💠روایت بدرقه و قیام
📌 رویداد محتوایی روایت بدرقه رهبر شهید
. ارائه خطوط روایی مراسم بدرقه و تشییع
. ارائه خدمات تسهیلگری برای راویان
.شنیدن تجربیات روایتگران ملی
⏱زمان:
سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵
ساعت ۱۴ تا ۱۷
حضوری /مجازی
لینک ورود به جلسه https://skyroom.online/ch/saman2/banooye-pishran
🎙 اساتید:
خانم دکتر فاطمه رایگانی
استاد هانی ایرانمنش
حجتالاسلام محمد امین نخعی
آقای دکتر محسن دوباشی
جانفدایان روایتگر
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۰🎬 رضا برای چند لحظه به طاها خیره میشود. خیال میکرد عمدا میخواهد از بروز احساس
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶۱🎬
-«هی هی! خو شما دوتا چتون شده؟»
کمیل نفسی تازه میکند. میخواهد دوباره چیزی بگوید که یاسر به سمتش میرود و ماسک اکسیژن را روی صورتش تنظیم میکند.
-«عامو تو خو یکم به زبونت استراحت بدی به جایی بر نمیخوره!
جنگ جهانی سوم که نی ایطو به هم میپرید!»
طاها نگاهش را از کمیل میدزدد. انگار هر ثانیهای که در این اتاق میگذرد، چیزی جز کنایه نصیبش نمیشود!
کمیل اما چشم از او برنمیدارد؛ نمیداند عصبانیش را چطور تخلیه کند! در این بین یاسر دستی به پیشانیاش کشیده و برای لحظهای چشمانش را میبندد:
-«والّو مَ آخر اَ دست شوما، ده بیستا سکتهی ناقص میزنُم!»
طاها خم شده و از زیر صندلی بطری آب هویج را برداشته و از کیسهاش بیرون میآورد. آن را روی میز کنار تخت میگذارد.
بیآنکه نگاهی به کمیل بیندازد، به سمت در میرود. یاسر متعجب نگاهش را بین بطری و طاها میچرخاند.
-«اینو تو آوردی؟»
طاها دستگیرهی در را میگیرد و بیتفاوت میگوید:
-«آبهویجه...»
چند لحظه مکث میکند و بدون اینکه برگردد، ادامه میدهد:
-«طبیعیه.»
و از اتاق بیرون میرود! لبخند کمرنگی گوشهی لب یاسر مینشیند.
آرام زمزمه میکند:
-«شوما اگه یه روز باهم دوستانه رفتار کنین، خورشیدو اَ غرب درمیاد؟»
سپس سری از روی درماندگی تکان میدهد و خطاب به کمیل میگوید:
-«تو هم ماسکو دست نزن! زود برمیگردُم!»
بعد، پشت سر طاها از اتاق خارج میشود.
راهرو نیمهتاریک است؛ چراغهای سقفی با نور سردشان سایهها را کش میدهند. طاها کنار پنجرهی باریک انتهای راهرو ایستاده و دستهایش را در جیب فرو برده است.
یاسر یک قدمیاش میایستد.
با صدایی آرام میگوید:
-«چرو ایطو میکنی خو طاها؟!
چرو بهش نگفتی کسی که نجاتش داد تو بودی؟!
دور از جون! مرضی، چیزی داری؟ از بس دهنتو بستی کمیلو خیال میکنه باهاش خصومت داری!»
طاها پلک میزند؛ آهسته، انگار هر کلمهی یاسر مثل ضربهی کوچکی به دیوار سکوتش است!
-«خصومت؟»
این کلمه را در دهانش، مزه مزه میکند.
-«من باهاش خصومت ندارم!»
یاسر دست به کمر میزند؛ با همان ژستی که همیشه قبل از نصیحتهای جدی میگیرد.
-«پَ چی؟
اول نجاتش میدی، بعدُم اینطوری سنگ رو یخش میکنی! ای چه کاریه خو؟»
طاها سرش را به سمت یاسر برمیگرداند:
-«یاسر!
کمیل بعد قضیهی جواد نیاز داشت از یکی متنفر باشه! من فقط خواستم این فرصتو بهش بدم!»
