هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #شکافدرزَمان فضای اتاق ۲۷۳ بعد از آن تاریکی عمیق، مثل جایی میان بیداری
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#یه_تک_پا_برم_برزخ🚶
مکثی میکنم:«چه جالب!»
چند قدم جلو میآید:«حالا جالب بودن یا نبودنش و بعداً متوجه میشین.»
اخمهایم در هم میرود:« با چی میخواهیم بریم؟»
شانه به شانهام میایستد:« پیاده دیگه!»
اخم روی پیشانیام چروک میاندازد: «پیاده؟ این چه وضعیه؟ آقا مگه اینجا برزخ نیست؟ من نمیام آقا. من نمیام. هوار هوار! این چه وضعیه حق الناس، کمرمون میشکنه تا برسیم.»
چهرهٔ عزرائیل حالا واقعاً شده مثل عزرائیل، مادرم همیشه میگفت چرا بعضی موقعها شبیه عزرائیل میشوی.
نمیفهمیدم منظورش چیست، اما حالا دیگر فهمیدم. رو به من میکند: «سکوت و رعایت کن ببینم، مگه خونه خاله است؟ تاکسی بگیرم خدمتتون؟»
میروم در فکر، بد هم نیست ها، یعنی از هیچی بهتر است:« باشه» هرچند قابل قبول نیست، ولی خب...:« سر راه من و ببر ادارهٔ کل تون اعتراض کنم، این چه وضع خوشآمدگوییه؟»
چشمانش دارد از حدقه بیرون میزند:« جان؟ ببخشید مگه شما انتظار داشتین با چی بیاییم ببریمتون؟»
کمی کلاس میگذارم و قیافه میگیرم:« تونل و روشن کن، چرا وقت من و تلف میکنی؟»
الان است که غش کند و بیفتد روی دستم، بعد میشوم قاتل برزخی، البته بد هم نیست، دنیای قبلی که قاتل نشدیم حداقل اینجا بشویم ببینیم حس و حالش چگونه است.
با دو چشم بیرونزده از حدقه نظارهام میکند:« تونل؟»
میخندم، نه از آن خندههای معمولی، از آنهایی که بیشتر مسخره کردن است:« فکر کردی من نمیدونم؟ هاهاها. تا وقتی آقای موزون و زندگی پس از زندگی روی آنتنه، عمراً من از چیزی جا بمونم.»
با کف دست میکوبد میان پیشانیاش و کنترلی را از جیبش بیرون میآورد:« یعنی من این موزون و ببینم! ببین توروخدا. مردهها هم مردههای قدیم، یه ترسی، یه وحشتی، اومده صاف وایستاده جلوم میگه تونل و روشن کن، آخه خدا قربونت برم من، اینها چه بندههای بیدردنخوریاند؟!»
انگشتش را روی دکمهای فشار میدهد و تونل باز میشود، همچنان از حرص دارد منفجر میشود: «من این موزون و ببینم یعنی من این موزون و ببینم...»
لبخند ملایمی میزنم:« یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...»
ابروهایش در هم میرود:« میشه بگی چه ربطی داشت؟»
لحظهای در حال خود فرو میروم، واقعاً چه ربطی داشت؟ خودم هم نمیدانم والا، اما نمیشود جلوی عزرائیل ضایع بازی درآورد:« شما ادبیات فارسیتون ضعیفه، من هم وقت توضیح دادن ندارم اما بهت پیشنهاد میکنم دیوان حافظ و بخونی، به دردت میخوره.»
خودم تا به حال لای دیوان حافظ را باز نکردم، ولی اشکال ندارد، حداقل یک فرشته را ارشاد دادم.
#پایان_قسمت_۲✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۰۴/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مکثی میکنم:«چه جالب!» چند قدم جلو میآید:«حالا جالب
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#یاس_های_کوچک_مرگ🍂
دوربین را که روشن کردم، باید چند قدم دور شوی.
بعد آرام بچرخی و پشت به دوربین قدم بزنی. اصلاً نباید برگردی و پشت سرت را نگاه کنی.
زخم صورتت را با دست یا تکهای از مو بپوشان.
دیگر لنگ نزن. و اگر بتوانی روی شکمت خم نشوی و به قفسهی سینهات چنگ نزنی، خیلی طبیعیتر است.
