eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🔸شرکت در تشییع شهید و احیای انگیزۀ شهادت در انسان🔸 🔹آیت الله حائری شیرازی🔹 تشییع و احترام به شهدا، مثل همان کاریست که در قدیم‌ها می‌کردند. قبلاً که کبریت نبود، نمی‌شد به این راحتی آتش درست کنند. معمولاً از همسایه آتش قرض می‌گرفتند. بچه‌ها مقداری خاکستر کف دستشان می‌گذاشتند و دو تا حبه آتش می‌گذاشتند روی خاکستر و به خانه می‌آوردند. به این کار «اقتباس» می‌گفتند. شرکت در و نماز شهید ، یعنی برای این منقلِ ذغالمان، مقداری آتش قرض کنیم. شما می‌پرسید آتش چه تأثیری دارد و اگر نباشد، ما چه کم داریم؟ گوشت را دیده‌ای که اگر دور از آتش باشد، چطور عفونت می‌کند و بوی گندش همه چیز را بر می‌دارد؟ انسان مثل این گوشت است. وقتی در رفاه و راحتی است، مثل گوشت، عفونتِ بی‌دردی پیدا می‌کند. بی‌دردی و بی‌رگی هم کم عفونتی نیست. همین گوشت را اگر به جای اینکه در هوای آزاد باشد، یک مقداری روی آتش بگیرند، عطر کباب آن زانوی آدم را سست می‌کند! انسان وقتی در مصیبت قرار می‌گیرد مثل گوشتِ روی آتش، معطر می‌شود. از انسان، گندزدایی و غفلت‌زدایی می‌کند. همینکه انسان می‌گوید «اِنّا لِلّه»، به یاد این می‌افتد که مال خداست؛ به یاد این می‌افتد که «انّا الیه راجعون»: به سوی خدا بر می‌گردد. بعد وقتی انسان می‌بیند که شهید، اینطور به خدا رجوع کرده، دهان انسان ! ندیده‌اید که وقتی ترشی می‌بینید، دهانتان آب می‌افتد؟ اهل معرفت هم وقتی شهید را می‌بینند دهانشان آب می‌افتد. اینطور رفتنی، اینطور تمام‌کردنی، این طور پایان‌دادنی، دهان بسیاری را آب می‌اندازد که از خدا، شهادت را آرزو کنند. @haerishirazi
. 🔸نظر عنایت امام زمان(ع) به مراسم تشییع شهید🔸 🔹آیت الله حائری شیرازی🔹 خون شهدا گیرا است. کسی که در شرکت می‌کند، گرفتار این خون می‌شود؛ این خون او را ؛ او را منقلب می‌کند؛ او را از دنیا می‌کَند، دنیا را در نظر او کوچک می‌کند، خدا در نظر او بزرگ می‌شود. این مراسمی است که (علیه السلام) به آن . ما که از اینجا خرج می‌کنیم تا به مکه برویم، برای چیست؟ برای این است که خدا به آن اماکن نظر دارد. کسانی که موفق به تشییع این شهداء شدند، خداوند متعال به برکت این شهدا، قلب تمام شرکت‌کنندگان در مراسم تشییع آنها را به قلب شهدا نزدیک بفرماید. اگر بدنبال حکمت‌های ناب هستید، هم‌اکنون عضو کانال آیت‌الله حائری شیرازی شوید: eitaa.com/joinchat/454361092C75c4b499d3
💠روایت بدرقه و قیام 📌 رویداد محتوایی روایت بدرقه رهبر شهید . ارائه خطوط روایی مراسم بدرقه و تشییع . ارائه خدمات تسهیلگری برای راویان .شنیدن تجربیات روایتگران ملی ⏱زمان: سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۴ تا ۱۷ حضوری /مجازی لینک ورود به جلسه https://skyroom.online/ch/saman2/banooye-pishran 🎙 اساتید: خانم دکتر فاطمه رایگانی استاد هانی ایرانمنش حجت‌الاسلام محمد امین نخعی آقای دکتر محسن دوباشی جانفدایان روایتگر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۰🎬 رضا برای چند لحظه به طاها خیره می‌شود. خیال می‌کرد عمدا می‌خواهد از بروز احساس
