💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۵🎬 فشارِ ساعد و بازوی مرد روی گلوی کمیل بیشتر شده. حس میکند ریهاش هرلحظه چروکت
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۵۶🎬
یک طرف فریاد میکشند. جمعیت معترضان بیشتر شده و طرفی دیگر، حیران منتظر نیروی کمکیاند تا وضعیت را سر و سامان بدهند!
رضا درگیر موقعیتیابیِ کمیل است. و یاسردرحالی که سعی میکند چشم از افرادِ مشکوک برندارد، پشت ماشین پناه گرفته و سرش را خم میکند.
-«پاس یک پاس یک، مرکز! مرکز صدامو داری؟»
-«پاس یک، اعلام وضعیت!»
-«بچهها دید درست ندارن، نمیتونن باهاشون درگیر شن! توکوچههای فرعی چندتا بسیجی و پلیسو زمینگیر کِردَن...
وضعیت قرمزه!
تکرار میکنم! وضعیت قرمزه!»
طاها به عینه شاهد هیاهوییست که در قلب تهران به راه افتاده!
میان تجمع، همان افراد سیاهپوش، جوانهای بیگناهِ معترض به آزادی را از پشت با اسلحه زخمی کرده و با فریاد و سیاهنمایی جوانهای دیگر را تحریک میکنند تا با پلیس درگیر شوند.
طاها مشتش را به دست سالم رضا میکوبد:
-«زود باششش...»
رضا با سکوتی مملو از اضطراب روی دکمهای کلیک کرده و سرش را به سمت او برمیگرداند.
-«پیداش کردم!»
طاها دیگر طاقت نمیآورد.
درِ ون را باز میکند و بیتوجه به درد پهلویش بیرون میپرد. بدون لحظهای مکث بیسیمش را بالا میآورد:
-«مرکز مرکز، پاس یک؛ موقعیتِ پاس سه رو واست میفرستم. یکی رو بفرست دنبالش. مفهمومه؟
گروهت چشم از سوژه برندارههاااا...»
-«مفهمومه عامو! رفتممم!»
ضربان قلبش دیوانهوار بالا رفته. چهرهی جواد بیاختیار در ذهنش جان میگیرد.
زیر لب میگوید:
-«این بچهرو سپردی به من بدبختم کردی، خدا ازت نگذره جواد!»
از نزدیکترین کوچه میانبر میزند.
فکش را روی هم فشار میدهد.
بیسیم را جلوی دهانش میگیرد و فریاد میزند:
-«پاس یک، کجایی؟»
یاسر از میان جمعیت متلاطم عبور میکند.
-«الان میرسممم.»
نقطهی قرمزِ روی نقشه با سرعت از او دور میشود! نور خانهها روی زمین خاکی میافتد و سایهاش را کش میدهد.
سرش را به اطراف میچرخاند.
تنها صدمتر با موقعیت فاصله دارد! اما...اما هرچه بیشتر میدود احساس میکند کوچه کِش میآید.
پیچ را که رد میکند چشمش به مردی میخورد که با تمام توان درحال دویدن است! اما!
این را مطمئن است که مرد هیچ شباهتی به کمیل ندارد!
__
دستان کمیل بیهدف بالا میآید. زبان به اشهد نمیچرخد! خون روی سر و صورتش خشک شده. نمیتواند نفس بکشد!
درد از جمجمه تا چشمانش کش میآید.
مرگ را میبیند! جواد را هم!
زبانش خشک شده، چسبیده به سقف دهانش. در همین حال که سعی میکند با سرفههایی که بیشتر شبیه نالهاند، راه نفسش را باز کند، کسی از دور اسمش را فریاد میزند.
با نفسهایی کشدار و چهرهای شکسته خودش را به کمیل میرساند.
زانو میزند. دستانش میلرزند. سر کمیل را بالا میآورد!
یک لحظه با دیدن چهرهی کمیل نفسش بند میآید.
