eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 صدایی از پشت به گوش می‌رسد: «سام علیکم جناب.» سرم ر
💥 📃 🕊 📠 | خانه حامد و بشری | راوی: نویسنده نان‌های خشکِ باقی‌مانده روی سفره را داخل کیسه مخصوص گذاشت تا هم برای آبگوشت فردا استفاده شوند و هم نانی هدر نرود. بعد سفره را با دقت تا کرد و سر جایش گذاشت. نگاهش به حلقه ازدواجش افتاد؛ همان حلقه‌ای که حامد با تمام توان و عشقش برای او خریده بود. لبخند محوی روی لبش نشست. زیر لب، طوری که فقط خودش و خدایش بشنود، گفت: _خدایا... ممنونم. ممنونم برای این آرامشی که بهم دادی... به حلقه خیره ماند و بعد آرام دستش را روی آن کشید. دلش عجیب سبک بود؛ انگار خدا سهم کوچکی از بهشت را در همین خانه نصیبش کرده بود. --- ساعت ۸:۰۰ شب | خانه بشری رفت توی اتاق و برگه‌ای را از کیفش بیرون آورد. برای چندمین بار به مهر و امضای پایین صفحه نگاه کرد و لبخند زد. برگه را روی میز آرایش گذاشت. از صبح چند بار خواسته بود خبر را به حامد بگوید، اما هر بار منصرف میشد. دلش می‌خواست لحظه‌ای باشد که بتواند برق شادی را در چشم‌های او ببیند. شانه را برداشت و آرام میان موهای خرمایی و بلندش کشید. موهایش هیچ‌وقت با گل‌سر کنار نمی‌آمدند، اما این بار با حوصله آن‌ها را جمع کرد و گل‌سر کوچکی میانشان بست. در آینه نگاهی به خودش انداخت. بی‌اختیار لبخند زد. کارش تازه تمام شده بود که صدای آشنایی از پشت در بلند شد: ✍🏻 📆 /۰۳/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بشریٰ🕊 #قسمت_اول 📠 | خانه حامد و بشری | راوی: نویسنده نان‌های خشکِ باقی
💥 📃 🕊 📠 _منزل خانوم، منزل خانوم تشریف دارن؟ این جمله، شوخی همیشگی حامد بود؛ شوخی‌ای که با وجود تکراری شدنش، هنوز هم لبخند به لب بشری می‌آورد. ابروهایش را بالا انداخت و به سمت در رفت. همین که در را باز کرد، حامد با خستگیِ نشسته روی صورتش لبخند زد. بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه، وارد خانه شد. اما چیزی را نمی‌دانست... حامد خواست طبق معمول چیزی بگوید که بشری با خنده میان حرفش پرید: +باشه آقا، می‌دونم. الان چایی میارم. حامد خندید. _قربونت برم، انگار دیگه از بر شدی. +تقریباً. _پس یه روز باید جمله‌مو عوض کنم. +اون روزم من زودتر حدس می‌زنم. هر دو خندیدند. بشری به آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با استکان چای برگشت. استکان را جلوی حامد گذاشت و گفت: +بخور تا خستگیت در بره، منم الان میام. وقتی به اتاق برگشت، دوباره برگه را برداشت. قلبش تندتر از همیشه می‌زد. بار دیگر به نوشته‌های روی کاغذ نگاه کرد و لبخند زد. بعد آرام از اتاق بیرون آمد. اما در میانه راهرو ایستاد. حامد روی مبل خوابش برده بود. آن‌قدر خسته بود که حتی فرصت نکرده بود چای را بنوشد. بشری چند لحظه به او خیره ماند. بعد با صدایی آرام گفت: _بازم که قبل از چایی خوابت برد... کنارش نشست. _می‌خواستم امشب خوشحالیت رو ببینم... می‌خواستم وقتی خبر رو می‌شنوی، اولین نفری باشم که لبخندت رو می‌بینه... آهی کشید و نگاهش را از صورت حامد نگرفت. _اما انگار باید تا فردا صبر کنم. استکان چای را برداشت و به آشپزخانه برد. وضو گرفت. خنکای آب، خستگی روز را از تنش شست. بعد قرآن را باز کرد و صفحه همان شب را خواند. اما امشب با شب‌های دیگر فرق داشت. هر آیه او را به فکر فرو می‌برد. به دنیا... به آخرت... به نعمت‌هایی که خدا بی‌صدا به زندگی آدم می‌بخشد... و به آینده‌ای که آرام‌آرام در وجودش شکل می‌گرفت. ✍🏻 📆 /۰۳/۲۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
نمونه کتابهای مناسب این ایام از استاد گرامی سید علی اصغر علوی نازنین. @anarstory