرداند. -«خیلی عذر می‌خوام...» کمی خم می‌شود و بعد از وصل کردن تماس، دستش را مقابل دهانش می‌گیرد: -«تو جلسه‌ام، اگه واجب نیست بعدا بهت...» یاسر کلام طاها را قطع می‌کند: -«طاها فکر کُنوم بدبخت شدیم!...» بعد از قطع کردن تماس، نفهمید با چه حالی از حاج رضوان اجازه‌ی مرخصی خواست که حاجی بالافاصله قبول کرد! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از بدون سانسور🇮🇷
🔴 آقايان میدان دار هر شب 10 شرط رهبری رو به صورت قطعنامه‌ی ثابت، در تجمعات خیاباتی بخوانید... نباید شروط رهبری فراموش شود... ✅ اخبار جنگ ایران و آمریکا در بدون سانسور 👇 @BDON_SANSOR
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا