💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ماه_ملکوت 🌙 یادش بخیر آن روزها؛ آن روزهایی که از شدت شرمساری در دل زمین
دیگر طاقت نمیآورم، رو به دو تیر میکنم: «شما چگونه جرات کردید بنشینید بر چشمانِ ماه ملکوت؟!» چوبِ بدنشان لرز میگیرد و با بغض جواب میدهند: «به خدا قسم ما شرمساریم از این مردِ آسمانی؛ خدا کند که ما را ببخشد که ما اگر دستِ خودمان بود، مینشستیم بر چشمانِ کثیف یزید که همهچیز را دید و ایمان نیاورد.»
اما این مرد از جنسِ فولاد است. رو به اسبش میکند و او را خطاب قرار میدهد: «ای اسب من! تو تنها امیدِ من و خیمهها هستی. من هیچ نمیبینم و نمیتوانم هیچ بکنم؛ تو خودت مرا و این مشک را به خیمهها برسان.»
قطراتِ جاری شده از چشمانِ اسب را میبینم؛ با تمامِ زخمها و تیرهای در بدنش، مستحکم میتازد و در زمین و زمان نعره سر میدهد: «بهخدا قسم درماندهام از درگاهِ خدا اگر حرفِ این مرد را بر زمین بگذارم.»
تیری به سمتمان شعله میکشد. به سویش فریاد میزنم: «بهخدا قسم دیگر چیزی از این مرد نمانده، چه چیزی را میخواهی بزنی؟!» ابرها خود را روبهروی تیر سد میکنند، باد مقابلش شمشیر میزند؛ اما تیر نزدیک میشود و همزمان فریاد میزند: «پروردگارا! به خودت قسم این مشک امیدِ خیمهها بود، چگونه بر دلش بنشینم؟ این مشک، امیدِ ماهِ ملکوت بود، چگونه بر دلش بنشینم؟»
ناگهان فرو میرود در قلبِ ما و چنگ میزند بر دلمان. امیدِ امیدهای مرد، ناامید میشود و بر زمین میافتد. من هم آرامآرام از مشک سرازیر میشوم و راهِ خود را مییابم. مینشینم بر روی صورتِ مِثلِ ماه؛ قمرِ ملکوت که حالا پر شده است از زخمهای کوچک و بزرگ. آرام نوازشش میدهم: «ای مردِ آسمانها! مرا بنوش تا با قطرهای آب، نزدِ خدا بروی.»
لبانِ چاکچاکش لب به سخن میگشایند: «بهخدا قسم اگر عباس، قطرهای از آب بنوشد!» مرواریدِ دیگری از گوشهی چشمِ قهرمانِ کربلا میچکد و با همان ناتوانی زمزمه میکند: «خداوندا! این مشک به نزدِ امامم نرسید؛ خودت شاهد باش که دیگر ناتوانم.»
لحظهای بعد قلبش ایستاد و من از شدتِ شرمساری، برای همیشه درونِ خاک فرو رفتم.
#پایان✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۴/۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
تصویری از مشتِ گرهکرده شهید تنگسیری در لحظه شهادت
استوری فرزند شهید تنگسیری در شب تاسوعای حسینی
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
دیگر طاقت نمیآورم، رو به دو تیر میکنم: «شما چگونه جرات کردید بنشینید بر چشمانِ ماه ملکوت؟!» چوبِ ب
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#شکافدرزَمان
فضای اتاق ۲۷۳ بعد از آن تاریکی عمیق، مثل جایی میان بیداری و خواب بود. صدای قلب راوی تند و تیز میکوفت، اما چشمهایش هنوز به آینه دوخته شده بود. آن کودک از پشت شیشه زل زده بود؛ چهرهاش محو و درهمرفته، گویی رنجی جاودانه را به دوش میکشید.
صدای خشخش آرامی آمد، شبیه ورق خوردن صفحات کتابی کهنه. ناگهان قاب آینه شروع به تغییر کرد؛ نقوش چوبی به آرامی باز شدند و تصویری از خانهای قدیمی ویرانشده درون قاب ظاهر شد. تصویری زنده، که از قاب بیرون نمیآمد، بلکه انگار قاب خودش به دروازهای تبدیل شده بود.
راوی قدم جلو گذاشت، و ناخودآگاه دستش به قاب رسید. لمسش سرد و نمناک بود، مثل لایهای از شبنم روی سنگی باستانی. ناگهان جهان اطراف به لرزش درآمد و صدای کودک واضحتر شد:
«برگرد... بیا پیشم...»
ناگهان، خاطرهای مثل موجی از عمق ذهنش فوران کرد:
او و برادرش، آن تابستان داغ، وقتی برادر از جلوی آینه عبور کرد و ناپدید شد.
صدای خندهی کودک به گریهای مبدل شد؛ اشکهای بیصدا که روی شیشهی آینه جاری شدند.
همه چیز شکست.
آینه ترک خورد، شکافها بزرگتر شدند و نور سردی از درون آن فوران کرد. راوی خودش را در میان تصویری از خاطرات متلاشی شده دید؛ دیوارهای خانه، صدای مادر، سایهی پدر، و آن لحظهی ناپدید شدن.
اما اینبار، چیزی متفاوت بود.
او احساس کرد خودش هم در حال ناپدید شدن است.
زمان پیچیده شده بود. گذشته و حال در هم تنیده شده بودند.
و آینه تنها شاهد نبود؛ بلکه عامل بود.
در آن لحظه فهمید که آینه در واقع پرتالی است، پلی بین دنیاها. دنیایی که خاطرات زندهاند و سایهها قدم میزنند.
و او…
بخشی از آن شده بود.
صدای زنگ هشدار آسایشگاه همهجا پیچید. چراغها روشن شدند.
راوی از خواب پریده بود، روی صندلیاش نشسته بود و نفس نفس میزد. دفترچهاش روی میز باز بود، صفحهای که آن امضای کودکانه رویش بود، اکنون خالی بود.
اما در ته اتاق، صدای خندهی کودکی هنوز میپیچید.
#پایانقسمت۶✅
#شهید✍
📆 #۱۴۰۵/۰۴/۰۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
#معرفی_کتاب📚
نام: اتوبوس فیروزهای🚎
نویسنده: حمید بابایی✍
تعداد صفحه: 110📃
خلاصه: اتوبوسها همیشه جای زیادی دارند. آدمها با کلی قصه سوار میشوند؛ روی صندلیها مینشینند و تا رسیدن به مقصد، باهم از کار و زندگی حرف میزنند. «اتوبوس فیروزهای» هم یک اتوبوس است با آدمهایی که قصههای شنیدنی خوبی دارند. اما این اتوبوس یک فرق بزرگ هم با همه اتوبوسهای دنیا دارد. مقصدش گنبد فیروزهای کاشی کاری شدهای است در شهر قم🕌
توضیحات: کتاب اتوبوس فیروزهای، مجموعه داستان کوتاهی است که به سرپرستی آقای حمید بابایی و توسط انتشارات جمکران به چاپ رسیده است. هر نویسنده سراغ دریچه تازهای رفته و قصه آدمی را روایت کرده که به نوعی با امام زمان(عج) گره خورده است. از پارسای کوچک و بیماری پوستی عجیبش، تا دو دختر جوانی که خودشان هم نمیدانند چطوری سر از این کاروان یک روزه درآوردهاند. همه و همه با زبانی روان و دلشنین، داستان زندگیشان به رشته تحریر در آمده. نامگذاری داستانها با سلیقه خوبی انجام شده و کشش خواندن داستان را در مخاطب برمیانگیزد. این مجموعه داستان، به همت ده نویسنده اهل فن نوشته شده است. داستان آدمها در اتوبوس فیروزهای، داستان حاجت نیست؛ داستان قول و قرار است. داستان احوال ما آدمها که گاهی یادمان میرود بسته به سیم وصلمان است. سیمی که اگر به امام وصل باشد، حال همهی ما خوب است و اگر گاهی قطعی و خرابی در آن پیش بیاید، یک جای کار میلنگد. آدمهای اتوبوس فیروزهای فهمیدهاند کجای کار میلنگد و حالا راهی شدهاند از جای درست، زندگیشان را ترمیم کنند✅
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