-«یاحسین...یاحسین....»
دست دیگرش را قاب صورتش کرده و خون خشکیده را از روی پلکش کنار میزند.
صدایش میلرزد:
-«کمیل جان صد...صدامو میشنوی؟»
وضعیتش را که میبیند، قلبش میان سینه مچاله میشود! نگاهش یکلحظه هم از چهرهی کمیل، کنار نمیرود.
لبهای کبود، سینهای بیحرکت، چشمان نیمه باز، گردن منقبض و بدنی که بیاختیار و خاموش تقلا میکند.
دستش را زیر گردن کمیل میبرد.
خیلی سریع چانهاش را کمی بالا میکشد تا راه هوا بازتر شود. حسین را به فرزند شش ماههاش قسم میدهد!
به همان گلویی که از خون سیراب شد.
قسمش میدهد تا او را شرمندهی جواد و مادرش نکند!
بیاختیار قطره اشک سمجی از گوشهی چشمانش سر میخورد و روی پیشانی کمیل مینشیند.
ریهاش را از اکسیژن پر میکند و تنفس دهان به دهان میدهد. چندبار این کار را تکرار میکند و بعد سرش را در آغوش میگیرد.
انگشت شستاش را میان دو ابرویش میگذارد و با فشاری ملایم ماساژ میدهد.
-«نفس بکش جانِ جدت!»
-«کمیلللل باتواممم!
تو رو روحِ جواد نفس بکش!»
قفسه سینهی کمیل با دردی وحشتناک بالا میآید.
صدای نفس خستهی کمیل را که میشنود؛ بیاختیار دستش را دور تن او میپیچد و لحظهای، آرام در آغوشش میکشد.
نمیداند، یادش نمیآید آخرین بار کی کمیل را خوب دیده بود! اصلا از آخرین باری که او را درمیان آغوشش فشرده بود چقدر میگذشت؟
یکلحظه سرش بالا میآید و خیره میشود به آسمان، انگار که یکلحظه چهرهی جواد را میان تاریکی آسمان شهر دیده باشد.
نفس میکشد، آنقدر محکم که تمام ریههایش پر از هوا شود.
شاسی بیسیم را فشار میدهد. آرام میگوید:
-«مرکز! سریع نیروی کمکی بفرست؛ وضعیت کمیل خوب نیست...»
#پایان_قسمت۵۶
🗓۱۴۰۴/۴/۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بشریٰ🕊 #قسمت_چهارم 📠 شنیدم مادری چند روز است بیتاب فرزندش است، هرچقدر م
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#شهدای_میناب🕯
بسم الله
من اون روز هنوز فکر میکردم شاید یه سوءتفاهمه… شاید یه خبر اشتباه. هیچ پدری باور نمیکنه که ممکنه یه روز بچهش رو گم کنه.
اما همون تماس… همون چند کلمه، همهچی رو ازم گرفت.
دیگه نفهمیدم چطور لباس پوشیدم، چطور سوار ماشین شدم. فقط یادمه بدنم حرکت میکرد ولی خودم اونجا نبودم. ذهنم یه جای دیگه گیر کرده بود؛ پیش بچهم.
اون روز حوالی دهبید بودم. همهچیز بههم ریخته بود. بنزین نبود، صفها طولانی بود، آدمها عصبی بودن. ولی من حتی اونها رو هم درست نمیدیدم. انگار دنیا یه شیشه کدر شده بود.
رفتم سمت مسئول پمپ بنزین. چیزی نگفتم که بخوام قانعش کنم… فقط نگاه کردم. شاید توی چشمهام چیزی دید که بدون معطلی گفت پرش کنین. اون لحظه حتی تشکر هم نتونستم بکنم. فقط نشستم پشت فرمون.
تا میناب رو نفهمیدم چطور رسیدم.