از آن لبخندهای مسخرهای هم که همیشه روی لب داری نزن؛اما آن اخم را هم کنار بگذار.
به دوربین هم نگاه نکن… بگذار ببینم…
باز هم خراب کردی!
از قایمباشکبازی خوشم نمیآید.
باشد، برو زیر همان سنگها قایم شو.
دیگر هم لازم نیست صدایم کنی، با آن صدای خشنِ پر از درد؛ انگار از زیر خروارها خاک و آوار صدایم میزنی.
مامان میگفت خودش شنیده که خندهات توی قبرستان پیچیده بود؛
همان خندهای که وقتی نفر اول مسابقهی دو شدی، توی مدرسه سر دادی.
بعدش مامان راهی بیمارستان شد و تا چند روز ممنوعالملاقات بود.
خودم دفعهی قبل دیدم که از پشت درختهای کاج زل زده بودی بهم و بعد هم مثل سایه دنبالم آمدی.
مامان دیشب به بابا میگفت دیگر مرا قبرستان نمیآورد.
از این حرفش خشکم زد و نزدیک بود فریاد بزنم.
تقصیر من نیست که تو در خواب هم رهایم نمیکنی و در بیداری هم نفس به نفس همراهمی.
فقط آن روز باید من خواب میماندم تا تو تنها بروی مدرسه و بعد جنازهات هم پیدا نشود.
حالا من باید به اندازهی دو نفر باشم؛ جای تو را هم باید من پر کنم، با اینکه برای خودم هم دیگر جایی نمانده، از بس که تو اشغالش کردهای.
اگر بودی، میدیدی از روزی که رفتهای زیر چشمهای مامان یک حلقهی کبود افتاده و مدام به یک گوشه خیره میشود.
چرا خودت را نشان نمیدهی تا دیگر مامان اینقدر غمبرک نزند؟
مگر نمیبینی بابا هر شب سرش را در کمد لباسها میکند و پیراهنهای تو را بو میکشد، بعد با چشمهای سرخ از اتاق بیرون میآید و میرود توی حیاط سیگار میکشد؟
هر وقت از میان سنگها سراغت میآییم، مامان هشدار میدهد پا روی سنگها نگذارم.مدام میترسد و مواظب است.
حتماً گمان میکند اگر اینقدر احتیاط نکند، من هم را مثل تو ازدست میدهد.
اما من با اینکه دلم میخواهد با خنده از روی سنگها بپرم و بدوم تا دستش به من نرسد، میایستم و خیره به چشمهای سرخ و بیحالش، بیآنکه بخواهم، دستش را میگیرم و با هم از بین سنگها تا مزار تو راه میآییم.
آن فیلمی را یادت هست که مدام خندهات میگرفت و آخرش ناقص ماند؟ مامان هر روز تماشا میکند و هر بار که میبیندش، کلی دمغ میشود؛
بعد پنهانی میرود آشپزخانه و گریه میکند.
بابا هم هر وقت به خانه میآید، اول از همه سراغ قاب عکس تو میرود. وقتی روبهرویت میایستد، خم شانههایش بیشتر میشود. اندکی جلوی عکس خندانت میماند. و وقتی راه میافتد، پاهایش را به دنبال خودش میکشد.
از تو عصبانیام؛
طوری که یک بار نزدیک بود از دهانم بپرد که تو مدام در قبرستان پرسه میزنی. اما جلوی خودم را گرفتم.
ترسیدم به عقلم شک کنند.
°°°°°°°°°°°
باد سردی هو هو کنان گوشههای اعلامیه را جمع میکند. دختر کت پشمیاش را بیشتر به دور خودش میپیچد. وقتی اینها را میگوید دستش را بر چشمهایش میگذارد و شانههای ظریفش میلرزند.
دور و بر را میپاید و باز به عکس اعلامیهی روی دیوار زل میزند. انگار اگر یک لحظه چشم بردارد،
چهره روی اعلامیه از میان کاغذ بیرون میآید و مثل همیشه دنبالش راه میافتد.
تنها صدای خشک برگهای ریخته میآید که باد روی هم تلنبار میکند.
#پایان✅
#زهره_غفوری✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۴/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا همهکاره تویی
یا
ما در تشییع هیچکارهایم
ما هروقت سرمان را جلوی خدا پایین انداختهایم، سربلند شدهایم.
