eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مکثی می‌کنم:«چه جالب!» چند قدم جلو می‌آید:«حالا جالب
💥 📃 🍂 دوربین را که روشن کردم، باید چند قدم دور شوی. بعد آرام بچرخی و پشت به دوربین قدم بزنی. اصلاً نباید برگردی و پشت سرت را نگاه کنی. زخم صورتت را با دست یا تکه‌ای از مو بپوشان. دیگر لنگ نزن. و اگر بتوانی روی شکمت خم نشوی و به قفسه‌ی سینه‌ات چنگ نزنی، خیلی طبیعی‌تر است. از آن لبخندهای مسخره‌ای هم که همیشه روی لب داری نزن؛اما آن اخم را هم کنار بگذار. به دوربین هم نگاه نکن… بگذار ببینم… باز هم خراب کردی! از قایم‌باشک‌بازی خوشم نمی‌آید. باشد، برو زیر همان سنگ‌ها قایم شو. دیگر هم لازم نیست صدایم کنی، با آن صدای خشنِ پر از درد؛ انگار از زیر خروارها خاک و آوار صدایم می‌زنی. مامان می‌گفت خودش شنیده که خنده‌ات توی قبرستان پیچیده بود؛ همان خنده‌ای که وقتی نفر اول مسابقه‌ی دو شدی، توی مدرسه سر دادی. بعدش مامان راهی بیمارستان شد و تا چند روز ممنوع‌الملاقات بود. خودم دفعه‌ی قبل دیدم که از پشت درخت‌های کاج زل زده بودی بهم و بعد هم مثل سایه دنبالم آمدی. مامان دیشب به بابا می‌گفت دیگر مرا قبرستان نمی‌آورد. از این حرفش خشکم زد و نزدیک بود فریاد بزنم. تقصیر من نیست که تو در خواب هم رهایم نمی‌کنی و در بیداری هم نفس به نفس همراهمی. فقط آن روز باید من خواب می‌ماندم تا تو تنها بروی مدرسه و بعد جنازه‌ات هم پیدا نشود. حالا من باید به اندازه‌ی دو نفر باشم؛ جای تو را هم باید من پر کنم، با این‌که برای خودم هم دیگر جایی نمانده، از بس که تو اشغالش کرده‌ای. اگر بودی، می‌دیدی از روزی که رفته‌ای زیر چشم‌های مامان یک حلقه‌ی کبود افتاده و مدام به یک گوشه خیره می‌شود. چرا خودت را نشان نمی‌دهی تا دیگر مامان این‌قدر غمبرک نزند؟ مگر نمی‌بینی بابا هر شب سرش را در کمد لباس‌ها می‌کند و پیراهن‌های تو را بو می‌کشد، بعد با چشم‌های سرخ از اتاق بیرون می‌آید و می‌رود توی حیاط سیگار می‌کشد؟ هر وقت از میان سنگ‌ها سراغت می‌آییم، مامان هشدار می‌دهد پا روی سنگ‌ها نگذارم.مدام می‌ترسد و مواظب است. حتماً گمان می‌کند اگر این‌قدر احتیاط نکند، من هم را مثل تو ازدست می‌دهد. اما من با این‌که دلم می‌خواهد با خنده از روی سنگ‌ها بپرم و بدوم تا دستش به من نرسد، می‌ایستم و خیره به چشم‌های سرخ و بی‌حالش، بی‌آنکه بخواهم، دستش را می‌گیرم و با هم از بین سنگ‌ها تا مزار تو راه می‌آییم. آن فیلمی را یادت هست که مدام خنده‌ات می‌گرفت و آخرش ناقص ماند؟ مامان هر روز تماشا می‌کند و هر بار که می‌بیندش، کلی دمغ می‌شود؛ بعد پنهانی می‌رود آشپزخانه و گریه می‌کند. بابا هم هر وقت به خانه می‌آید، اول از همه سراغ قاب عکس تو می‌رود. وقتی روبه‌رویت می‌ایستد، خم شانه‌هایش بیشتر می‌شود. اندکی جلوی عکس خندانت می‌ماند. و وقتی راه می‌افتد، پاهایش را به دنبال خودش می‌کشد. از تو عصبانی‌ام؛ طوری که یک بار نزدیک بود از دهانم بپرد که تو مدام در قبرستان پرسه می‌زنی. اما جلوی خودم را گرفتم. ترسیدم به عقلم شک کنند. °°°°°°°°°°° باد سردی هو هو کنان گوشه‌های اعلامیه را جمع می‌کند. دختر کت پشمی‌اش را بیشتر به دور خودش می‌پیچد. وقتی این‌ها را می‌گوید دستش را بر چشم‌هایش می‌گذارد و شانه‌های ظریفش می‌لرزند. دور و بر را می‌پاید و باز به عکس اعلامیه‌ی روی دیوار زل می‌زند. انگار اگر یک لحظه چشم بردارد، چهره‌ روی اعلامیه از میان کاغذ بیرون می‌آید و مثل همیشه دنبالش راه می‌افتد. تنها صدای خشک برگهای ریخته می‌آید که باد روی هم تلنبار می‌کند. ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۴/۰۹ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا همه‌کاره تویی یا ما در تشییع هیچ‌کاره‌ایم ما هروقت سرمان را جلوی خدا پایین انداخته‌ایم، سربلند شده‌ایم. ما هروقت آسمان را با انگشت به هم نشان داده و گفته‌ایم «فقط خودش»، تنها نمانده‌ایم، امداد غیبی از هزار طرف رسیده. ما هروقت جگرمان سوخته، دلمان سوخته، لب پایینمان لرزیده، بغ‌کرده به آن سجده‌های ناگهان سرریز پناه برده‌ایم و گفته‌ایم: «خودت ببین ما جز تو کس و کاری نداریم، جز تو کسی دست ما رو نمی‌گیره» یک‌طوری دستمان را گرفته که دنیا انگشت‌به‌دهان مانده شیعهٔ علی کی و کجا این‌طور قوی شد؟! هرچه از دستمان برمی‌آید برای تشییع، برای یک تشییع باشکوه حماسی ایرانی اسلامی تاریخی اسطوره‌ای انجام دهیم. وظیفه‌مان را به‌کمال انجام دهیم. دهه پشت دهه این مرد خدا به ما خیر رساند. نوبهٔ ماست، ما که لااقل شصت سال است نمک‌گیر این مردیم که ظرفش را پر برگردانیم و بگوییم: «دستت درد نکند. پیمانه را تمام ریختی...» اما یادمان نرود ما کاره‌ای نیستیم. لابه‌لای این یادداشت‌های سوگوار خون‌خواه حماسی سیاه‌پوش برای مراسم تشییع، میان همهٔ بایدها و دویدن‌ها و موکب‌زدن‌ها و رسانه آوردن‌ها، یادمان نرود روز تشییع رهبر شهیدمان، مهم‌ترین وظیفهٔ ما در کنار حضور، دعاست. باید بیشتر و مضطرتر و خالص‌تر از همیشه به درگاه خدا دعا کنیم، دعا. مثل جنگ که دعا کردیم و پهپاد ده‌هزاردلاری‌مان جنگندهٔ چندمیلیون‌دلاری ابرقدرت تکنولوژی جهان را ساقط کرد، مثل جنگ که صدای رعدوبرق آسمان تهران که از صدای بمب‌افکن‌های بی۲ آمریکایی به مراتب مهیب‌تر بود، یادمان آورد الله فی الساحه، خداست در میدان. گفتند آب و خوراکی و چفیهٔ خیس بیاورید. قرآن و صلوات‌شمار و تسبیح از قلم نیفتد. خدا یادمان داده اتفاقاً وقتی از گریه نفسمان تنگ می‌شود، وقت دعاست. اتفاقاً وقتی از فرط سوگ دلمان طبله کرده اجابت نزدیک‌تر است که فرمود «من در دل‌های شکسته‌ام». سیدعلی‌آقای خامنه‌ای شهید، قائد اعظم جهان اسلام شد چون تجسم ایمان به توحید و معاد بود، چون ارادهٔ الهی را به‌یقین مافوق ارادهٔ خود و خلق می‌دید. روز تشییع رهبر، مهم‌ترین زمان برای استغفار، به راه انداختن سیل صلوات، استغاثه و خواندن دعای فرج است که مهم‌ترین قله‌ای که او به ما نشانش داد و خواست استقامت کنیم تا به آن برسیم، ظهور بود و هست... ✍🏼پرستو علی‌عسگرنجاد http://ble.ir/parastooasgarnejad
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی چهارم: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ @ANARSTORY @tarhe_tahavol
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بُهت مرد را دیدید؟ دمپایی از پا در آورد و نشست! خم ماندن و خشک شدن آن یکی را چه؟ نای کمر راست کردن هم برایش نماند مرد نشست زل زد به هیچ، به خلا، به دور... به چه فکر کرد؟ به منتظرهای تشنه... به طعمش... به خنکای شربت به پولی که از بانی ها گرفته... به قولی که داده... به اینکه دقایقی قبل گفته؛ داریم راه میافتیم... دردناک بود نه؟ حالا تو فکر کن دست راستت را بیاندازند، بعد دست چپت را... ولی تاخت بروی... هی توی دلت بگویی نخل‌ها را که رد کنم، دیگر تا خیمه راهی نیست... می رسم... حالا بی دست و زخمی، فدای سر داداشم و بچه هاش... مقتل می‌نویسد؛ تیر که به مشک خورد، «فَوَقَفَ الْعَباس مُتَحَيراً...» ايستاد، متحیر و درمانده... درست مثل همین قاب...😭☝️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۱🎬 -«هی هی! خو شما دوتا چتون شده؟» کمیل نفسی تازه می‌کند. می‌خواهد دوباره چیزی بگ
🕸🦇 🎬 از اینکه پرده‌ از افکار و اسرارش باز کرده، پشیمان است. نمی‌داند این سید یاسر چه دارد که او را وادار می‌کند اینگونه به کرده و نکرده‌اش اعتراف کند! -«هعی! با دیوار که نیستُم عامو!» طاها با کلافگی دستی به پیشانی‌اش کشیده و می‌گوید: -«یاسر، داداش! بی‌خیال این قضیه شو! والا من الان انقدر بدبختی دارم که اینا توش گمه! کلی کار ریخته رو سرم! از یه طرف این مرتیکه جهرمی هر دیقه صداش از یه خرابه‌ای بلنده که آی من برادر شهیدم! قسم می‌خورم اگه برادرم می‌دونست جونشو برا همچین آینده‌ای قراره فدا کنه هیچ‌وقت پا تو عرصه‌ی جهاد نمی‌ذاشت! آهای مردم! باید به این وضعیت اعتراض کرد... از یه طرف دیگه، دختره چندساعت قبل لایو گذاشته، چند نفر نمایشی ریختن وسط پخش زنده دستگیرش کردن! چنان شویی راه افتاده که... شما بی‌ناموسا با دختر مردم چیکار دارید و... شرکت نجاتم که دیگه نگم! قضیه‌اش هر روز گسترده‌تر میشه. اینا به کنار؛ حفاظتم گیرِ سه پیچ داده که الا و بالله یه ریگی به کفـ...» یاسر دستش را روی شانه‌ی طاها می‌گذارد. -«ماشالله دلت پره!» مکثی می‌کند و بعد صاف زل می‌زند به او! -«به قولِ اصفهونیا، زودپِز وقتی خیلی خیلی سروصدا می‌کنه و داد میزِنِ، معلومه کوجاش می‌سوزه!» طاها مات و مبهوت به یاسر نگاه می‌کند! -«مطمئنی حالت خوبه؟! اولاااا چه ربطی داشت برادرِ من؟؟ دوما؛ با لهجه شیرازیت کم تو جلسه‌ها واسمون دردسر می‌تراشی, کم به بالا دستیا میگی «عامو» که حالا اصفهونی‌ام حرف می‌زنی؟ اینو دیگه از کجا یادگرفتی؟» یاسر با لبخندی ژکوند به دیوار تکیه می‌زند: -«دیگه دیگه! خو به ای جور چیزا میگن اسرارِ نگو! الکی که نی فاطمه بهم جواب مثبتو داده، زنُم شده! درضمن؛ حواسُم هست داری حرفو عوض می‌کنی!» طاها چشم‌هایش را ریز می‌کند و با حالتی که انگار از دست این مرد هیچ راه فراری ندارد، می‌گوید: -«خدا امواتتو بیامرزه! بگم شکر خوردم بی‌خیال میشی؟!» پیش از آنکه یاسر فرصت کند چیزی بگوید، صدای لرزش گوشی‌ طاها در راهرو می‌پیچد. طاها، گوشی را از جیبش بیرون می‌کشد و با اغراق رو به یاسر می‌گوید: -«الحمدلله! یکی پیدا شد از دستت نجاتم بده!» یاسر پوزخندی می‌زند. -«عامو! فرار موقت حساب میشه خو، تبرئه که نی!» طاها بدون جواب دادن، به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کند. نام «رضا» روی صفحه می‌درخشد. اخمش بی‌اختیار در هم می‌رود. تماس را وصل می‌کند. -«جانم رضا؟!» -«پاشو بیا اداره آقا طاها! حفاظت اومده با تو کار داره... فکر کنم افتادی تو هچل!» طاها چند لحظه ساکت می‌ماند. -«حفاظت؟ واسه چی؟» -«اگه می‌دونستم که زنگ نمی‌زدم بگم «فکر کنم»! فقط دیدم سه نفر از بچه‌های حفاظت اومدن، مستقیم سراغ تو رو گرفتن. الانم اتاق حاجی‌ان!» -«الان راه میفتم...» تماس که قطع می‌شود، چند ثانیه گوشی را همان‌طور مقابل صورتش نگه می‌دارد. یاسر با کنجکاوی ابرویی بالا می‌اندازد. -«چی شد؟ رنگت پرید عامو!» طاها گوشی را داخل جیبش می‌گذارد و با اخم می‌گوید: -«حفاظت اومده دنبالم.» یاسر از دیوار جدا می‌شود. -«حفاظت؟!» -«اوم!» گوشه‌لب یاسر کش می‌آید و دست به سینه می‌شود: -«یعنی باید بعد از ای تو زندون بیام ملاقاتت؟!» طاها کلافه، نفسش را بیرون می‌دهد‌: -« الان وقت این شوخیاس؟» یاسر لبخندش را جمع می‌کند. -«خیره ایشالله عامو!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا