هدایت شده از نکات و حکمتهای آیت الله حائری شیرازی
.
🔸نظر عنایت امام زمان(ع) به مراسم تشییع شهید🔸
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
خون شهدا گیرا است. کسی که در #تشییع_شهدا شرکت میکند، گرفتار این خون میشود؛ این خون او را #جذب_میکند؛ او را منقلب میکند؛ او را از دنیا میکَند، دنیا را در نظر او کوچک میکند، خدا در نظر او بزرگ میشود.
این مراسمی است که #امام_زمان (علیه السلام) به آن #نظر_دارد. ما که از اینجا خرج میکنیم تا به مکه برویم، برای چیست؟ برای این است که خدا به آن اماکن نظر دارد.
کسانی که موفق به تشییع این شهداء شدند، خداوند متعال به برکت این شهدا، قلب تمام شرکتکنندگان در مراسم تشییع آنها را به قلب شهدا نزدیک بفرماید.
#بدرقهٔ_امام_شهید
✅ اگر بدنبال حکمتهای ناب هستید، هماکنون عضو کانال آیتالله حائری شیرازی شوید:
eitaa.com/joinchat/454361092C75c4b499d3
"۷ ایدهی کاربردی و واجب برای
میزبانی از زائرانِ آقای شهیدِ ایران🇮🇷"
🇮🇷 @golabbaton95
#من_خادم_زائران_امام_شهیدم
#بدرقهٔ_امام_شهید #باید_برخاست
#مهمان_نیستیم_میزبانیم
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_قم
💠روایت بدرقه و قیام
📌 رویداد محتوایی روایت بدرقه رهبر شهید
. ارائه خطوط روایی مراسم بدرقه و تشییع
. ارائه خدمات تسهیلگری برای راویان
.شنیدن تجربیات روایتگران ملی
⏱زمان:
سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵
ساعت ۱۴ تا ۱۷
حضوری /مجازی
لینک ورود به جلسه https://skyroom.online/ch/saman2/banooye-pishran
🎙 اساتید:
خانم دکتر فاطمه رایگانی
استاد هانی ایرانمنش
حجتالاسلام محمد امین نخعی
آقای دکتر محسن دوباشی
جانفدایان روایتگر
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۰🎬 رضا برای چند لحظه به طاها خیره میشود. خیال میکرد عمدا میخواهد از بروز احساس
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶۱🎬
-«هی هی! خو شما دوتا چتون شده؟»
کمیل نفسی تازه میکند. میخواهد دوباره چیزی بگوید که یاسر به سمتش میرود و ماسک اکسیژن را روی صورتش تنظیم میکند.
-«عامو تو خو یکم به زبونت استراحت بدی به جایی بر نمیخوره!
جنگ جهانی سوم که نی ایطو به هم میپرید!»
طاها نگاهش را از کمیل میدزدد. انگار هر ثانیهای که در این اتاق میگذرد، چیزی جز کنایه نصیبش نمیشود!
کمیل اما چشم از او برنمیدارد؛ نمیداند عصبانیش را چطور تخلیه کند! در این بین یاسر دستی به پیشانیاش کشیده و برای لحظهای چشمانش را میبندد:
-«والّو مَ آخر اَ دست شوما، ده بیستا سکتهی ناقص میزنُم!»
طاها خم شده و از زیر صندلی بطری آب هویج را برداشته و از کیسهاش بیرون میآورد. آن را روی میز کنار تخت میگذارد.
بیآنکه نگاهی به کمیل بیندازد، به سمت در میرود. یاسر متعجب نگاهش را بین بطری و طاها میچرخاند.
-«اینو تو آوردی؟»
طاها دستگیرهی در را میگیرد و بیتفاوت میگوید:
-«آبهویجه...»
چند لحظه مکث میکند و بدون اینکه برگردد، ادامه میدهد:
-«طبیعیه.»
و از اتاق بیرون میرود! لبخند کمرنگی گوشهی لب یاسر مینشیند.
آرام زمزمه میکند:
-«شوما اگه یه روز باهم دوستانه رفتار کنین، خورشیدو اَ غرب درمیاد؟»
سپس سری از روی درماندگی تکان میدهد و خطاب به کمیل میگوید:
-«تو هم ماسکو دست نزن! زود برمیگردُم!»
بعد، پشت سر طاها از اتاق خارج میشود.
راهرو نیمهتاریک است؛ چراغهای سقفی با نور سردشان سایهها را کش میدهند. طاها کنار پنجرهی باریک انتهای راهرو ایستاده و دستهایش را در جیب فرو برده است.
یاسر یک قدمیاش میایستد.
با صدایی آرام میگوید:
-«چرو ایطو میکنی خو طاها؟!
چرو بهش نگفتی کسی که نجاتش داد تو بودی؟!
دور از جون! مرضی، چیزی داری؟ از بس دهنتو بستی کمیلو خیال میکنه باهاش خصومت داری!»
طاها پلک میزند؛ آهسته، انگار هر کلمهی یاسر مثل ضربهی کوچکی به دیوار سکوتش است!
-«خصومت؟»
این کلمه را در دهانش، مزه مزه میکند.
-«من باهاش خصومت ندارم!»
یاسر دست به کمر میزند؛ با همان ژستی که همیشه قبل از نصیحتهای جدی میگیرد.
-«پَ چی؟
اول نجاتش میدی، بعدُم اینطوری سنگ رو یخش میکنی! ای چه کاریه خو؟»
طاها سرش را به سمت یاسر برمیگرداند:
-«یاسر!
کمیل بعد قضیهی جواد نیاز داشت از یکی متنفر باشه! من فقط خواستم این فرصتو بهش بدم!»
سرش را به زمین دوخته و ادامه میدهد:
-«البته کم مقصر نبودم! باید یه جوری تاوانش و بدم یا نه؟»
یاسر لحظهای مات میماند؛ انتظار شنیدن این جملات را از طاها نداشت.
-«چی چی میگی؟!»
طاها انگشتانش را در جیب مشت میکند؛ شانههایش کمی میلرزند!
#پایان_قسمت۶۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۰۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail