💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۰🎬 هوا هنوز کاملاً روشن نشده. آسمان پشت پنجره، خاکستریِ مایل به آبیست؛ نه
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۱🎬
چندساعتبعد:
-«سلام...»
طاها با شنیدن صدای یاسر صاف نشسته و تلفن را کنار گوشش نگه میدارد.
-«سلام؛ خبری شده؟»
یاسر نفسی میگیرد و با صدای نسبتا بمش میگوید:
-«آمممم خو هم آره هم نه!
همچی طوری پیچدرپیچ شده که مغزوم قفل کِرده..! از ایمیلای ای پسرو رامین اطلاعات خاصی که گیروم نیومد...
فقط تونستیم از طریق رصدکِردن دوربینای مداربسته مطمئن شیم با کدوم شرکت کار میکِرده!»
-«خب؟ پس چرا معطلی یاسر؟ پاشو بیا اینجا!»
یاسر از پشت میز برخاسته و میگوید:
-«دو دیقه صبروم بده الان میام!»
بعد از چند دقیقه روبروی طاها نشسته و با اخمی از سر دقت، شروع میکند به توضیح دادن.
-«این شرکت دانشبنیان، پنج سالِ قبل از طریق یه سرمایهگذارِ ناشناس تاسیس شده؛ اما تو همین مُدَتو جوری بین دانشجوها اسم و رسم پِی کِرده که یه جَو رقابتی سخت راه افتاده!
دانشجوا هرسال برا گرفتن بورسیهی تحصیلی ای شرکتو تنشونو میدن به تن جَمَل و کلیییی تقلا میکنن!»
طاها با انگشتانش روی میز ضرب گرفته و کنجکاو میپرسد:
-«تنشونو میدن به تنِ چی؟!»
یاسر با لبخندی دنداننما میگوید:
-«جمل!
خو ای یه اصطلاحه! یه جورایی یعنی خودشونو سختی میدن!»
-«نمیشد یکم واضحتر بگی؟ حالا همچینم مهم نیست!
اسم شرکته چیه؟»
یاسر برای لحظهای چشمانش را میبندد. انگار که سعی دارد اطلاعات را در ذهنش طبقهبندی کند!
-«مرکز نوآوری و دانشبنیانِ نجات».
نکتهی عجیبش اینجاست که ظاهرش خو خیلی تمیزه!! خیلییی تمیز.
نه از هیئتمدیرهاش اطلاعات درستوحسابی پیدا کِردم، نه از سرمایهگذار اصلیو.
هر چی بیشتر میگردم بیشتر قضیه بودار میشه!»
#پایان_قسمت۴۱✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از دیمزن
ما از خیابان ها به خانه هایمان برنخواهیم گشت.
ما راه می افتیم و یکی یکی درخواست های آقای شهیدمان را مطالبه و اجرایی خواهیم کرد.
#حکمرانیمردمی
#مشارکتمردمدراقتصاد
#مشارکتمردمدرادارهکشور
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
✅ بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۷۴ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
✅ @BisimchiMedia
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نامکتاب: داعشی و عاشقی
🖋| نوشته: مجیدملامحمدی
❓ |چرا بخونمش؟ داستانی است درباره دو عضو داعشی که حین مأموریت، متوجه میشوند شیعه ها آن چیزی نیستند که فرماندهان آنها در سوریه میگفتند!
👥 | مناسب چهکساییه؟
در همه سن ها مناسب می باشد.
🏷| خلاصه:
داستان درمورد دو عضو تکفیری داعش می باشد که برای ماموریتی باید در راه اربعین حضور پیدا کنند، در این ماموریت هر یک به مکانی در عراق باید بروند تا کار خود را به نحو احسنت انجام دهند، اما یک نفر از آنها با چالش هایی مواجه میشود..
☕️ | جرعهای از کتاب:
ناگهان چهار مرد قوی هیکل از راه رسیدند، به دشداشه ام چنگ انداختند و من را کشان کشان به جایی کشاندند. آن ها که بودند؟! آنجا کجا بود؟! دورتادورم بیابان بود: لم یزرع و سوزناک.
