💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۷🎬 مهری لبهایش را جمع میکند. -«والا چه میدونم!» لیلا ابروهایش را درهم میکشد.
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۸🎬
کمیل چند ثانیه بیشتر از حد معمول سکوت میکند.
نگاهش روی گوشهی میز ثابت مانده، گویا غشای نازکی مقابل مردمک چشمانش قرار گرفته و تصاویر را تار کرده است. چیزی نمیبیند!
-«نه...»
طاها ابرو درهم کشیده و بدنش را کمی به جلو متمایل میکند.
-«نه یعنی چی؟»
-«یعنی حرف نزدم باهاش.»
لحنش خشکتر از حد معمول است! طاها این تغییر را خوب میفهمد. مدتهاست زیر فشار همین لحن، زبان به دهن گرفته و زخم خورده!
اما این دفعه دلش میخواست حرف بزند.
اصلا شاید وقتش رسیده؛ که سطل آبی بپاشد به این هیزم سوخته و شعلههای بی رمقی که هر روز بیشتر جان میگرفتند.
محکم پلک میزند:
-«خوبی؟ چرا اوقات تلخی میکنی؟»
کمیل پوزخند کمرنگی میزند.
چند روز بیخبری...
چند تماس بیجواب...
برای بعضی، اینها فقط یک اتفاق معمولیست؛ اما برای او نه.
ناخودآگاه زمزمه میکند:
-«تو که بلد نیستی از نیروهات خبر بگیری...»
جملهاش را در هوا میقاپد!
-«باز شروع نکن کمیل!»
کمیل آهسته سرش را بالا میآورد.
-«چه شروعی؟ تو که استادِ سالم برگشتن از ماموریتهاتی، بهتر نیست یکم حواست به نیروهات باشه تا نیای سراغشونو از من بگیری؟»
خشکش میزند! لبهایش را روی هم میفشارد و نامحسوس، فشار درون سینهاش را تخلیه میکند.
این اولین بار نیست که این نیش و کنایهها را از زبان کمیل میشنود!
کمیل اما بیرحمانه ادامه میدهد:
-«خودتو نگران نکن طاها جان! اگه اتفاقیام واسش افتاد اشکال نداره... خیلی راحت یه گزارش رد کن بگو مفقود شده!»
زیر نگاهِ طاها زیپ کاپشنش را بالا کشیده، کیفش را برمیدارد و به سمت در میرود. در همین حین لحظهای مکث کرده و میگوید:
-«تجربهی خوبی تو این قضایا داری! اونم یکی مثل جواد!»
در با صدای بلندی به هم کوبیده میشود!
طاها خودش را روی صندلی رها میکند.
با این حرکت، درد از پهلو تا گلویش بالا میآید!
نگاهش روی همان نقطهایست که کمیل لحظهای قبل آنجا ایستاده بود. انگار هنوز رد حضورش پررنگ است که جرأت نمیکند با خیالی آسوده نفس بکشد!
صدای جواد درگوشش پیچ میخورد:
-«کمیل همیشه عجله میکنه. آخر همین عجول بودنش کار دست همهمون میده!»
***
طاها تمام کارها را هماهنگ کرده، زمان جلسات را تنظیم میکند و بعد از سپردن کارها از سازمان بیرون میزند.
گفت و گویش با خانم صابری ذهنش را درگیر کرده! تنشهای فضای مجازی سریعتر از چیزی که فکرش را میکرد بالا گرفتهاست.
بعید نیست با این سرعت، دیر یا زود اعتراضات به کف خیابان کشیده شود!
خستگی از شانههایش آویزان شده و درد مبهم پهلو و کمر، هنوز رهایش نکردهاست!
دستگیرهی در را بالا پایین میکند اما برخلاف تصورش، در باز نمیشود! تقهای به در میزند.
لیلا که مشغول جمع کردن اسباببازیهای مهلاست، ناخودآگاه سربلند میکند و به سمت در میرود.
کلید را درون قفل میچرخاند و در را باز میکند.
-«سلام.»
با لبخند جوابش را داده و کفشهایش را درمیآورد.
-«چرا درو قفل کرده بودی؟»
مهلا که روی فرش نشسته، با ذوق از جا میپرد.
-«بابایییی!»
طاها لبخند کمرنگی میزند و او را در آغوش میگیرد.
-«سلام عشقِ بابا.»
سوالش در هوا معلق میماند. چند دقیقه بعد، لیلا فنجان چای را مقابل او میگذارد.