🕸🦇 🎬 -«هی هی! خو شما دوتا چتون شده؟» کمیل نفسی تازه می‌کند. می‌خواهد دوباره چیزی بگوید که یاسر به سمتش می‌رود و ماسک اکسیژن را روی صورتش تنظیم می‌کند. -«عامو تو خو یکم به زبونت استراحت بدی به جایی بر نمی‌خوره‌! جنگ جهانی سوم که نی ایطو به هم می‌پرید!» طاها نگاهش را از کمیل می‌دزدد. انگار هر ثانیه‌ای که در این اتاق می‌گذرد، چیزی جز کنایه نصیبش نمی‌شود! کمیل اما چشم از او برنمی‌دارد؛ نمی‌داند عصبانیش را چطور تخلیه کند! در این بین یاسر دستی به پیشانی‌‌اش کشیده و برای لحظه‌ای چشمانش را می‌بندد: -«والّو مَ آخر اَ دست شوما، ده بیستا سکته‌ی ناقص می‌زنُم!» طاها خم شده و از زیر صندلی بطری آب هویج را برداشته و از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. آن را روی میز کنار تخت می‌گذارد. بی‌آنکه نگاهی به کمیل بیندازد، به سمت در می‌رود. یاسر متعجب نگاهش را بین بطری و طاها می‌چرخاند. -«اینو تو آوردی؟» طاها دستگیره‌ی در را می‌گیرد و بی‌تفاوت می‌گوید: -«آب‌هویجه...» چند لحظه مکث می‌کند و بدون اینکه برگردد، ادامه می‌دهد: -«طبیعیه.» و از اتاق بیرون می‌رود! لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب یاسر می‌نشیند. آرام زمزمه می‌کند: -«شوما اگه یه روز باهم دوستانه رفتار کنین، خورشیدو اَ غرب درمیاد؟» سپس سری از روی درماندگی تکان می‌دهد و خطاب به کمیل می‌گوید: -«تو هم ماسکو دست نزن! زود برمی‌گردُم!» بعد، پشت سر طاها از اتاق خارج می‌شود. راهرو نیمه‌تاریک است؛ چراغ‌های سقفی با نور سردشان سایه‌‌ها را کش می‌دهند. طاها کنار پنجره‌ی باریک انتهای راهرو ایستاده و دست‌هایش را در جیب فرو برده است. یاسر یک قدمی‌اش می‌ایستد. با صدایی آرام می‌گوید: -«چرو ایطو می‌کنی خو طاها؟! چرو بهش نگفتی کسی که نجاتش داد تو بودی؟! دور از جون! مرضی، چیزی داری؟ از بس دهنتو بستی کمیلو خیال می‌کنه باهاش خصومت داری!» طاها پلک می‌زند؛ آهسته، انگار هر کلمه‌ی یاسر مثل ضربه‌ی کوچکی به دیوار سکوتش است! -«خصومت؟» این کلمه را در دهانش، مزه مزه می‌کند. -«من باهاش خصومت ندارم!» یاسر دست به کمر می‌زند؛ با همان ژستی که همیشه قبل از نصیحت‌های جدی می‌گیرد. -«پَ چی؟ اول نجاتش میدی، بعدُم اینطوری سنگ رو یخش می‌کنی! ای چه کاریه خو؟» طاها سرش را به سمت یاسر برمی‌گرداند: -«یاسر! کمیل بعد قضیه‌ی جواد نیاز داشت از یکی متنفر باشه! من فقط خواستم این فرصتو بهش بدم!» سرش را به زمین دوخته و ادامه می‌دهد: -«البته کم مقصر نبودم! باید یه جوری تاوانش و بدم یا نه؟» یاسر لحظه‌ای مات می‌ماند؛ انتظار شنیدن این جملات را از طاها نداشت. -«چی چی میگی؟!» طاها انگشتانش را در جیب مشت می‌کند؛ شانه‌هایش کمی می‌لرزند! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۰۸ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344