.
چرا این سخنرانی اینقدر مهم است و باید به آن پرداخت؟!
والله فکر میکنم اگر امروز امام بزرگوار و آقای شهید هم در قید حیات بودند، همینطور صحبت میکردند. حرفهایی از جنس #علیالاصول که دست ولی جامعه را پر میکند و به دور از نگاههای فانتزی و غیرمسئولانه به جنگ و سرنوشت کشور است.
وقت بگذارید و کامل آن را بشنوید 👇👇
سید علی خمینیnf00986089-1.mp3
زمان:
حجم:
36.7M
سخنرانی سید علی خمینی در مراسم ختم شهید سید علی خامنهای
گویی بخش بزرگی از آنچه مردم در این شبها میخواستند بگویند یکجا از زبان ایشان گفته شده.
(وقت بگذارید و کامل گوش دهید)
@hamidkasiri_ir
@anarstory
فرشهای کف حسینیه امام خمینی رو یادتونه؟
بهش میگن زیلو.
یکی از صنایع دستی بسیار ارزشمند ایران عزیزمون هست.
متعلق به شهرستان میبد از توابع استان یزد.
که رهبر شهیدمون سالها در عمل حمایت کردند از این هنر صنعت.
باشد که کم کم ملکه حمایت از تولید ملی در ما به وجود بیاید.
مدام تبلیغ و ترویج کنید سبک زندگی رهبر شهید مون رو.
#زیلو
#میبد
#رهبرشهید
#حمایتازهنرصنعتها
@anarstory
هدایت شده از خبرگزاری فارس
BQACAgQAAx0CUxfGxAACcZZqUhxGOdG3D-KPWs5dAxgyd-gEtgACmBsAAl-1kVLMgPksLFWZqDwE.pdf
حجم:
154K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران
@Farsna
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
انارنیوزمصاحبه با نویسنده افرائیل.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
#مصاحبه🎙
#قسمت_اول🎬
🔸ایدهی اولیهی داستان #افرائیل از کجا آمده؟!
🔹برای اطلاعات امنیتی داستان، از چه افراد و منابعی استفاده شده؟!
🔸سوژههای داستان چقدر واقعی و چقدر ساخته و پرداختهی ذهن است؟!
🔹چند نفر در ساخت این داستان دخیل بودهاند؟!
♨️سرکار خانوم @rahvasl8، نویسندهی این داستان، در مصاحبهای کوتاه به این سوالات پاسخ میدهد🎤
💢تدوین و مصاحبهگر: #زهرا_ط🎙
#ادامه_دارد✅
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۹🎬 قبل از آنکه شاهرخ، جا خالی دهد یاسر با کف دستش یک پس گردنیِ مشتی حوالهاش میک
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۰🎬
-«کسی باهاش صحبت کرده؟»
-«نه. یکیدو نفر، چشمبسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور فرستادمشون برن. البته یکی از نیروهای خانم، محض احتیاط، دم در اتاق کشیک میده.
جسارتا کی بازجوییش میکنید؟»
طاها دستهایش را روی سینه گره میزند و لحظهای به مسیر پلهها که به طبقه پایین راه دارد زل میزند.
-«بد نیست یه کم تنها بمونه.»
احمد با تعجب ابرویی بالا میاندازد؛ انگار انتظار چنین جوابی را نداشت.
چند ثانیه سکوت میانشان مینشیند. طاها آرام آه میکشد و با صدایی سنجیده ادامه میدهد:
-«آدما وقتی از یه فضای پرتنش جدا میشن، تازه فرصت پیدا میکنن با خودشون روبهرو بشن. تا چند دقیقه قبلش، ذهنشون فقط دنبال بقا و فراره؛ اما وقتی سکوت جاشو میگیره، کمکم صدای وجدان و فکرشون بلند میشه. اگه عجله کنیم، فقط دیوار دفاعیشون رو بلندتر میکنیم.»
احمد با تأمل سری تکان میدهد.
طاها نگاهش را از درِ اتاق میگیرد و روی چهره احمد ثابت میکند. گوشه لبش به لبخندی محو کشیده میشود.
-«به نظرت این دختر چه جور آدمیه؟»
احمد لبهایش را روی هم میفشارد. چند لحظه فکر میکند و بعد با تردید میگوید:
-«راستش جزئیات پروندهشو نمیدونم... ولی طبق چیزی که دیدم، به نظر میرسه دختر خودخواه و خشنی باشه.
نظر شما چیه؟»
طاها آرام روی کاناپه مینشیند. آرنجش را روی زانو میگذارد و انگشتانش را در هم قفل میکند.
-«من با این جور آدما زیاد سر و کار داشتم.»
نگاهش برای لحظهای در جایی دور گره میخورد.
-«خیلی وقتا آدمها خودشونو قربانی میبینن؛ گاهی هم قهرمان. اونقدر به روایت خودشون باور دارن که دیگه مرزی بین واقعیت و برداشت شخصیشون نمیمونه. تا نفهمی دنیا رو از چه زاویهای میبینن، هر سؤالی بپرسی بیفایدست؛ جوابی که میگیری، فقط همون روایتیه که سالها برای خودشون ساختن.»
چند لحظه سکوت میکند. آه کمرنگی از سینهاش بیرون میآید. با لحنی آمیخته به تأسف میگوید:
-«راستش... هرچی بیشتر با این جوونا سر و کله میزنم، بیشتر دلم براشون میسوزه. خیلیهاشون قبل از اینکه یاد بگیرن فکر کنن، یکی پیدا شده و به جاشون فکر کرده. بعد هم فرستادتشون وسط میدونی که آخرش، خودشون بیشترین آسیب رو میبینن.
نمیدونم چرا؟! اما قبل هر قضاوتی اولین چیزی که بهش فکر میکنم کم کاریِ نظام آموزشی و بیرحمیِ جامعهاس!
این نخبه، جاش نه تو اتاق بازجوییه نه کف خیابون! »
مکثی میکند.
همان لحظه صدای قلقل آرام کتری در آشپزخانه میپیچد و عطر چای تازهدم در فضا پخش میشود.
احمد که متوجه نگاه طاها شده، از جا بلند میشود.
-«الان چایی میارم... داشتید میگفتید.»
طاها بیآنکه نگاهش را از مانیتور بردارد، میگوید:
-«سه تا فنجون بیار...»
احمد سر از کارِ طاها در نمیآورد! با این حال بیهیچ حرفی راهی آشپزخانه میشود.
طاها ادامه میدهد:
-«آره داشتم میگفتم!
اگه به جای کار کردن تو یکی از مراکز دانشبنیان، امروز نشسته برای یه شبکه خرابکار طرح آماده میکنه یا عملیاتشونو جلو میبره، یعنی یه جای کار ما لنگ زده.
نمیشه گفت گناهی ندارهها! هرکسی مسئول انتخابای خودشه؛ اما مسئولیت اون، مسئولیت ما رو از بین نمیبره. اگه نتونستیم استعدادها رو ببینیم، اگه نتونستیم بهشون امید بدیم، اگه نتونستیم کاری کنیم احساس کنن این کشور بهشون نیاز داره... نباید تعجب کنیم که یکی دیگه زودتر از ما دستشونو گرفته. اونم به بهانهی بورسیهی کشورایی که واسشون تره هم خرد نمیکنن!»
احمد سینی چای را روی میز گذاشته و مینشیند.
-«همه حرفاتونو قبول دارما!
اینکه اونم قربانیه...
با این حال بازم حس میکنم این دختره اونقدری محتاط و حرفهایه که نمیتونید ازش نتیجهای بگیرید!»
طاها دست دراز میکند و یکی از استکانها را برمیدارد.
چند ثانیه به چای نگاه میکند. بخار گرم، آرام از لبه استکان بالا میرود. لبخند محوی گوشه لبش مینشیند.
-«الله و اعلم!»
استکان را داخل نعلبکی میگذارد. از جا بلند میشود تا به سمت راه پله برود.
____
درِ اتاق با صدای آرامی باز میشود.
دختر هنوز روی صندلی نشسته است؛ پشتش صاف، دستهایش در هم قفل شده و نگاهش به نقطهای روی دیوار دوخته شده.
طاها استکان چای را روی میز فلزی مقابل دختر میگذارد.
دختر حتی نگاهش هم نمیکند.
طاها صندلی را کمی عقب میکشد و روبهرویش مینشیند.
#پایان_قسمت۷۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از اقامتگاه «مازو»
.
🎁باز کرده و هدیه کنید به رهبر شهیدم👇
https://DigiPostal.ir/cv2unsu
🔴 نشر دهید لطفا
🦋@mazo_masal