تو راه فقط یه چیز تو سرم بود: «نکنه دیر برسم… نکنه دیر شده باشه…»
وقتی رسیدم، مادرش و بقیه هم اونجا بودن. همهمون دنبال یه جواب بودیم، ولی هیچکس جواب نداشت. فقط اسم صدا میزدیم… اسم بچهمون… و هیچچیز برنمیگشت.
هر جا فکر میکردیم ممکنه، رفتیم. بیمارستانها، مسیرها… جاهایی که حتی فکرش هم آدم رو میترسونه. ولی هر بار همون نتیجه.هیچی.
یه جایی دیگه حتی صدامون هم شکست. دیگه نه فقط امیدمون، خودمون هم داشتیم کمکم از بین میرفتیم.
رفیتم یه جایی که میگفتن برای شهداست… اونجا من فقط نشستم. واقعاً نشستم. دیگه توان ایستادن نداشتم. به خودم میگفتم فقط یه نشونه… فقط بفهمم چی شده… حتی اگه بدترینش باشه، فقط بلاتکلیف نباشم.
اما هیچ.
روزها گذشت.
سردخانهها رو یکییکی گشتیم. هر بار که میرفتم، دلم میگفت شاید این دفعه نباشه… ولی هر بار همون ترس برمیگشت.
تا اون روز… که گفتن یه کیسه مونده، کسی سراغش نیومده.
همون لحظه فهمیدم.
قبل از اینکه بازش کنن، من فهمیدم.
ولی باز هم رفتم جلو.
وقتی باز شد…
دنیا برای من تموم شد، ولی من هنوز زنده بودم.
بچهم بود
صورتش… دیگه اون صورتی نبود که من میشناختم. ولی بدنش سالم بود… انگار فقط خوابیده بود. یه خواب خیلی عمیق… که بیداری نداشت.
من زانو زدم همونجا. دستم لرزید. نمیدونستم چی کار کنم. فقط نگاه میکردم… انگار اگر بیشتر نگاه کنم، شاید برگرده.
انگشترش هنوز دستش بود.
همون انگشتر کوچیکی که یه روزی براش گرفته بودم.
رفتم جلو… آروم از دستش درش آوردم. گذاشتم توی دست خودم.
هیچ حرفی نزدم.
چون هیچ حرفی توی دنیا اون لحظه وجود نداشت که بتونه چیزی رو درست کنه.
فقط یه پدر بودم…
که دیر رسیده بود.
#پایان✅
#خاکستر✍
📆 #۱۴۰۵/۴/۰۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #شهدای_میناب🕯 بسم الله من اون روز هنوز فکر میکردم شاید یه سوءتفاهمه… شای
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#ماه_ملکوت 🌙
یادش بخیر آن روزها؛ آن روزهایی که از شدت شرمساری در دل زمین فرو رفتم و خودم را میان دیگر دوستانم پنهان کردم. آن روزی که با وجود تن سردم، جگرم سوخت. آن روزی که ابرهای بارانی، ما را سوار بر خودشان دنیا را میگشتند و باد را همسفر خود قرار داده بودند. با دوستانم سخن میگفتم و قند را در تنِ آبیم حل میکردم. ناگهان ابرهای سنگین ایستادند. نگاهی کوچک به پایین انداختم؛ خدایا! به خداوندی خودت اینجا دیگر کجاست؟ ما را کجا فرستادهای؟
ناگهان ابرها شروع کردند به گرییدن. تنِ نرمشان را نوازش دادم: چه شده؟ چرا میگریید؟ مقصد ما که اینجا نبود! ابر، همانطور که میگریید، زیر لب زمزمه کرد: «ما شرمساریم که میگرییم.» تعجب کردم؛ شرمسار؟ صدایش طنینانداز آسمان شد: «آری، شرمسار.» تکیه دادم به بدنِ پنبهایاش: چرا ابرِ خدا؟ نفس عمیقی کشید و باد را به جلو هُل داد: «اینجا کاروانی میآیند که بهترینند نزد خدا؛ اما...» بغض در گلویش میشکند، دوباره عدهای از ما را بر زمینِ داغ و سوزان رها میکند. ناگهان زیر پایم خالی میشود و کنار دوستانم فرود میآیم. بر زمینِ صحرایی نگاهی میاندازم؛ ابرها آنقدر گرییدند که حالا اینجا رودی شده است به بزرگیِ سیراب کردنِ کل صحرا.
