eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
باغ انارسینه سرخ قسمت ۲_2_1.mp3
زمان: حجم: 19.3M
بسم الله الرحمن الرحیم آنچه لعابِ سرخی را به دل می‌بخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست... سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلب‌هایشان قدم می‌گذارند، چیست؟ ✍🏻نویسنده‌ این قسمت: خانم‌طیبی‌میگونی(ام‌حسین) 🎙گویندگان: زهرازرگران، فاطمه‌ده‌نوی، مهدی‌تهوری، امین‌اخگر، سادات‌حسینی(دماوند)، بهارحسینی، محمدمقدسی کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار 🌿 @ANARSTORY
آیه 19 سوره ملک أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَافَّاتٍ وَيَقْبِضْنَ ۚ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمَٰنُ ۚ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَصِيرٌ آیا ندانسته اند که پرندگان بالای سرشان را در حالی که بال می گشایند و می بندند، فقط [خدای] رحمان در فضا نگه می دارد؟ ... [ملک–19]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۵🎬 فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده. حس می‌کند ریه‌اش هرلحظه چروک‌ت
🕸🦇 🎬 یک طرف فریاد می‌کشند. جمعیت معترضان بیشتر شده و طرفی دیگر، حیران منتظر نیروی کمکی‌اند تا وضعیت را سر و سامان بدهند! رضا درگیر موقعیت‌یابیِ کمیل است. و یاسردرحالی که سعی می‌کند چشم از افرادِ مشکوک برندارد، پشت ماشین پناه گرفته و سرش را خم می‌کند. -«پاس یک پاس یک، مرکز! مرکز صدامو داری؟» -«پاس یک، اعلام وضعیت!» -«بچه‌ها دید درست ندارن، نمی‌تونن باهاشون درگیر شن! توکوچه‌های فرعی چندتا بسیجی‌ و پلیسو زمین‌گیر کِردَن... وضعیت قرمزه! تکرار می‌کنم! وضعیت قرمزه!» طاها به عینه شاهد هیاهویی‌ست که در قلب تهران به راه افتاده! میان تجمع، همان افراد سیاهپوش، جوان‌های بی‌گناهِ معترض به آزادی را از پشت با اسلحه زخمی کرده و با فریاد و سیاه‌نمایی جوان‌های دیگر را تحریک می‌کنند تا با پلیس درگیر شوند. طاها مشتش را به دست سالم رضا می‌کوبد: -«زود باششش...» رضا با سکوتی مملو از اضطراب روی دکمه‌ای کلیک کرده و سرش را به سمت او برمی‌گرداند. -«پیداش کردم!» طاها دیگر طاقت نمی‌آورد. درِ ون را باز می‌کند و بی‌توجه به درد پهلویش بیرون می‌پرد. بدون لحظه‌ای مکث بی‌سیمش را بالا می‌آورد: -«مرکز مرکز، پاس یک؛ موقعیتِ پاس سه رو واست می‌فرستم. یکی رو بفرست دنبالش. مفهمومه؟ گروهت چشم از سوژه برنداره‌هاااا...» -«مفهمومه عامو! رفتممم!» ضربان قلبش دیوانه‌وار بالا رفته. چهره‌ی جواد بی‌اختیار در ذهنش جان می‌گیرد. زیر لب می‌گوید: -«این بچه‌رو سپردی به من بدبختم کردی، خدا ازت نگذره جواد!» از نزدیک‌ترین کوچه میانبر می‌زند. فکش را روی هم فشار می‌دهد. بی‌سیم را جلوی دهانش می‌گیرد و فریاد می‌زند: -«پاس یک، کجایی؟» یاسر از میان جمعیت متلاطم عبور می‌کند. -«الان می‌رسممم.» نقطه‌ی قرمزِ روی نقشه با سرعت از او دور می‌شود! نور خانه‌ها روی زمین خاکی می‌افتد و سایه‌اش را کش می‌دهد. سرش را به اطراف می‌چرخاند. تنها صدمتر با موقعیت فاصله دارد! اما...اما هرچه بیشتر می‌دود احساس می‌کند کوچه کِش می‌آید. پیچ را که رد می‌کند چشمش به مردی می‌خورد که با تمام توان درحال دویدن است! اما! این را مطمئن است که مرد هیچ شباهتی به کمیل ندارد! __ دستان کمیل بی‌هدف بالا می‌آید. زبان به اشهد نمی‌چرخد! خون روی سر و صورتش خشک شده. نمی‌تواند نفس بکشد! درد از جمجمه تا چشمانش کش می‌آید. مرگ را می‌بیند! جواد را هم! زبانش خشک شده، چسبیده به سقف دهانش. در همین حال که سعی می‌کند با سرفه‌هایی که بیشتر شبیه ناله‌اند، راه نفسش را باز کند، کسی از دور اسمش را فریاد می‌زند. با نفس‌هایی کش‌دار و چهره‌ای شکسته خودش را به کمیل می‌رساند. زانو می‌زند. دستانش می‌لرزند. سر کمیل را بالا می‌آورد! یک لحظه با دیدن چهره‌ی کمیل نفسش بند می‌آید. -«یاحسین...یاحسین....» دست دیگرش را قاب صورتش کرده و خون خشکیده را از روی پلکش کنار می‌زند. صدایش می‌لرزد: -«کمیل جان صد...صدامو می‌شنوی؟» وضعیتش را که می‌بیند، قلبش میان سینه‌ مچاله می‌شود! نگاهش یک‌لحظه هم از چهره‌‌ی کمیل، کنار نمی‌رود. لب‌های کبود، سینه‌ای بی‌حرکت، چشمان نیمه باز، گردن منقبض و بدنی که بی‌اختیار و خاموش تقلا می‌کند. دستش را زیر گردن کمیل می‌برد. خیلی سریع چانه‌اش را کمی بالا می‌کشد تا راه هوا بازتر شود. حسین را به فرزند شش ماهه‌اش قسم می‌دهد! به همان گلویی که از خون سیراب شد. قسمش می‌دهد تا او را شرمنده‌ی جواد و مادرش نکند! بی‌اختیار قطره اشک سمجی از گوشه‌ی چشمانش سر می‌خورد و روی پیشانی‌ کمیل می‌نشیند. ریه‌اش را از اکسیژن پر می‌کند و تنفس دهان به دهان می‌دهد. چندبار این کار را تکرار می‌کند و بعد سرش را در آغوش می‌گیرد. انگشت شست‌اش را میان دو ابرویش می‌گذارد و با فشاری ملایم ماساژ می‌دهد. -«نفس بکش جانِ جدت!» -«کمیلللل باتواممم! تو رو روحِ جواد نفس بکش!» قفسه سینه‌ی کمیل با دردی وحشتناک بالا می‌آید. صدای نفس خسته‌ی کمیل را که می‌شنود؛ بی‌اختیار دستش را دور تن او می‌پیچد و لحظه‌ای، آرام در آغوشش می‌کشد. نمی‌داند، یادش نمی‌آید آخرین بار کی کمیل را خوب دیده بود! اصلا از آخرین باری که او را درمیان آغوشش فشرده بود چقدر می‌گذشت؟ یک‌لحظه سرش بالا می‌آید و خیره می‌شود به آسمان‌، انگار که یک‌لحظه چهره‌ی جواد را میان تاریکی آسمان شهر دیده باشد. نفس می‌کشد، آنقدر محکم که تمام ریه‌هایش پر از هوا شود. شاسی بیسیم را فشار می‌دهد. آرام می‌گوید: -«مرکز! سریع نیروی کمکی بفرست؛ وضعیت کمیل خوب نیست...» 🗓۱۴۰۴/۴/۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بشریٰ🕊 #قسمت_چهارم 📠 شنیدم مادری چند روز است بی‌تاب فرزندش است، هرچقدر م
💥 📃 🕯 بسم الله من اون روز هنوز فکر می‌کردم شاید یه سوءتفاهمه… شاید یه خبر اشتباه. هیچ پدری باور نمی‌کنه که ممکنه یه روز بچه‌ش رو گم کنه. اما همون تماس… همون چند کلمه، همه‌چی رو ازم گرفت. دیگه نفهمیدم چطور لباس پوشیدم، چطور سوار ماشین شدم. فقط یادمه بدنم حرکت می‌کرد ولی خودم اونجا نبودم. ذهنم یه جای دیگه گیر کرده بود؛ پیش بچه‌م. اون روز حوالی دهبید بودم. همه‌چیز به‌هم ریخته بود. بنزین نبود، صف‌ها طولانی بود، آدم‌ها عصبی بودن. ولی من حتی اون‌ها رو هم درست نمی‌دیدم. انگار دنیا یه شیشه کدر شده بود. رفتم سمت مسئول پمپ بنزین. چیزی نگفتم که بخوام قانعش کنم… فقط نگاه کردم. شاید توی چشم‌هام چیزی دید که بدون معطلی گفت پرش کنین. اون لحظه حتی تشکر هم نتونستم بکنم. فقط نشستم پشت فرمون. تا میناب رو نفهمیدم چطور رسیدم. تو راه فقط یه چیز تو سرم بود: «نکنه دیر برسم… نکنه دیر شده باشه…» وقتی رسیدم، مادرش و بقیه هم اونجا بودن. همه‌مون دنبال یه جواب بودیم، ولی هیچ‌کس جواب نداشت. فقط اسم صدا می‌زدیم… اسم بچه‌مون… و هیچ‌چیز برنمی‌گشت. هر جا فکر می‌کردیم ممکنه، رفتیم. بیمارستان‌ها، مسیرها… جاهایی که حتی فکرش هم آدم رو می‌ترسونه. ولی هر بار همون نتیجه.هیچی. یه جایی دیگه حتی صدامون هم شکست. دیگه نه فقط امیدمون، خودمون هم داشتیم کم‌کم از بین می‌رفتیم. رفیتم یه جایی که می‌گفتن برای شهداست… اونجا من فقط نشستم. واقعاً نشستم. دیگه توان ایستادن نداشتم. به خودم می‌گفتم فقط یه نشونه… فقط بفهمم چی شده… حتی اگه بدترینش باشه، فقط بلاتکلیف نباشم. اما هیچ. روزها گذشت. سردخانه‌ها رو یکی‌یکی گشتیم. هر بار که می‌رفتم، دلم می‌گفت شاید این دفعه نباشه… ولی هر بار همون ترس برمی‌گشت. تا اون روز… که گفتن یه کیسه مونده، کسی سراغش نیومده. همون لحظه فهمیدم. قبل از اینکه بازش کنن، من فهمیدم. ولی باز هم رفتم جلو. وقتی باز شد… دنیا برای من تموم شد، ولی من هنوز زنده بودم. بچه‌م بود صورتش… دیگه اون صورتی نبود که من می‌شناختم. ولی بدنش سالم بود… انگار فقط خوابیده بود. یه خواب خیلی عمیق… که بیداری نداشت. من زانو زدم همون‌جا. دستم لرزید. نمی‌دونستم چی کار کنم. فقط نگاه می‌کردم… انگار اگر بیشتر نگاه کنم، شاید برگرده. انگشترش هنوز دستش بود. همون انگشتر کوچیکی که یه روزی براش گرفته بودم. رفتم جلو… آروم از دستش درش آوردم. گذاشتم توی دست خودم. هیچ حرفی نزدم. چون هیچ حرفی توی دنیا اون لحظه وجود نداشت که بتونه چیزی رو درست کنه. فقط یه پدر بودم… که دیر رسیده بود. ✍ 📆 /۴/۰۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344