💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۰🎬 -«کسی باهاش صحبت کرده؟» -«نه. یکیدو نفر، چشمبسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۱🎬
از داخل پوشه، چند برگهی سفید و یک خودکار بیرون میآورد و بیآنکه حرفی بزند، مشغول نوشتن میشود.
تمام وجود دختر پر شده از حس انزجار و بیعدالتی. طاقت نمیآورد.
انگار مغزش قفل کرده و اختیارش را داده به هوا و هوسهایش که دستش را بیهوا تکان میدهد. محکم میزند به لیوان شیشهای روی میز.
استکان با لبهی میز برخورد میکند.
در عرض چندثانیه پرت میشود روی زمین. بدنهاش تکهتکه شده و چای داغ روی کف اتاق پخش میشود.
یکلحظه گوشهی چشمان طاها چینمیخورد؛ اما سرش را بالا نمیآورد و همچنان مشغول نوشتن میشود.
نگاهش روی کاغذ است اما ذهنش تکتک رفتارهای دختر را بالا و پایین میکند.
زمان میگذرد.
او همچنان روبهروی دختر نشسته، سر در برگهها دارد و خودکارش بیوقفه روی کاغذ حرکت میکند؛ انگار صدای شکستن استکان هم نتوانسته ذرهای از تمرکزش کم کند و بهمش بریزد.
سکوت، سنگینتر از قبل روی اتاق مینشیند. هر ثانیه، رشتهی دیگری از صبر دختر را پاره میکند و طاها بیشتر به اهدافش نزدیک میشود!
کمترین حرکت، ریزترین ترس و اضطراب را رصد میکند.
بالاخره آخرین خط را مینویسد. خودکار را میبندد، برگهها را داخل پوشه میگذارد و آن را آرام کنار میگذارد.
انگشتانش را در هم قفل میکند و برای اولین بار سرش را بالا میآورد.
نگاهش مستقیم به چشمهای دختر گره میخورد.
-«خودتو معرفی کن...»
نگاه طاها آرام است و پر ابهت، اما دختر با هر نفس، مردمک چشمانش میلرزد! از خشم است یا ترس؟
سکوت کرده! هیچ نمیگوید!
طاها دوباره باهمان لحن و آرامش جملهاش را تکرار میکند:
-«خودتو معرفی کن...»
دختر رویش را به سمت در میگرداند و خیره میشود به سیاهی چادر زن نگهبان که کنار در ایستاده است.
-«نمیخوای حرف بزنی؟
خب!
پس خودم جواب سوالمو میدم!»
با دستش برگههای روی میز را مرتب میکند و شمرده شمرده میگوید:
-«الناز صمدی...فرزند نیما...متولد تهران...
میدونی برا چی اینجایی؟!
برای اینکه...»
این جمله، الناز را وادار میکند تا روی میز خم بشود و رشتهی حرف طاها را پاره کند.
-«چون خواستم حق خودم رو بگیرم!»
طاها پوزخند میزند.
-«حق؟»
الناز با اطمینان ادامه میدهد:
-«آره. اعتراض کردن حق منه! حق این مردمه!»
طاها بدون اینکه لحنش تغییر کند، میگوید:
-«اگه منظورت اغتشاش و تحریک جوونا یا آسیب به اموال عمومیه باید بگم اشتباه میکنی!
برا همچین جرمایی باید میبردنت کلانتری!
اما ایراد نداره؛ اگه دوستداری میتونیم از همینجا شروع کنیم...»
الناز لبخند کمرنگی میزند.
-«من حرفی برای گفتن ندارم! کار اشتباهی نکردم که بخوام بهخاطرش جواب پس بدم!»
طاها چند لحظه فقط نگاهش میکند؛ آنقدر طولانی که لبخند روی صورت دختر کمکم رنگ میبازد.
-«پس ثابت کن که کار اشتباهی نکردی!»
دختر به صندلی تکیه میدهد:
_«و اگه نخوام؟»
طاها نفسش را آرام بیرون میدهد:
-«میتونی هرچقدر که دلت میخواد اینجا بشینی و هیچی نگی! یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال... کسی مجبورت نکرده!»
این را که میگوید، صندلی را عقب میکشد. میخواهد بلند شود که صدای الناز بلند میشود:
-«چیمیخوای بدونی؟»
چاره ندارد! باید تا میتواند مرد مقابلش را گیج کند تا نجات پیدا کند.
طاها نیشخندی میزند و روی صندلی مینشیند.
-«خوبه!»
این را گفته و تبلتش را به سمت الناز برمیگرداند.
-«این پسره رو میشناسی؟...»
الناز چهرهی رامین را به خوبی ورانداز میکند. با بیمیلی میگوید:
-«رامینه!»
-«از کجا میشناسیش؟»
الناز شانهای بالا میاندازد.
-«از دانشگاه.»
-«همدانشکده بودین؟»
-«نه. چند بار توی انجمنهای دانشجویی دیدمش. آخرین بار وقتی از دانشگاه برمیگشتم یه مامور پلیس به خاطر پوششم بهم گیر داد.
میخواست دستگیرم کنه که رامین رسید و باهاش درگیر شد...»
-«که اینطور!
جالبه..!
موقعیت گوشیت دقیقا تو اون تاریخ و ساعت جای دیگهای رو نشون میده!
برا این چه بهونهای داری؟!»
الناز با چهرهای حق به جانب چپ چپ نگاهش کرده و نفسی عمیق میکشد...
-«یعنی شما نمیدونی موقعیت گوشی میتونه خطا داشته باشه؟!»
طاها سرش را کج میکند:
-«درسته! شاید چندمتر خطا داشته باشه، اما چند کیلومتر؟ مطمئن نیستم...
بگذریم!»
الناز لحظهای جا میخورد.
انتظار داشت طاها بحث را ادامه دهد؛ مدرک رو کند، فشار بیاورد یا وادارش کند توضیح بدهد. اما او ناگهان علاقهاش را به آن موضوع از دست داده است.
#پایان_قسمت۷۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
باغ انارسینه سرخ قسمت ۴.mp3
زمان:
حجم:
18.9M
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
#سینه_سرخ
#قسمت_چهارم
آنچه لعابِ سرخی را به دل میبخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست... سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلبهایشان قدم میگذارند، چیست؟
✍🏻نویسنده این قسمت:
یکآشنا
🎙گویندگان:
زهرازرگران، فاطمهدهنوی، محمدمقدسی، سیدامیرمیررضایی، لیلیآذرنگ، مهدیتهوری
کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار 🌿
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۱🎬 از داخل پوشه، چند برگهی سفید و یک خودکار بیرون میآورد و بیآنکه حرفی بزند، م
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۲🎬
طاها تبلت را خاموش کرده و کنار میگذارد.
-«بیا از یه چیز دیگه حرف بزنیم.»
ساعتش را با حرکاتی شمرده و آرام از مچ باز میکند، روی میز میگذارد و انگشتانش را در هم قفل میکند.
-«تا حالا رفتی پاکستان؟»
تنها برای کسری از ثانیه، مردمک چشمهای الناز میلرزد... خوب میداند مردی که مقابلش نشسته است، سوابق تمام سفرهایش را درآورده و حالا با این سوال، یک تلهی آشکار برای راستیآزمایی حرفهایش پهن کرده.
سنگینی نگاه طاها را روی پوستش حس میکند. دستهایش را زیر میز قفل میکند تا لرزش ناگهانی انگشتانش لو نرود.
انکار کردن آن هم در مقابل مردی که تمام کارتهایش را روی میز چیده، فقط موضعش را ضعیفتر میکند.
نفس عمیقی میکشد، تکیهاش را از صندلی برمیدارد و مستقیم به چشمان طاها نگاه میکند.
سعی میکند لحنش را تا جای ممکن صاف و بیتفاوت نشان دهد:
-«آره... رفتم.»
الناز که حس میکند با این اعتراف، کمی از سنگینی نگاه طاها کم شده، نفسش را حبس میکند. باید داستانی سر هم کند که هم با منطق جور دربیاید و هم ردپای اصلی را بپوشاند.
-«یه تعداد سمینار آموزشی قرار بود برگزار شه. اول برگه تاییدیه رو از دانشگاه گرفتیم، بعدم با چند تا از بچهها قرار گذاشتیم بریم لاهور و کراچی. فکر نمیکنم سفر به یه کشور همسایه جرم باشه.»
طاها خودکار را روی میز رها میکند. نیشخندِ کمرنگی گوشه لبش مینشیند.
«لاهور و کراچی؟
اوهوم!
داستان قشنگیه؛ اما یه ایراد کوچک داره. شما اصلاً پات به کراچی نرسیده!
بلیطهای اتوبوس، خروجیهای بینشهری و ردّ موقعیت مکانی اون روزهات نشون میده که تمام بیست روز رو توی "کویته" و مناطق عشایری مرزی گذروندی.
جالبه که سمینارای علمیتون همچین جایی برگزار شده...»
قلب الناز برای یک ثانیه میایستد. خون در رگهایش منجمد میشود. حس میکند دیوارهای اتاق دارند به او نزدیک و نزدیکتر میشوند.
هر ثانیه سکوت، دست طاها را برای ضربه بعدی بازتر میکند، اما ذهنش مثل چرخدندهای بیروغن، قفل کرده است.
هیچ بهانهای، هیچ منطقی نمیتواند حضور بیستروزهاش را در آن نقطهی مرزی خطرناک توجیه کند.
طاها کمی روی میز خم میشود. حجم حضورش اتاق را پر میکند. فاصلهاش را با الناز به حداقل میرساند. این بار صدایش حتی از قبل هم آرامتر است:
-«کویته... مرکز بلوچستانِ پاکستان. جایی که خطرناکترین گروههای شبهنظامی و قاچاقچیهای اسلحه توش لونه کردن.
مگه اینکه موضوع سمینار علمی شما، "آموزش ساخت بمب" یا "نحوه شبکهسازی برای آشوب" بوده باشه الناز خانم...»
الناز آب دهانش را به سختی قورت میدهد. انگشتانش چنان زیر میز به هم فشرده شدهاند که بندهایشان سفید شده و خون به آنها نمیرسد. ناامیدانه تلاش میکند آخرین سنگر دفاعیاش را حفظ کند. صدایش کمی میلرزد، اما سعی میکند لحنش را طلبکارانه جلوه دهد:
-«روز اول برا سمینار تو لاهور بودیم اما برنامهمون ناگهانی عوض شد! لیدر گروه گفت کارگاه منتقل شده اونجا. من... من فقط دنبال بقیه رفتم!
روال اداری و هماهنگیها دست من نبود. اصلاً نمیدونستم اونجا چه خبره!»
طاها دوباره به صندلیاش تکیه میدهد.
-«پس لیدرتون برنامه رو عوض کرد... اون لیدری که ازش حرف میزنی کیه؟ همون آدمِ پشتپردهای که توی کویته به استقبالتون اومد و تمام مخارجتون رو داد؟»
چندثانیهای به چهرهی الناز زل زده و میگوید:
-«ایرادی نداره... تو میتونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی!
ولی اینو آویزهی گوشت کن؛ اینجا کلانتری یا بازداشتگاه نیست که امید داشته باشی بابات پیدات کنه و به روش خودش بیارتت بیرون.»
جمله آخر طاها مثل آب یخ روی پیکر الناز ریخته میشود.
طاها منتظر پاسخ او نمیماند.
صندلی را با صدایی کوتاه عقب میکشد و بلند میشود. سنگینی حضورش ناگهان جایش را به خلأیی ترسناک میدهد.
سپس بدون اینکه منتظر واکنشی باشد، به سمت در حرکت میکند. صدای کوبیده شدن و چفت شدن قفلهای در، مثل تیر خلاص در فضای اتاق طنینانداز میشود.
الناز تنها میماند؛ در سکوتی سنگینتر از قبل، روبهروی صندلی خالیِ طاها و تکههای شکستهی استکانی که روی زمین پخش شده است.
طاها پلهها را بالا میآید.
پوشه را زیر بغلش جابهجا کرده و نفس عمیقی میکشد. احمد از جایش بلند میشود:
-«خداقوت آقا طاها...»
-«ممنون.»
تصویر دوربین را از نظر گذرانده و به سمت کیفش قدم برمیدارد.
حوصلهی مقدمه چینی ندارد! بیهیچ حرف اضافهای میرود سر اصل مطلب.
-«وقت نداریم...
برای اینکه دهن باز کنه، باید بزرگترین ابزار دفاعیش رو ازش بگیریم احمد...»
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۲🎬 طاها تبلت را خاموش کرده و کنار میگذارد. -«بیا از یه چیز دیگه حرف بزنیم.» ساعت
احمد بازوهایش را در سینه قفل میکند و با کنجکاوی میپرسد:
-«بزرگترین ابزار دفاعی؟ منظورت چیه؟»
طاها زیپ کیفش را باز میکند، وسایلش را داخل آن میگذارد و با همان لحن آرام و شمردهاش میگوید:
-«"زمان"، احمد.
میخوام تکنیک تحریف ادراک زمان رو روش پیاده کنی.
مغز برای فهمیدن گذر زمان به نشونههای محیطی احتیاج داره؛ مثل نور خورشید، تاریکی شب، یا نظم وعدههای غذایی.
وقتی اینا رو حذف و با یه چرخهی مصنوعی و فشرده جایگزینش کنی، ذهن فریب میخوره.»
#پایان_قسمت۷۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