ما هروقت آسمان را با انگشت به هم نشان داده و گفتهایم «فقط خودش»، تنها نماندهایم، امداد غیبی از هزار طرف رسیده.
ما هروقت جگرمان سوخته، دلمان سوخته، لب پایینمان لرزیده، بغکرده به آن سجدههای ناگهان سرریز پناه بردهایم و گفتهایم: «خودت ببین ما جز تو کس و کاری نداریم، جز تو کسی دست ما رو نمیگیره» یکطوری دستمان را گرفته که دنیا انگشتبهدهان مانده شیعهٔ علی کی و کجا اینطور قوی شد؟!
هرچه از دستمان برمیآید برای تشییع، برای یک تشییع باشکوه حماسی ایرانی اسلامی تاریخی اسطورهای انجام دهیم. وظیفهمان را بهکمال انجام دهیم. دهه پشت دهه این مرد خدا به ما خیر رساند. نوبهٔ ماست، ما که لااقل شصت سال است نمکگیر این مردیم که ظرفش را پر برگردانیم و بگوییم: «دستت درد نکند. پیمانه را تمام ریختی...»
اما یادمان نرود ما کارهای نیستیم. لابهلای این یادداشتهای سوگوار خونخواه حماسی سیاهپوش برای مراسم تشییع، میان همهٔ بایدها و دویدنها و موکبزدنها و رسانه آوردنها، یادمان نرود
روز تشییع رهبر شهیدمان، مهمترین وظیفهٔ ما در کنار حضور، دعاست.
باید بیشتر و مضطرتر و خالصتر از همیشه به درگاه خدا دعا کنیم، دعا.
مثل جنگ که دعا کردیم و پهپاد دههزاردلاریمان جنگندهٔ چندمیلیوندلاری ابرقدرت تکنولوژی جهان را ساقط کرد،
مثل جنگ که صدای رعدوبرق آسمان تهران که از صدای بمبافکنهای بی۲ آمریکایی به مراتب مهیبتر بود، یادمان آورد الله فی الساحه، خداست در میدان.
گفتند آب و خوراکی و چفیهٔ خیس بیاورید.
قرآن و صلواتشمار و تسبیح از قلم نیفتد.
خدا یادمان داده اتفاقاً وقتی از گریه نفسمان تنگ میشود، وقت دعاست. اتفاقاً وقتی از فرط سوگ دلمان طبله کرده اجابت نزدیکتر است که فرمود «من در دلهای شکستهام».
سیدعلیآقای خامنهای شهید، قائد اعظم جهان اسلام شد چون تجسم ایمان به توحید و معاد بود، چون ارادهٔ الهی را بهیقین مافوق ارادهٔ خود و خلق میدید.
روز تشییع رهبر، مهمترین زمان برای استغفار، به راه انداختن سیل صلوات، استغاثه و خواندن دعای فرج است
که
مهمترین قلهای که او به ما نشانش داد و خواست استقامت کنیم تا به آن برسیم، ظهور بود و هست...
✍🏼پرستو علیعسگرنجاد
http://ble.ir/parastooasgarnejad
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی چهارم:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY
@tarhe_tahavol
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بُهت مرد را دیدید؟
دمپایی از پا در آورد و نشست!
خم ماندن و خشک شدن
آن یکی را چه؟
نای کمر راست کردن هم
برایش نماند
مرد نشست زل زد به هیچ،
به خلا، به دور...
به چه فکر کرد؟
به منتظرهای تشنه...
به طعمش... به خنکای شربت
به پولی که از بانی ها گرفته...
به قولی که داده...
به اینکه دقایقی قبل گفته؛
داریم راه میافتیم...
دردناک بود نه؟
حالا تو فکر کن دست راستت
را بیاندازند، بعد دست چپت را...
ولی تاخت بروی...
هی توی دلت بگویی نخلها
را که رد کنم، دیگر تا خیمه
راهی نیست... می رسم...
حالا بی دست و زخمی،
فدای سر داداشم و بچه هاش...
مقتل مینویسد؛
تیر که به مشک خورد،
«فَوَقَفَ الْعَباس مُتَحَيراً...»
ايستاد،
متحیر
و درمانده...
درست مثل همین قاب...😭☝️