💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #مهمانِ_روضه☕️ _حاجی، یادت نره این وسایل رو بخری. برای امشب میخوام آش بپز
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#مهمانِ_روضه☕️
چون وقتی امام علی داشت کفن و دفن رو انجام میداد، بچه ها به هم همونجا قول دادند هرکسی اونارو به مادرشون قسم داد کار اون فرد رو راه بندازند.
مثال بزنم برات؟
دو طفلان زینب که خواستند اذن میدان از دایی بگیرند، امام حسین گفت: نه.
چی شد اینا رفتند؟
زینب از خیمه اومد بیرون حسین رو قسم داد به مادرش.
یا زهرا...
روی صندلی اش نشسته بود و اشک میریخت. هم به جای حسینش هم برای خودش.
اشکهایش آرام روی گونههایش میلغزیدند و برای اولین بار، دستهایش نمیلرزید.
حسی جدید میان قلبش لانه کرده بود، همان حس های قوی مادرانه.
همان که هیچ کسی آن را درک نخواهد کرد..
آش را درون کاسه ها میریختند و میان مهمان ها و همسایه ها پخش میکردند.
همه یکی پس از دیگری رفتند.
حالا خودش بود و بچه ها و حاجاقا.
داشتند دور هم چایی میخوردند.
تلفن زنگ خورد.
زنگ خوردند همانا، اضطراب فاطمه خانم هم همانا.
یکی از پسرها رفت پای گوشی.
_سلام، بفرمایید؟
+سلام علیکم، از ستاد تفحص پیکر شهدای دفاع مقدس هستم.
گوشی از دست علی سر خورد. لبهایش میلرزید. چند بار خواست چیزی بگوید اما صدا از گلویش بیرون نمی آمد. مضطرب گفت:
_ب.. ب.. بله؟
+آقا پیکر برادرتون تفحص شده. یه تیکه تسبیح و دست پیدا کردیم. آقا صدامو میشنوید؟
علی جواب را نگفته، فاطمه خانم پرسید:
_علی جان چیه؟ چرا رنگت پریده؟
گوشی را به گوشش چسباند و گفت:
_پیکرحسین پیدا شده؟
فاطمه خانم نفهمید چگونه خودش را تا صبح آرام و قرار بدهد.
ساعت ها گذشت و بالاخره در چهلمین روز نذری اش، مهمانش آمد.
نفس هایش به شماره افتاده بودند.
انگار درد پاهایش را فراموش کرده بود.
چادرش را میکشاند و به سمت تابوت میرفت.
دستش میلرزید و لالایی میخواند:
_حسینم، بالاخره اومدی مامان؟
بخواب گلم..
دیگر هیچ چیزی نمیخواست.
قلبش دیگر آرام شده بود.
پسرش آمد اما...
چشمانش روی هم رفتند و جز تصویر صورت پسرش چیزی را ندید.
حالا پسر اینبار به استقبال مادرش آمده بود.
#پایان✅
#ر_افشار ✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۰۴/۱۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل اصرار رهبر شهید انقلاب به استفاده از گلیمهای آبی بیت رهبری چه بود و چرا اجازه نمیدادند هیچ فرشی در آنجا پهن شود؟
عباس موزون خاطرهای شنیده نشده را بازگو میکند.
#رهبرشهید
@anarstory
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
معرفی کتاب📚
آموزش نویسندگی✍
مصاحبه🎙
سخن بزرگان🥸
اخبار و اطلاعرسانی📰
و یک سوپرایز ویژه💥
که بعد از ماه صفر رونمایی میشود😍🎊
همه و همه در کانالِ اَنار نیوز🥰👇🍃
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
ما رو به دوستای نویسنده و فرهنگیت معرفی کن. مطمئنم هیچکدومتون پشیمون نمیشید☺️🍃
🆔 https://eitaa.com/joinchat/647496552Cd5b3f5e7ba 🌹
هدایت شده از مجله هفده دی
🔺واژههای وداع
فراخوان جستارنویسی زنانه در روزگار تشییع رهبر انقلاب
«ما به شهیدمان نمیگوییم خداحافظ! بلکه میگوییم به امید دیدار، به امید دیداری همراه با پیروزی خون بر شمشیر، به امید دیدار در حالیکه ما هم شهید شده و به شما پیوستیم...»
با زباندار کردن تجارب، عواطف و نگرشهای زنانه به درک روزهای سخت و پیچیدهای که سپری میکنیم و مسئولیتهای مهمی که بر دوش داریم، یاری برسانید.
🔸محورهای پیشنهادی:
۱- داغی که دیدیم
ابتلای ۹ اسفند چه حادثهای بود؟
چطور باخبر شدید؟
چطور کنار آمدید؟
اکنون چه حالی دارید؟
۲- کسی که از دست دادیم
آقا که بود؟
کجای زندگی شما بود؟
نسبت شما با آقا چه بود؟
فقدانش چگونه است؟
۳- تشییعی که میکنیم
رویداد تشییع رهبر شهید چه واقعهای است؟
چه اتفاقی در حال افتادن است؟
چه روزهایی را تجربه میکنیم؟
۴-مردمی که هستیم
مردمی که در این چهار ماه دیدید که بودند؟
مردم در تشییع چه میکردند؟
زنان و مردان هرکدام چه میکردند؟
۵- شهری که زندگی میکنیم
خیابانها و تجمعات شبانه چه بودند؟
در شهر شما این چهارماه چگونه گذشت؟
تهران بدون آقا کجاست؟
با قتلگاه رهبر چه خواهیم کرد؟
مشهد با آقا چه حالی دارد؟
۶- راهی که در پیش داریم
بعد از آقا چه راهی در پیش است؟
مسئولیت خونخواهی چگونه است؟
با آقامجتبی چگونه هممسیریم؟
🔸قالبها:
جستار
روایت
🔻امکان همکاری با نویسندگان منتخب در شمارههای آتی مجله هفدهدی
🔹ارسال آثار به آیدی @admin_17dey در بله، ایتا و تلگرام
#واژههای_وداع
📝 فصلنامه هفده دی|جستار مجازی
@mag_17dey
هدایت شده از KHAMENEI.IR
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 برای ثبت در تاریخ
▪️ شما، «بدرقه آقای شهید ایران» را روایت کنید
📲عکس، فیلم و روایت خود را از مراسمهای وداع، بدرقه و تشییع رهبر معظم انقلاب و حاشیههای آن از اینجا ارسال کنید تا در تاریخ ثبت شود و در دسترس همگان قرار گیرد.
📲 revayat-badraghe.khamenei.ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۳🎬 طاها بیآنکه چیزی بگوید، دستی به صورتش میکشد. ذهنش با سرعت، اتفاقات چند ماه ا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶۴🎬
چند ثانیه سکوت، اتاق را در خود فرو میبرد.
طاها نگاهش را از روی عکسها برنمیدارد. انگشت شستش آرام روی لبهی کاغذ میلغزد؛ میپرسد:
-«الان کجان؟»
مأمور حفاظت پوشه را میبندد.
-«دو نفرشون از دیروز از دید خارج شدن. نفر سوم، دیشب آخرین بار حوالی ساعت ۳ روبروی خونهی شما دیده شده.»
ابروهای طاها در هم میرود.
-«دستگیرش نکردید؟»
مأمور نگاه کوتاهی به همکارش میاندازد.
-«اگه همون لحظه جمعشون میکردیم، فقط سه تا دیدهبان میگرفتیم. چیزی که برای ما مهمه، کسیه که اینا رو فرستاده!»
حاج رمضان آه بلندی میکشد.
«بنده تمام گزارشا رو کامل بررسی کردم.
یه نکته خیلی به چشم میومد و اونم اینه که این افراد نه تنها هیچ تلاشی برایِ مخفی کار کردن ندارن، بلکه جوری رفتار میکنن که کاملا تو دید باشن!
رک بگم!
یا با آدمای فوق حرفهای مواجهیم که یه هدف خاص دارن و به خاطر اون این رفتارا رو از خودشون نشون دادن، یا کلا وقتمونو تلف کردیم.»
طاها سرش را بالا میآورد و مستقیم به چشم حاجی خیره میشود.
-«گیج شدم راستش!»
حاجی در جواب این جمله پلک روی هم میگذارد که یعنی آرام باش!
مامور ادامه میدهد:
-«پلاک یکی از خودروها جعلی بوده. دو سیمکارتی هم که استفاده کردن، کمتر از چهلوهشت ساعت بعد از فعال شدن، معدوم شده. شیوهی کارشون هم بیشتر شبیه تیمهای آموزشدیدهست تا یه گروه معمولی.
یه نکتهی دیگه...
یا افراد تغییر چهره دادن که سیستم نتونسته هویتشون رو شناسایی کنه، یا کلا خارجیان!
شایدم هردو!»
اتاق دوباره در سکوت فرو میرود.
طاها بیاختیار به یاد لیلا میافتد؛
به یاد صبحی که با عجله از خانه بیرون آمده بود و مهدیار و مهلایی که خواب بودند...
انگشتانش ناخودآگاه مشت میشوند.
مأمور، تغییر حالت چهرهی طاها را از نظر گذرانده و با نگاهی مطمئن میگوید:
-«نگران نباشید! خداروشکر زود متوجه شدیم!»
طاها چند لحظه سکوت میکند. بعد بیآنکه نگاهش را از روی میز بردارد، میگوید:
-«اگه اجازه بدید همین امروز منتقلشون میکنم یه جای امن.»
حاج رضوان بیدرنگ سرش را تکان میدهد.
-«نه!»
هر سه نفر نگاهشان به سمت او برمیگردد.
-«تا وقتی از نیت طرف مقابل مطمئن نیستیم، هر حرکت غیرعادی ممکنه حساسشون کنه. اگه هدفشون فقط رصد باشه، با جابهجاییتون میفهمن ما متوجه حضورشون شدیم!
صبر داشته باش کاویانی!»
آن طرفِ شهر، بوی برنج تازهدم تمام خانه را پر کرده است.
لیلا درِ قابلمه را برمیدارد. بخار داغ صورتش را نوازش میکند. قاشقی از برنج برمیدارد، مزه میکند و زیر لب میگوید:
-«نمکش خوبه...»
مهلا با عروسک کوچکش تلوتلوخوران خودش را به آشپزخانه میرساند و با دستهای کوچکش به پای مادر میچسبد.
لیلا با دیدن کفشهای پاشنهبلندش در پای مهلا لبخند میزند، او را بغل میکند و روی گونهاش بوسهای میزند.
-«گرسنهات شده خوشگل خانم؟»
مهلا موهایش را باز ناز پشت گوش میاندازد.
-«اوهوم...بابا چی؟! میاد؟»
لیلا مکث کوتاهی میکند.
نگاهش ناخودآگاه به ساعت دیواری میافتد.
-«انشاءالله...»
اما خودش هم مطمئن نیست.
از صبح فقط یک پیام کوتاه از طاها گرفته بود:
«ممکنه دیر برسم لیلا جان. منتظرم نمون.»
#پایان_قسمت۶۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۳
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail