💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۲🎬 حاجرضوان دست از ورق زدن پروندهها میکشد. رواننویس را روی میز رها کرده و سر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۳🎬
باد سرد از میان درختان عبور میکند و صدای حرکت برگ ها را زمینهی صدای شعارها میکند.
نیروهای پلیس از دور، با فاصلهای امن شاهد بازاریهایی هستند که از دوساعت قبل جمع شده و شعارهای اقتصادی سر میدهند.
چشمانشان مدام بین جمعیت میچرخند.
تنها یک جرقهی کوچک میتواند تمام معادلات را تغییر دهد.
هوا تاریک است اما، تمام مسیر به واسطهی چراغ مغازهها روشن شدهاند.
چندصدمتر آنطرفتر، ون مشکی مانند جانوری کمین کرده، کنار دیوارِ مدرسه پارک شدهاست.
رضا پشت سیستم نشسته و نورِ آبی مانیتور صورتش را دربرگرفتهاست.
با دست سالمش فریم دوربینها را تک تک تنظیم میکند.
طاها خودش را جلو میکشد:
-«چه خبر؟»
رضا نفسی عمیق کشیده و با دست جمعیت را نشان میدهد.
-«تا الان نزدیک ده نفر با لباس مشکی و سر و صورت پوشیده وارد جمعیت شدن...
فکر میکنم چند دقیقه دیگه شعارا یه رنگ و بوی دیگه بگیره!»
طاها با نگرانی نگاهش را روی مانیتورها میچرخاند.
-«اون دختره چی؟ پیداش نشده؟»
رضا برای اطمینان دوباره روی تصاویر زوم میکند.
-«یا صورتشو پوشنده یا یه گوشه وایساده تا جمعیت بیشتر شه بعد بیاد!»
-«با کمیل ارتباط بگیر ببین وضعیت چطوره؟»
رضا هدست را روی گوشش تنظیم کرده و هدست دوم را به طاها میدهد.
با یک کلیک صدای نفسنفسزدن کمیل در وَن میپیچد.
-«اعلام وضعیت کن...»
کمیل جمعیت را کنار میزند و کنار جوی آب میایستد.
درحالی که نگاهش مدام بین افراد جابهجا میشود، آرام و شمرده شمرده میگوید:
-«احتمالا چند نفر زیر لباساشون چاقو داشته باشن!
موقع رد شدن متوجه شدم تو چندتا از این کوچههای فرعی سه چهارنفر دارن باهم حرف میزنن!
همه لباس یکدست، با ماســـ...»
هنوز جملهاش تمام نشده که به یکباره متوجه زنی میشود که به سمت میدان میرود.
-«موقعیت ساعت ۱۱! زنه رو دیدم...
ببین خودشه؟!»
رضا سریع روی دوربین پنج زوم میکند.
خودش است!
زنی با هودی مشکی و کولهای کوچک...
پای طاها ضرب میگیرد.
برای لحظهای چشمانش را میبندد تا تمرکز کند و بعد با اخمی از سر اضطراب میگوید:
-«برو دنبالش!»
زن وضعیت را خوب میسنجد.
الان بهترین فرصت است!
چند نفر را کنار میزند و درست در قلبِ جمعیت میایستد.
دستش را بلند کرده و یا صدای بلند فریاد میزند:
-«همهی شما...همهی ما...خسته شدیم!
از بیعدالتی؛ از محدودیتهای مسخرهی این نظام؛ از بیجواب موندن خونِ رامین...
از اینکه هیچکس صدای ما رو نمیشنوه!»
جمعیت بیشتر میشود.
-«رامین به خاطر من و شما، به خاطر آزادیمون کشته شد!»
طاها دستی به پیشانیاش کشیده و شقیقههایش را فشار میدهد.
-«دختره خیال کرده آلاء صلاحِ دومه! »
هنوز چند دقیقهای از صحبتهای زن نگذشته که ناگهان صدای تیراندازی بالا میگیرد!
جمعیت مثل موجی که ناگهان به صخره بخورد، پس میکشد.
صدای جیغ در هیاهو گم میشود!
و آنهایی که لباس مشکی و ماسک دارند، درست مثل اینکه منتظر همین لحظه بوده باشند، پخش میشوند میان مردم.
#پایان_قسمت۵۳✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۲۹
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️شیخ اسماعیل رمضانی:
🔹 پویش و درخواست بازگشت به نظر رهبری راه بیاندازید.
🔹 قبول نکنید، از مسیری که نائب امام زمان گفته مخالفم نروید.
🔹 نگذارید تجربه رهبر شهید تکرار شود.
🔹 ما ۱۱۰ شب در خیابان نماندیم که نظر رهبری اجرا نشود.
🚨🚨 خدا در راهی که نظر ولی نباشد برکت قرار نمیدهد
💥به کانال #خط_سوم بپیوندید
❇️ @thirdparty
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
محسن عباسی ولدی14050330 پیام صریح رهبری.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
💢 پیام صریح رهبری
✅ نکاتی دربارهٔ پیام رهبری درمورد #تفاهمنامه
🔹توجه به محکمات و مجملات پیام
🔸«علی الاصول...» یعنی چی؟!
🔹مقایسهٔ قضاوت ما نسبت به مسئولین و تفاهمنامه و قضاوت مقام معظم رهبری
🔸آیا به رهبری تحمیل نشد؟
🔹جنبهٔ بینالمللی این پیام
🎙حجتالاسلام: عباسی ولدی
🌹 حتما نظرتون رو بفرمایید.
💯 حتما گوش کنید و منتشر کنید.
#محسن_عباسی_ولدی
#جهاد_تبیین
https://eitaa.com/joinchat/1676214274C1c9e6cb731
پادکست نور چشم.flac
حجم:
33.7M
نور چشم
عصای دست پدربزرگ بود و هر بار که عمو او را میدید، پیشانیاش را میبوسید.
🖋نویسنده و تدوین: فهیمه ذبیحی هدایت
🎙گوینده: مینا اسد زاده
@anarstory
نظرات
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۳🎬 باد سرد از میان درختان عبور میکند و صدای حرکت برگ ها را زمینهی صدای شعارها
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۴🎬
طاها با تمام توان فریاد میزند:
-«کمیل کی تیراندازی کرددد؟؟»
طاها منتظر جواب کمیل میماند؛ اما..
بین این هیاهو، سکوتِ کمیل از هر اتفاقی ترسناکتر است.
رضا درحالی که دوربینها را تک تک بررسی میکند، زیر لب میگوید:
-«چرا جواب نمیده...؟»
طاها سعی میکند ریههایش را مجبور به حیات کند! هوای داخلِ ون در این فاصله، سنگین و نفسگیر شدهاست!
هدست را محکمتر روی گوشش فشار میدهد، اما بازهم سکوت، مثل دیواری ضخیم، بین او و کمیل قرار گرفته!
چشمهایش روی مانیتور دو دو میزند.
زن هنوز وسط میدان ایستاده! سعی میکند این لحظات را در حافظهی گوشیاش ثبت کند و در این بین با فریادهایش جو را به نفع خودش متشنج کند!
-«بزنیددددددد...
شاید بتونید مارو بکشید اما هیچوقت نمیتونید جلوی عدالتخواهی و آزادی رو بگیرید!»
طاها بیمعطلی بیسیم را از جیبش بیرون آورده و دکمهاش را فشار میدهد:
-«مرکز مرکز، پاس یک! صدامو داری؟»
یاسر بیسیم را جلوی دهانش نگه میدارد:
-«پاس یک؛ مرکز به گوشم!»
-«اعلام وضعیت کن؟!»
-«کد قرمز، ضارب با پوشش پلیس... تکرار میکنم، ضارب با پوشش پلیس!»
-«پاس یک! وارد عمل شید. مفهومه؟»
صدای خشخش، داخل فضای ون میپیچد...
-«دریافت شد!»
اما کمیل...
هیچ خبری از او نیست.
رضا همچنان سعی میکند با او ارتباط بگیرد:
-«کمیل! صدامو داری؟»
هیچکدام جرأت ندارند چشم از مانیتور بردارند!
یاسر همراه نیروهایش به سرعت وارد جمعیت میشود...
پلیس سعی دارد جمعیت را متفرق کند اما مگر میشود مقابل این جوانهای چشم و گوش بستهای که مثلا رگ غیرتشان باد کرده ایستاد!؟
چند صدمتر دورتر از میدان، کمیل با وجود دردی که در پایش پیچیده، با تمام توان میدود.
با هر قدمی که برمیدارد، درد مثل میخی داغ از مچ پایش بالا میرود.
نمیتواند بایستد.
نه وقتی که میداند چند ثانیه تأخیر میتواند این موقعیت را نابود کند!
حصار انگشتانش، دور اسلحه محکمتر میشود.
عرق از شقیقهاش چکیده و صدای نفسهایش در گوشش میپیچد. انگشتش را روی هندزفری میگذارد و با صدایی بلند میگوید:
-«صدامو دارید؟! ضارب شناسایی شد! دنبالشم...»
با شنیدن نویزِ ضعیف، ضربان قلبش بالا میرود!
در همان لحظه، ضارب وارد کوچه میشود؛ کوچهای تنگ، با دیوارهای بلند و سایههایی که انگار دهان باز کردهاند تا او را ببلعند.
مرد، لباس پلیس را از تنش درآورده و پرت میکند گوشهای.
انتهای کوچه به سمت راست میپیچد.
کمیل به پیچ کوچه میرسد؛ پای زخمیاش میلرزد.
مرد درست پشت پیچ ناپدید میشود!
کمیل سرعتش را زیاد میکند، دستش را روی دیوار میکشد تا تعادلش را حفظ کند و در یک صدم ثانیه، مرد از پشت دیوار بیرون میجهد و قبل از اینکه کمیل فرصت واکنش داشته باشد، دستش را دور گردن کمیل حلقه میکند و سرش را با تمام توان به دیوار میکوبد.
با این حرکت اسلحه از دستان کمیل سُر میخورد!
صدای زنگ ممتد داخل گوشهایش میپیچد و تصویر روبهرویش موج برمیدارد.
دست مرد مثل حلقهای آهنی دور گردنش قفل شده و مجال نفس کشیدن را از او گرفته!
مشتش را گره میکند و با تمام توان به پهلوی ضارب میکوبد اما به محض شنیدن نالهی مرد، سرش با شدت بیشتری به خشتهای دیوار برخورد میکند.
سعی میکند تعادلش را حفظ کند.
باریکهی خون از شقیقهاش پایین میآید.
صدای رضا از میان نویزها به گوشش میرسد:
-«کمیل!صدامو داری؟!»
چشمانش سیاهی میرود!
مرد با آن بدنِ ورزیده، جایش را عوض کرده و گردن کمیل را بین ساعد و بازوی راستش زندانی میکند...
کمیل حواسش جای دیگریست!
از میان خونی که چشمانش را دربرگرفته، تصویر تار جواد را میبیند که با لبخندی ملایم میگوید:
-«نقطه ضعفت و پیدا کردم کمیل! میترسم آخرش با گرفتنِ گردنت زمین گیرت کنن!...»
#پایان_قسمت۵۴✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۳۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
یک سوزن به خودمان ....
حرفم تلخ است
ولی ان شاءالله که تلخیَش به خاطر حق بودنش باشد🤲🏻
این روزها که آقای رییس جمهور شده است سیبل و تیرهای عدم ولایت مداری به سویش روانه؛
به خود آمدم که مگر ما چقدر
ولایت مدار بودیم که او را سرزنش میکنیم ⁉️
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #سبک_ازدواجمان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #فرزندآوریمان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #حمایت_از_کالای_ایرانی نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #کتاب_خوانی مان نظر دیگری داشت.
علی الاصول رهبر شهیدمان در مورد #مصرف_گرایی مان نظر دیگری داشت.
و....
و هر بار ما نظر خودمان را عمل کردیم😔
آقای رییس جمهور فقط منتخب ۱۶ ملیون ایرانی نیست❗️
او عصاره و نماینده ی تمام ملت ایران است ❗️
هرچقدر مطیع محض نبودنشان به کاممان تلخ آمد
به خود آییم و مطیع محضِ ولیِّ زمانمان باشیم.
آنوقت عصاره ی ملت میشود کسی مثل #سیدحسن_نصرالله 💔
https://eitaa.com/NhamofoghiDokhtaranBaEmam