سرش را به زمین دوخته و ادامه میدهد:
-«البته کم مقصر نبودم! باید یه جوری تاوانش و بدم یا نه؟»
یاسر لحظهای مات میماند؛ انتظار شنیدن این جملات را از طاها نداشت.
-«چی چی میگی؟!»
طاها انگشتانش را در جیب مشت میکند؛ شانههایش کمی میلرزند!
#پایان_قسمت۶۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۰۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #شکافدرزَمان فضای اتاق ۲۷۳ بعد از آن تاریکی عمیق، مثل جایی میان بیداری
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#یه_تک_پا_برم_برزخ🚶
مکثی میکنم:«چه جالب!»
چند قدم جلو میآید:«حالا جالب بودن یا نبودنش و بعداً متوجه میشین.»
اخمهایم در هم میرود:« با چی میخواهیم بریم؟»
شانه به شانهام میایستد:« پیاده دیگه!»
اخم روی پیشانیام چروک میاندازد: «پیاده؟ این چه وضعیه؟ آقا مگه اینجا برزخ نیست؟ من نمیام آقا. من نمیام. هوار هوار! این چه وضعیه حق الناس، کمرمون میشکنه تا برسیم.»
چهرهٔ عزرائیل حالا واقعاً شده مثل عزرائیل، مادرم همیشه میگفت چرا بعضی موقعها شبیه عزرائیل میشوی.
نمیفهمیدم منظورش چیست، اما حالا دیگر فهمیدم. رو به من میکند: «سکوت و رعایت کن ببینم، مگه خونه خاله است؟ تاکسی بگیرم خدمتتون؟»
میروم در فکر، بد هم نیست ها، یعنی از هیچی بهتر است:« باشه» هرچند قابل قبول نیست، ولی خب...:« سر راه من و ببر ادارهٔ کل تون اعتراض کنم، این چه وضع خوشآمدگوییه؟»
چشمانش دارد از حدقه بیرون میزند:« جان؟ ببخشید مگه شما انتظار داشتین با چی بیاییم ببریمتون؟»
کمی کلاس میگذارم و قیافه میگیرم:« تونل و روشن کن، چرا وقت من و تلف میکنی؟»
الان است که غش کند و بیفتد روی دستم، بعد میشوم قاتل برزخی، البته بد هم نیست، دنیای قبلی که قاتل نشدیم حداقل اینجا بشویم ببینیم حس و حالش چگونه است.
با دو چشم بیرونزده از حدقه نظارهام میکند:« تونل؟»
میخندم، نه از آن خندههای معمولی، از آنهایی که بیشتر مسخره کردن است:« فکر کردی من نمیدونم؟ هاهاها. تا وقتی آقای موزون و زندگی پس از زندگی روی آنتنه، عمراً من از چیزی جا بمونم.»
با کف دست میکوبد میان پیشانیاش و کنترلی را از جیبش بیرون میآورد:« یعنی من این موزون و ببینم! ببین توروخدا. مردهها هم مردههای قدیم، یه ترسی، یه وحشتی، اومده صاف وایستاده جلوم میگه تونل و روشن کن، آخه خدا قربونت برم من، اینها چه بندههای بیدردنخوریاند؟!»
انگشتش را روی دکمهای فشار میدهد و تونل باز میشود، همچنان از حرص دارد منفجر میشود: «من این موزون و ببینم یعنی من این موزون و ببینم...»
لبخند ملایمی میزنم:« یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...»
ابروهایش در هم میرود:« میشه بگی چه ربطی داشت؟»
لحظهای در حال خود فرو میروم، واقعاً چه ربطی داشت؟ خودم هم نمیدانم والا، اما نمیشود جلوی عزرائیل ضایع بازی درآورد:« شما ادبیات فارسیتون ضعیفه، من هم وقت توضیح دادن ندارم اما بهت پیشنهاد میکنم دیوان حافظ و بخونی، به دردت میخوره.»
خودم تا به حال لای دیوان حافظ را باز نکردم، ولی اشکال ندارد، حداقل یک فرشته را ارشاد دادم.
#پایان_قسمت_۲✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۰۴/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344