-«سرت شلوغ بود امروز؟»
نگاهش را از دفتر رنگآمیزی مهلا برمیدارد.
-«یکم.»
سر تکان میدهد.
-«معلومه.»
-«تو چی؟ عصر رفتی ورزشگاه؟»
درحالی که لیلا از تماس چشمی اجتناب میکند، جرعهای از چای را مینوشد:
-«مهری اومده بود! نتونستم برم.»
#پایان_قسمت۴۸✔️
🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی سوم:
🔸با موضوع:
بررسی رمان های اینترنتی در نرم افزارهای ایرانی و خارجی
🔹با تدریسِ استاد زهرا صادقی_هیام
🗓جمعه ٢٢ خرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۱۵ الی ۱۸:۱۵
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #خانهایکهدیگرنیست🏠 تابستان گرم، آفتاب بیرحمانه بر سقف شیروانی میتا
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#خانهایکهدیگرنیست🏠
او تازهوارد بود. جوان، آرام، با عینک گرد و رفتارهایی حسابشده. در بخش سوابق بیماران کار میکرد، اما علاقهاش به مطالعهی پروندهها صرفاً اداری نبود. شبها گاهی بیشتر از پرستارهای شبکار بیدار میماند؛ از آنهایی بود که در سکوت چیزهایی میدیدند که دیگران نادیده میگرفتند.
نامش در سیستم ثبت شده بود، اما در خاطرهی بیماران ناپدید میشد. شاید چون زیاد صحبت نمیکرد، یا چون بیشتر نگاه میکرد تا قضاوت. و در این آسایشگاه، نگاهکردن کار خطرناکی بود.
از چند هفته پیش، متوجه رفتار عجیبی در یکی از بیماران شده بود..
زنی بینام، در اتاق ۲۷۳. پروندهاش ناقص بود. ورودش ثبت شده، اما هیچ اطلاعاتی از خانواده، تاریخچهی روانی یا تشخیص اولیه موجود نبود. فقط چند یادداشت پراکنده از روانپزشکان سابق که همه یک جملهی مشترک داشتند:
"از آینه دور نگهدارید."
همین جمله بود که ذهن او را مشغول کرد.
شبها، بعد از خاموشی، از کنار اتاقش رد میشد. گاهی درز در را باز میکرد. بیمار نشسته بود، بیحرکت، چشمدوخته به آینهی دیواری.
تا آن شب خاص..
شبی که تصمیم گرفت یادداشتبرداری کند. دفترچهای کوچک از جیب روپوشش بیرون آورد، و نوشت:
«۲۳ آبان – ساعت ۲:۴۰ بامداد
او همچنان بیدار است. به آینه خیره مانده.
اتاق سرد است، اما او نمیلرزد.
چیزی در تاریکی اطراف آینه حرکت میکند. نه انعکاس من، نه سایهی او.
چیزی دیگر.
انگار از درون آینه به بیرون نگاه میکند.»
او نمیترسید. دستکم تا آن لحظه.
اما وقتی برگشت به راهرو، احساس کرد چیزی از پشت سر، نفس میکشد. چرخید..
هیچکس. فقط سکوت.
تا وقتی صدای خشخش دفترچه را شنید.
دفترچه در دستش بود. بسته بودش. اما هنوز صدایی از آن میآمد، مثل ورقخوردن صفحاتی که دستنخوردهاند.
بازش کرد. صفحهی جدیدی اضافه شده بود. دستخط خودش نبود. کسی نوشته بود:
"تو هم حالا دیدهای.
پس تو هم بخشی از آنی."
او یخ زد. نه به خاطر جمله. به خاطر امضایی که پایین صفحه بود.
یک امضای کودکانه. با مداد.
نامی که مدتها از پروندهها پاک شده بود.
نام کودکی که سالها پیش در این ساختمان، پیش از تبدیلشدنش به آسایشگاه روانی، ناپدید شده بود.
همان نامی که روی عکس شکستهی فصل پیش دیده شده بود.
آن شب، نور راهروها لرزید. برق چند لحظه قطع شد.
و از اتاق ۲۷۳، صدای خندهای کوتاه آمد.
نه صدای زن.
صدای کودک.
#پایانقسمت۴✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/٢٢
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزودی | #سینه_سرخ
🔴باغ انار به زودی تقدیم میکند:
مجموعه داستان صوتی سینه سرخ ✨
آنچه لعابِ سرخی را به دل میبخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست. سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلبهایشان قدم میگذارند، چیست؟
همراهمان باشید...
🔹مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
@ANARSTORY
@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
صوت حدیث کساء
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