صدای باد می آمد. طوفان به پروبالم می پیچید. اسب ها احاطه ام کرده بودند. یکی از آن چهار نفر گفت: خودش است. وهب نصرانی! باید همین الا سر از تن او جدا سازیم!
به خودم فشار آوردم که از چنگشان فرار کنم، نتوانستم. فریاد زدم: نه !
من یوسف هستم. یوسف یا جوزف فرانسوی. وهب دیگر کیست؟ مگر جانی هستید که میخواهید سرم را از تن جدا کنید؟! من که گناهی مرتکب نشدهام!
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم افشار
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@ANARSTORY🎙
⸾‣@tarhe_tahavol🎙
⸾‣@anar_newss🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۱🎬 چندساعتبعد: -«سلام...» طاها با شنیدن صدای یاسر صاف نشسته و تلفن را کنار گوشش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۲🎬
-«یه لحظه! تا اونجایی که من میدونم، خیلی سخت میشه شرکت دانشبنیانی رو پیدا کرد که بورسیه خارج بده! مگه اینکه...»
یاسر حرف او را قطع میکند:
-«مگه اینکه ارتباطات بینالمللی شرکتو خیلی قوی باشه! یه نکتهی دیگهام هست؛ شرکت نجاتو فقط به کِسایی بورسیه میده که رو موضوعات خاصِ پروژهای کار کنن.»
طاها ابرو در هم میکشد و به پشتی صندلی تکیه میدهد:
-«موضوعات خاص پروژهای یعنی چی دقیقاً؟»
یاسر نگاهش را از پنجره و نم باران روی شیشهها میدزدد و شانه بالا میاندازد:
-«یعنی هرکی بخواد بورسیه بگیره، باید رو یه سری پروژه کار کنه که خودِ شرکتو تعریف کِرده.»
طاها با تردید میگوید:
-«این که طبیعیه! در مقابل امتیازایی که میده، بایدم یه نفعی ببره.»
-«خو آره، طبیعیه؛ اما ای شرکتو قضیوش فرق میکنه!»
طاها چند لحظه سکوت میکند. صدای برخورد منظم باران با شیشه، ریتم مبهمی به افکارش میدهد:
-«چرا تیکه تیکه اطلاعات میدی یاسر؟!»
یاسر دستهایش را در هم گره میکند و کمی به جلو خم میشود:
-«عامو، جدیداً اصلاً صبر نداریا! حواسوم هست...»
با تاسف سر تکان میدهد و ادامه میدهد:
-«با چندتا از دانشجوهایی که اونجا رفتوآمد داشتن چت کِردُم و اینارو فهمیدُم.
یکی از موضوعات مهم که تقریباً اکثر دانشجوها روش کار میکنن، رو «مواد پیشرفته با قابلیت خودترمیمی» تمرکز داره. به ظاهر از نخبههای شیمی کمک میگیرن بَره صنعت هوافضا! ولی منابعی که دیدوم نشون میداد بخش زیادی از تحقیقاتو به حوزهی نظامی نزدیکه. البته هنو مطمئن نیستما!»
طاها با صدایی آرام زمزمه میکند:
-«جالبه...»
و از روی صندلی بلند میشود.
قدمهایش آرام اما سنگین است. به سمت پنجره میرود و دستهایش را در جیب شلوارش فرو میکند.
چراغهای خیابان در انعکاس قطرات باران، تار و درهم به نظر میرسند؛ درست مثل این پرونده!
یاسر با چشمهایش او را دنبال میکند!
منتظر میماند تا بالاخره زبان بازکند.
-«یاسر! باید مطمئن شیم رامین پشتش به این شرکت گرم بوده یا کلا مسیرو اشتباه اومدیم؟»
-«برا فهمیدن ای قضیو، باید ببینیم اسم رامین تو لیست دانشجوهای بورسیهشدهشون هس یا نه. ولی یادت نره...
گفتوم که سیستمشون خیلی سفتوسخته، به این راحتیا نمیشه توش سرک کشید!»
#پایان_قسمت۴۲✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن