eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #شهدای_میناب🕯 بسم الله من اون روز هنوز فکر می‌کردم شاید یه سوءتفاهمه… شای
💥 📃 🌙 یادش بخیر آن روزها؛ آن روزهایی که از شدت شرمساری در دل زمین فرو رفتم و خودم را میان دیگر دوستانم پنهان کردم. آن روزی که با وجود تن سردم، جگرم سوخت. آن روزی که ابرهای بارانی، ما را سوار بر خودشان دنیا را می‌گشتند و باد را همسفر خود قرار داده بودند. با دوستانم سخن می‌گفتم و قند را در تنِ آبیم حل می‌کردم. ناگهان ابرهای سنگین ایستادند. نگاهی کوچک به پایین انداختم؛ خدایا! به خداوندی خودت اینجا دیگر کجاست؟ ما را کجا فرستاده‌ای؟ ناگهان ابرها شروع کردند به گرییدن. تنِ نرمشان را نوازش دادم: چه شده؟ چرا می‌گریید؟ مقصد ما که اینجا نبود! ابر، همان‌طور که می‌گریید، زیر لب زمزمه کرد: «ما شرمساریم که می‌گرییم.» تعجب کردم؛ شرمسار؟ صدایش طنین‌انداز آسمان شد: «آری، شرمسار.» تکیه دادم به بدنِ پنبه‌ای‌اش: چرا ابرِ خدا؟ نفس عمیقی کشید و باد را به جلو هُل داد: «اینجا کاروانی می‌آیند که بهترینند نزد خدا؛ اما...» بغض در گلویش می‌شکند، دوباره عده‌ای از ما را بر زمینِ داغ و سوزان رها می‌کند. ناگهان زیر پایم خالی می‌شود و کنار دوستانم فرود می‌آیم. بر زمینِ صحرایی نگاهی می‌اندازم؛ ابرها آن‌قدر گرییدند که حالا اینجا رودی شده است به بزرگیِ سیراب کردنِ کل صحرا. ناگهان صدای تازیدن اسب‌های وحشی آرامشم را بر هم می‌زند و بالا و پایینم می‌اندازد. به دوردست‌ها خیره می‌شوم؛ سربازانی با زره‌های آهنین و لباس‌های سرخ‌رنگ ایستاده‌اند جلویمان. آن‌دورتر مردی نورانی با لباس‌هایی بهشتی به سمتم می‌آید. قلبم به تپش می‌افتد؛ از شدت ذوق و خوشحالی، چنین مرد نورانی‌ای به سمت من می‌آید! مردانِ سرخ‌رنگ به سمتش حمله می‌کنند و گرد و غباری را به راه می‌اندازند؛ گرد و غباری که آسمان را می‌ترساند و دلِ من را می‌لرزاند. نکند به من نرسد! ناگهان مرد نورانی با اسب به سمتم می‌تازد و تمام سرخ‌پوشان را به درک واصل می‌کند. لعنت خداوند و فرشتگان آسمانی‌اش بر این سرخ‌پوشانِ سنگ‌دل! اسبِ سفیدرنگِ مردِ نورانی روبه‌رویم می‌ایستد و او را پیاده می‌کند. مرد به سمت ما می‌آید و دستش را فرو می‌کند میان قلبمان. دستِ مرد، دستِ خداست؛ آن‌قدر که احساسِ خوب و نورانیت دارد. ما را میان دستانش بالا می‌کشد، به سمت دهانِ مبارکش می‌برد. لحظه‌ای نگاهمان می‌کند و لبانش را از هم می‌گشاید: «ای قطره‌گانه این رود! من عباسم، قمر بنی‌هاشم، پسر علی بن ابی‌طالب، جانشین رسول خدا.» از شدت بزرگی‌اش سر خم می‌کنیم و آرام‌آرام بر زمین می‌چکیم. مرد ادامه می‌دهد: «من تشنه‌ام ای قطره‌گان! اما مولایم حسین تشنه‌تر است؛ او نزد خدا برتر است و برادر من است. من نمی‌توانم لحظه غمِ او را ببینم. او مرا خواست تا آب ببرم برای کاروانیان؛ رقیه‌اش، رقیه‌ام، رقیه‌مان، از تشنگی می‌نالد. او عزیزِ من است. آیا انصاف است من عطشم را برطرف کنم در حالی که او این‌طور ناتوان گشته؟» از دریچه‌های چشمانش یاقوتی می‌چکد میانمان؛ یاقوتی که ارزشمندتر از طلاست. قلبمان به درد می‌آید؛ رقیه خاتون را تمام ملکوت می‌شناسند، این از خدا بی‌خبران چه کس هستند که این‌طور ایستادند روبه‌روی وصیِ خدا؟ مشکِ چرمیِ قهوه‌ای‌اش را برمی‌دارد و ما را درونش فرو می‌کند. می‌نشینم بر روی سینه‌اش، سوار بر اسب می‌تازیم. سرخ‌پوشان حمله می‌کنند؛ قمر بنی‌هاشم همه را با یک شمشیر از پا می‌اندازد. آری! کمتر از این هم توقع نمی‌رود؛ او پسر علی است؛ همان ازجا‌کننده‌ی درب خیبر، همان صاحب ذوالفقار، همان نبض غرور شیعیان. چیزی تا خیمه‌ها نمانده است؛ دل در دلم نیست که برسم به رقیه خاتون و عطش سینه‌اش را بگیرم، تا بعدها در زمین و زمان افتخار کنم به چنین سعادتی. هیچ‌چیز جلودار ابوالفضل‌العباس نیست؛ او همه را کنار می‌زند و مصمم به سمت خیمه‌ها می‌تازد. دو شمشیر از دو طرف هجوم می‌آورند و دو دستِ پربرکتش را از بدن جدا می‌کنند. قلب‌های ما می‌سوزد؛ از این مظلومیت. دو شمشیر دیگر نیز می‌آیند و پاهای استوارش را جدا می‌کنند. دیگر تاب نمی‌آورم و فریاد می‌زنم: «ای دشمنانِ خدا! او ماه ملکوت است نه فقط ماه بنی‌هاشم؛ جایگاه او نزد خداست و جایگاه شما قعرِ آتش‌های جهنم. شما را چه جرات که دست و پای او را می‌زنید؟!» اما او همچنان می‌تازد و مشک را به دندان می‌کشد و خود را جلو می‌برد. ناگهان تیرها زمین و زمان را می‌شکافند و بدنِ ماهِ ملکوت را چاک‌چاک می‌کنند. گوشم را تیز می‌کنم؛ زمین و زمان لعنت می‌فرستند به این از خدا بی‌خبران: «لعنت خداوند بر شما، لعنتِ ملکوتیان بر شما.» اما این مرد تسلیم نمی‌شود. دو تیر دیگر می‌آیند و در چشمانش می‌نشینند.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ماه_ملکوت 🌙 یادش بخیر آن روزها؛ آن روزهایی که از شدت شرمساری در دل زمین
دیگر طاقت نمی‌آورم، رو به دو تیر می‌کنم: «شما چگونه جرات کردید بنشینید بر چشمانِ ماه ملکوت؟!» چوبِ بدن‌شان لرز می‌گیرد و با بغض جواب می‌دهند: «به خدا قسم ما شرمساریم از این مردِ آسمانی؛ خدا کند که ما را ببخشد که ما اگر دستِ خودمان بود، می‌نشستیم بر چشمانِ کثیف یزید که همه‌چیز را دید و ایمان نیاورد.» اما این مرد از جنسِ فولاد است. رو به اسبش می‌کند و او را خطاب قرار می‌دهد: «ای اسب من! تو تنها امیدِ من و خیمه‌ها هستی. من هیچ نمی‌بینم و نمی‌توانم هیچ بکنم؛ تو خودت مرا و این مشک را به خیمه‌ها برسان.» قطراتِ جاری شده از چشمانِ اسب را می‌بینم؛ با تمامِ زخم‌ها و تیرهای در بدنش، مستحکم می‌تازد و در زمین و زمان نعره سر می‌دهد: «به‌خدا قسم درمانده‌ام از درگاهِ خدا اگر حرفِ این مرد را بر زمین بگذارم.» تیری به سمتمان شعله می‌کشد. به سویش فریاد می‌زنم: «به‌خدا قسم دیگر چیزی از این مرد نمانده، چه چیزی را می‌خواهی بزنی؟!» ابرها خود را روبه‌روی تیر سد می‌کنند، باد مقابلش شمشیر می‌زند؛ اما تیر نزدیک می‌شود و همزمان فریاد می‌زند: «پروردگارا! به خودت قسم این مشک امیدِ خیمه‌ها بود، چگونه بر دلش بنشینم؟ این مشک، امیدِ ماهِ ملکوت بود، چگونه بر دلش بنشینم؟» ناگهان فرو می‌رود در قلبِ ما و چنگ می‌زند بر دلمان. امیدِ امیدهای مرد، ناامید می‌شود و بر زمین می‌افتد. من هم آرام‌آرام از مشک سرازیر می‌شوم و راهِ خود را می‌یابم. می‌نشینم بر روی صورتِ مِثلِ ماه؛ قمرِ ملکوت که حالا پر شده است از زخم‌های کوچک و بزرگ. آرام نوازشش می‌دهم: «ای مردِ آسمان‌ها! مرا بنوش تا با قطره‌ای آب، نزدِ خدا بروی.» لبانِ چاک‌چاکش لب به سخن می‌گشایند: «به‌خدا قسم اگر عباس، قطره‌ای از آب بنوشد!» مرواریدِ دیگری از گوشه‌ی چشمِ قهرمانِ کربلا می‌چکد و با همان ناتوانی زمزمه می‌کند: «خداوندا! این مشک به نزدِ امامم نرسید؛ خودت شاهد باش که دیگر ناتوانم.» لحظه‌ای بعد قلبش ایستاد و من از شدتِ شرمساری، برای همیشه درونِ خاک فرو رفتم. ✍🏻 📆 /۴/۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
تصویری از مشتِ گره‌کرده شهید تنگسیری در لحظه شهادت استوری فرزند شهید تنگسیری در شب تاسوعای حسینی @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
دیگر طاقت نمی‌آورم، رو به دو تیر می‌کنم: «شما چگونه جرات کردید بنشینید بر چشمانِ ماه ملکوت؟!» چوبِ ب
💥 📃 فضای اتاق ۲۷۳ بعد از آن تاریکی عمیق، مثل جایی میان بیداری و خواب بود. صدای قلب راوی تند و تیز می‌کوفت، اما چشم‌هایش هنوز به آینه دوخته شده بود. آن کودک از پشت شیشه زل زده بود؛ چهره‌اش محو و درهم‌رفته، گویی رنجی جاودانه را به دوش می‌کشید. صدای خش‌خش آرامی آمد، شبیه ورق خوردن صفحات کتابی کهنه. ناگهان قاب آینه شروع به تغییر کرد؛ نقوش چوبی به آرامی باز شدند و تصویری از خانه‌ای قدیمی ویران‌شده درون قاب ظاهر شد. تصویری زنده، که از قاب بیرون نمی‌آمد، بلکه انگار قاب خودش به دروازه‌ای تبدیل شده بود. راوی قدم جلو گذاشت، و ناخودآگاه دستش به قاب رسید. لمسش سرد و نمناک بود، مثل لایه‌ای از شبنم روی سنگی باستانی. ناگهان جهان اطراف به لرزش درآمد و صدای کودک واضح‌تر شد: «برگرد... بیا پیشم...» ناگهان، خاطره‌ای مثل موجی از عمق ذهنش فوران کرد: او و برادرش، آن تابستان داغ، وقتی برادر از جلوی آینه عبور کرد و ناپدید شد. صدای خنده‌ی کودک به گریه‌ای مبدل شد؛ اشک‌های بی‌صدا که روی شیشه‌ی آینه جاری شدند. همه