ناگهان صدای تازیدن اسبهای وحشی آرامشم را بر هم میزند و بالا و پایینم میاندازد. به دوردستها خیره میشوم؛ سربازانی با زرههای آهنین و لباسهای سرخرنگ ایستادهاند جلویمان. آندورتر مردی نورانی با لباسهایی بهشتی به سمتم میآید. قلبم به تپش میافتد؛ از شدت ذوق و خوشحالی، چنین مرد نورانیای به سمت من میآید! مردانِ سرخرنگ به سمتش حمله میکنند و گرد و غباری را به راه میاندازند؛ گرد و غباری که آسمان را میترساند و دلِ من را میلرزاند. نکند به من نرسد!
ناگهان مرد نورانی با اسب به سمتم میتازد و تمام سرخپوشان را به درک واصل میکند. لعنت خداوند و فرشتگان آسمانیاش بر این سرخپوشانِ سنگدل! اسبِ سفیدرنگِ مردِ نورانی روبهرویم میایستد و او را پیاده میکند. مرد به سمت ما میآید و دستش را فرو میکند میان قلبمان. دستِ مرد، دستِ خداست؛ آنقدر که احساسِ خوب و نورانیت دارد. ما را میان دستانش بالا میکشد، به سمت دهانِ مبارکش میبرد. لحظهای نگاهمان میکند و لبانش را از هم میگشاید: «ای قطرهگانه این رود! من عباسم، قمر بنیهاشم، پسر علی بن ابیطالب، جانشین رسول خدا.»
از شدت بزرگیاش سر خم میکنیم و آرامآرام بر زمین میچکیم. مرد ادامه میدهد: «من تشنهام ای قطرهگان! اما مولایم حسین تشنهتر است؛ او نزد خدا برتر است و برادر من است. من نمیتوانم لحظه غمِ او را ببینم. او مرا خواست تا آب ببرم برای کاروانیان؛ رقیهاش، رقیهام، رقیهمان، از تشنگی مینالد. او عزیزِ من است. آیا انصاف است من عطشم را برطرف کنم در حالی که او اینطور ناتوان گشته؟»
از دریچههای چشمانش یاقوتی میچکد میانمان؛ یاقوتی که ارزشمندتر از طلاست. قلبمان به درد میآید؛ رقیه خاتون را تمام ملکوت میشناسند، این از خدا بیخبران چه کس هستند که اینطور ایستادند روبهروی وصیِ خدا؟ مشکِ چرمیِ قهوهایاش را برمیدارد و ما را درونش فرو میکند. مینشینم بر روی سینهاش، سوار بر اسب میتازیم. سرخپوشان حمله میکنند؛ قمر بنیهاشم همه را با یک شمشیر از پا میاندازد. آری! کمتر از این هم توقع نمیرود؛ او پسر علی است؛ همان ازجاکنندهی درب خیبر، همان صاحب ذوالفقار، همان نبض غرور شیعیان. چیزی تا خیمهها نمانده است؛ دل در دلم نیست که برسم به رقیه خاتون و عطش سینهاش را بگیرم، تا بعدها در زمین و زمان افتخار کنم به چنین سعادتی.
هیچچیز جلودار ابوالفضلالعباس نیست؛ او همه را کنار میزند و مصمم به سمت خیمهها میتازد. دو شمشیر از دو طرف هجوم میآورند و دو دستِ پربرکتش را از بدن جدا میکنند. قلبهای ما میسوزد؛ از این مظلومیت. دو شمشیر دیگر نیز میآیند و پاهای استوارش را جدا میکنند. دیگر تاب نمیآورم و فریاد میزنم: «ای دشمنانِ خدا! او ماه ملکوت است نه فقط ماه بنیهاشم؛ جایگاه او نزد خداست و جایگاه شما قعرِ آتشهای جهنم. شما را چه جرات که دست و پای او را میزنید؟!»
اما او همچنان میتازد و مشک را به دندان میکشد و خود را جلو میبرد. ناگهان تیرها زمین و زمان را میشکافند و بدنِ ماهِ ملکوت را چاکچاک میکنند. گوشم را تیز میکنم؛ زمین و زمان لعنت میفرستند به این از خدا بیخبران: «لعنت خداوند بر شما، لعنتِ ملکوتیان بر شما.»
اما این مرد تسلیم نمیشود. دو تیر دیگر میآیند و در چشمانش مینشینند.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ماه_ملکوت 🌙 یادش بخیر آن روزها؛ آن روزهایی که از شدت شرمساری در دل زمین
دیگر طاقت نمیآورم، رو به دو تیر میکنم: «شما چگونه جرات کردید بنشینید بر چشمانِ ماه ملکوت؟!» چوبِ بدنشان لرز میگیرد و با بغض جواب میدهند: «به خدا قسم ما شرمساریم از این مردِ آسمانی؛ خدا کند که ما را ببخشد که ما اگر دستِ خودمان بود، مینشستیم بر چشمانِ کثیف یزید که همهچیز را دید و ایمان نیاورد.»
اما این مرد از جنسِ فولاد است. رو به اسبش میکند و او را خطاب قرار میدهد: «ای اسب من! تو تنها امیدِ من و خیمهها هستی. من هیچ نمیبینم و نمیتوانم هیچ بکنم؛ تو خودت مرا و این مشک را به خیمهها برسان.»
قطراتِ جاری شده از چشمانِ اسب را میبینم؛ با تمامِ زخمها و تیرهای در بدنش، مستحکم میتازد و در زمین و زمان نعره سر میدهد: «بهخدا قسم درماندهام از درگاهِ خدا اگر حرفِ این مرد را بر زمین بگذارم.»
تیری به سمتمان شعله میکشد. به سویش فریاد میزنم: «بهخدا قسم دیگر چیزی از این مرد نمانده، چه چیزی را میخواهی بزنی؟!» ابرها خود را روبهروی تیر سد میکنند، باد مقابلش شمشیر میزند؛ اما تیر نزدیک میشود و همزمان فریاد میزند: «پروردگارا! به خودت قسم این مشک امیدِ خیمهها بود، چگونه بر دلش بنشینم؟ این مشک، امیدِ ماهِ ملکوت بود، چگونه بر دلش بنشینم؟»
ناگهان فرو میرود در قلبِ ما و چنگ میزند بر دلمان. امیدِ امیدهای مرد، ناامید میشود و بر زمین میافتد. من هم آرامآرام از مشک سرازیر میشوم و راهِ خود را مییابم. مینشینم بر روی صورتِ مِثلِ ماه؛ قمرِ ملکوت که حالا پر شده است از زخمهای کوچک و بزرگ. آرام نوازشش میدهم: «ای مردِ آسمانها! مرا بنوش تا با قطرهای آب، نزدِ خدا بروی.»
لبانِ چاکچاکش لب به سخن میگشایند: «بهخدا قسم اگر عباس، قطرهای از آب بنوشد!» مرواریدِ دیگری از گوشهی چشمِ قهرمانِ کربلا میچکد و با همان ناتوانی زمزمه میکند: «خداوندا! این مشک به نزدِ امامم نرسید؛ خودت شاهد باش که دیگر ناتوانم.»
لحظهای بعد قلبش ایستاد و من از شدتِ شرمساری، برای همیشه درونِ خاک فرو رفتم.
#پایان✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۴/۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344