چیز شکست. آینه ترک خورد، شکاف‌ها بزرگ‌تر شدند و نور سردی از درون آن فوران کرد. راوی خودش را در میان تصویری از خاطرات متلاشی شده دید؛ دیوارهای خانه، صدای مادر، سایه‌ی پدر، و آن لحظه‌ی ناپدید شدن. اما این‌بار، چیزی متفاوت بود. او احساس کرد خودش هم در حال ناپدید شدن است. زمان پیچیده شده بود. گذشته و حال در هم تنیده شده بودند. و آینه تنها شاهد نبود؛ بلکه عامل بود. در آن لحظه فهمید که آینه در واقع پرتالی است، پلی بین دنیاها. دنیایی که خاطرات زنده‌اند و سایه‌ها قدم می‌زنند. و او… بخشی از آن شده بود. صدای زنگ هشدار آسایشگاه همه‌جا پیچید. چراغ‌ها روشن شدند. راوی از خواب پریده بود، روی صندلی‌اش نشسته بود و نفس نفس می‌زد. دفترچه‌اش روی میز باز بود، صفحه‌ای که آن امضای کودکانه رویش بود، اکنون خالی بود. اما در ته اتاق، صدای خنده‌ی کودکی هنوز می‌پیچید. ✍ 📆 /۰۴/۰۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشورا ثابت کرد، دستِ عمرِسعد به نهاده‌های دامی و گندم رِی نرسید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📚 نام: اتوبوس فیروزه‌ای🚎 نویسنده: حمید بابایی✍ تعداد صفحه: 110📃 خلاصه: اتوبوس‌ها همیشه جای زیادی دارند. آدم‌ها با کلی قصه سوار می‌شوند؛ روی صندلی‌ها می‌نشینند و تا رسیدن به مقصد، باهم از کار و زندگی حرف می‌زنند. «اتوبوس فیروزه‌ای» هم یک اتوبوس است با آدم‌هایی که قصه‌های شنیدنی خوبی دارند. اما این اتوبوس یک فرق بزرگ هم با همه اتوبوس‌های دنیا دارد. مقصدش گنبد فیروزه‌ای کاشی کاری شده‌ای است در شهر قم🕌 توضیحات: کتاب اتوبوس فیروزه‌ای، مجموعه داستان کوتاهی است که به سرپرستی آقای حمید بابایی و توسط انتشارات جمکران به چاپ رسیده است. هر نویسنده سراغ دریچه تازه‌ای رفته و قصه آدمی را روایت کرده که به نوعی با امام زمان(عج) گره خورده است. از پارسای کوچک و بیماری پوستی عجیبش، تا دو دختر جوانی که خودشان هم نمی‌دانند چطوری سر از این کاروان یک روزه درآورده‌اند. همه و همه با زبانی روان و دلشنین، داستان زندگیشان به رشته تحریر در آمده. نامگذاری داستان‌ها با سلیقه خوبی انجام شده و کشش خواندن داستان را در مخاطب برمی‌انگیزد. این مجموعه داستان، به همت ده نویسنده اهل فن نوشته شده است. داستان آدم‌ها در اتوبوس فیروزه‌ای، داستان حاجت نیست؛ داستان قول و قرار است. داستان احوال ما آدم‌ها که گاهی یادمان می‌رود بسته به سیم وصلمان است. سیمی که اگر به امام وصل باشد، حال همه‌ی ما خوب است و اگر گاهی قطعی و خرابی در آن پیش بیاید، یک جای کار می‌لنگد. آدم‌های اتوبوس فیروزه‌ای فهمیده‌اند کجای کار می‌لنگد و حالا راهی شده‌اند از جای درست، زندگیشان را ترمیم کنند✅ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