هدایت شده از اَنار نیوز🎙
انارنیوزمصاحبه با نویسنده افرائیل.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
#مصاحبه🎙
#قسمت_اول🎬
🔸ایدهی اولیهی داستان #افرائیل از کجا آمده؟!
🔹برای اطلاعات امنیتی داستان، از چه افراد و منابعی استفاده شده؟!
🔸سوژههای داستان چقدر واقعی و چقدر ساخته و پرداختهی ذهن است؟!
🔹چند نفر در ساخت این داستان دخیل بودهاند؟!
♨️سرکار خانوم @rahvasl8، نویسندهی این داستان، در مصاحبهای کوتاه به این سوالات پاسخ میدهد🎤
💢تدوین و مصاحبهگر: #زهرا_ط🎙
#ادامه_دارد✅
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۹🎬 قبل از آنکه شاهرخ، جا خالی دهد یاسر با کف دستش یک پس گردنیِ مشتی حوالهاش میک
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۰🎬
-«کسی باهاش صحبت کرده؟»
-«نه. یکیدو نفر، چشمبسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور فرستادمشون برن. البته یکی از نیروهای خانم، محض احتیاط، دم در اتاق کشیک میده.
جسارتا کی بازجوییش میکنید؟»
طاها دستهایش را روی سینه گره میزند و لحظهای به مسیر پلهها که به طبقه پایین راه دارد زل میزند.
-«بد نیست یه کم تنها بمونه.»
احمد با تعجب ابرویی بالا میاندازد؛ انگار انتظار چنین جوابی را نداشت.
چند ثانیه سکوت میانشان مینشیند. طاها آرام آه میکشد و با صدایی سنجیده ادامه میدهد:
-«آدما وقتی از یه فضای پرتنش جدا میشن، تازه فرصت پیدا میکنن با خودشون روبهرو بشن. تا چند دقیقه قبلش، ذهنشون فقط دنبال بقا و فراره؛ اما وقتی سکوت جاشو میگیره، کمکم صدای وجدان و فکرشون بلند میشه. اگه عجله کنیم، فقط دیوار دفاعیشون رو بلندتر میکنیم.»
احمد با تأمل سری تکان میدهد.
طاها نگاهش را از درِ اتاق میگیرد و روی چهره احمد ثابت میکند. گوشه لبش به لبخندی محو کشیده میشود.
-«به نظرت این دختر چه جور آدمیه؟»
احمد لبهایش را روی هم میفشارد. چند لحظه فکر میکند و بعد با تردید میگوید:
-«راستش جزئیات پروندهشو نمیدونم... ولی طبق چیزی که دیدم، به نظر میرسه دختر خودخواه و خشنی باشه.
نظر شما چیه؟»
طاها آرام روی کاناپه مینشیند. آرنجش را روی زانو میگذارد و انگشتانش را در هم قفل میکند.
-«من با این جور آدما زیاد سر و کار داشتم.»
نگاهش برای لحظهای در جایی دور گره میخورد.
-«خیلی وقتا آدمها خودشونو قربانی میبینن؛ گاهی هم قهرمان. اونقدر به روایت خودشون باور دارن که دیگه مرزی بین واقعیت و برداشت شخصیشون نمیمونه. تا نفهمی دنیا رو از چه زاویهای میبینن، هر سؤالی بپرسی بیفایدست؛ جوابی که میگیری، فقط همون روایتیه که سالها برای خودشون ساختن.»
چند لحظه سکوت میکند. آه کمرنگی از سینهاش بیرون میآید. با لحنی آمیخته به تأسف میگوید:
-«راستش... هرچی بیشتر با این جوونا سر و کله میزنم، بیشتر دلم براشون میسوزه. خیلیهاشون قبل از اینکه یاد بگیرن فکر کنن، یکی پیدا شده و به جاشون فکر کرده. بعد هم فرستادتشون وسط میدونی که آخرش، خودشون بیشترین آسیب رو میبینن.
نمیدونم چرا؟! اما قبل هر قضاوتی اولین چیزی که بهش فکر میکنم کم کاریِ نظام آموزشی و بیرحمیِ جامعهاس!
این نخبه، جاش نه تو اتاق بازجوییه نه کف خیابون! »
مکثی میکند.
همان لحظه صدای قلقل آرام کتری در آشپزخانه میپیچد و عطر چای تازهدم در فضا پخش میشود.
احمد که متوجه نگاه طاها شده، از جا بلند میشود.
-«الان چایی میارم... داشتید میگفتید.»
طاها بیآنکه نگاهش را از مانیتور بردارد، میگوید:
-«سه تا فنجون بیار...»
احمد سر از کارِ طاها در نمیآورد! با این حال بیهیچ حرفی راهی آشپزخانه میشود.
طاها ادامه میدهد:
-«آره داشتم میگفتم!
اگه به جای کار کردن تو یکی از مراکز دانشبنیان، امروز نشسته برای یه شبکه خرابکار طرح آماده میکنه یا عملیاتشونو جلو میبره، یعنی یه جای کار ما لنگ زده.
نمیشه گفت گناهی ندارهها! هرکسی مسئول انتخابای خودشه؛ اما مسئولیت اون، مسئولیت ما رو از بین نمیبره. اگه نتونستیم استعدادها رو ببینیم، اگه نتونستیم بهشون امید بدیم، اگه نتونستیم کاری کنیم احساس کنن این کشور بهشون نیاز داره... نباید تعجب کنیم که یکی دیگه زودتر از ما دستشونو گرفته. اونم به بهانهی بورسیهی کشورایی که واسشون تره هم خرد نمیکنن!»
احمد سینی چای را روی میز گذاشته و مینشیند.
-«همه حرفاتونو قبول دارما!
اینکه اونم قربانیه...
با این حال بازم حس میکنم این دختره اونقدری محتاط و حرفهایه که نمیتونید ازش نتیجهای بگیرید!»
طاها دست دراز میکند و یکی از استکانها را برمیدارد.
چند ثانیه به چای نگاه میکند. بخار گرم، آرام از لبه استکان بالا میرود. لبخند محوی گوشه لبش مینشیند.
-«الله و اعلم!»
استکان را داخل نعلبکی میگذارد. از جا بلند میشود تا به سمت راه پله برود.
____
درِ اتاق با صدای آرامی باز میشود.
دختر هنوز روی صندلی نشسته است؛ پشتش صاف، دستهایش در هم قفل شده و نگاهش به نقطهای روی دیوار دوخته شده.
طاها استکان چای را روی میز فلزی مقابل دختر میگذارد.
دختر حتی نگاهش هم نمیکند.
طاها صندلی را کمی عقب میکشد و روبهرویش مینشیند.
#پایان_قسمت۷۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از اقامتگاه «مازو»
.
🎁باز کرده و هدیه کنید به رهبر شهیدم👇
https://DigiPostal.ir/cv2unsu
🔴 نشر دهید لطفا
🦋@mazo_masal
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۰🎬 -«کسی باهاش صحبت کرده؟» -«نه. یکیدو نفر، چشمبسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۱🎬
از داخل پوشه، چند برگهی سفید و یک خودکار بیرون میآورد و بیآنکه حرفی بزند، مشغول نوشتن میشود.
تمام وجود دختر پر شده از حس انزجار و بیعدالتی. طاقت نمیآورد.
انگار مغزش قفل کرده و اختیارش را داده به هوا و هوسهایش که دستش را بیهوا تکان میدهد. محکم میزند به لیوان شیشهای روی میز.
استکان با لبهی میز برخورد میکند.
در عرض چندثانیه پرت میشود روی زمین. بدنهاش تکهتکه شده و چای داغ روی کف اتاق پخش میشود.
یکلحظه گوشهی چشمان طاها چینمیخورد؛ اما سرش را بالا نمیآورد و همچنان مشغول نوشتن میشود.
نگاهش روی کاغذ است اما ذهنش تکتک رفتارهای دختر را بالا و پایین میکند.
زمان میگذرد.
او همچنان روبهروی دختر نشسته، سر در برگهها دارد و خودکارش بیوقفه روی کاغذ حرکت میکند؛ انگار صدای شکستن استکان هم نتوانسته ذرهای از تمرکزش کم کند و بهمش بریزد.
سکوت، سنگینتر از قبل روی اتاق مینشیند. هر ثانیه، رشتهی دیگری از صبر دختر را پاره میکند و طاها بیشتر به اهدافش نزدیک میشود!
کمترین حرکت، ریزترین ترس و اضطراب را رصد میکند.
بالاخره آخرین خط را مینویسد. خودکار را میبندد، برگهها را داخل پوشه میگذارد و آن را آرام کنار میگذارد.
انگشتانش را در هم قفل میکند و برای اولین بار سرش را بالا میآورد.
نگاهش مستقیم به چشمهای دختر گره میخورد.
-«خودتو معرفی کن...»
نگاه طاها آرام است و پر ابهت، اما دختر با هر نفس، مردمک چشمانش میلرزد! از خشم است یا ترس؟
سکوت کرده! هیچ نمیگوید!
طاها دوباره باهمان لحن و آرامش جملهاش را تکرار میکند:
-«خودتو معرفی کن...»
دختر رویش را به سمت در میگرداند و خیره میشود به سیاهی چادر زن نگهبان که کنار در ایستاده است.
-«نمیخوای حرف بزنی؟
خب!
پس خودم جواب سوالمو میدم!»
با دستش برگههای روی میز را مرتب میکند و شمرده شمرده میگوید:
-«الناز صمدی...فرزند نیما...متولد تهران...
میدونی برا چی اینجایی؟!
برای اینکه...»
این جمله، الناز را وادار میکند تا روی میز خم بشود و رشتهی حرف طاها را پاره کند.
-«چون خواستم حق خودم رو بگیرم!»
طاها پوزخند میزند.
-«حق؟»
الناز با اطمینان ادامه میدهد:
-«آره. اعتراض کردن حق منه! حق این مردمه!»
طاها بدون اینکه لحنش تغییر کند، میگوید:
-«اگه منظورت اغتشاش و تحریک جوونا یا آسیب به اموال عمومیه باید بگم اشتباه میکنی!
برا همچین جرمایی باید میبردنت کلانتری!
اما ایراد نداره؛ اگه دوستداری میتونیم از همینجا شروع کنیم...»
الناز لبخند کمرنگی میزند.
-«من حرفی برای گفتن ندارم! کار اشتباهی نکردم که بخوام بهخاطرش جواب پس بدم!»
طاها چند لحظه فقط نگاهش میکند؛ آنقدر طولانی که لبخند روی صورت دختر کمکم رنگ میبازد.
-«پس ثابت کن که کار اشتباهی نکردی!»
دختر به صندلی تکیه میدهد:
_«و اگه نخوام؟»
طاها نفسش را آرام بیرون میدهد:
-«میتونی هرچقدر که دلت میخواد اینجا بشینی و هیچی نگی! یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال... کسی مجبورت نکرده!»
این را که میگوید، صندلی را عقب میکشد. میخواهد بلند شود که صدای الناز بلند میشود:
-«چیمیخوای بدونی؟»
چاره ندارد! باید تا میتواند مرد مقابلش را گیج کند تا نجات پیدا کند.
طاها نیشخندی میزند و روی صندلی مینشیند.
-«خوبه!»
این را گفته و تبلتش را به سمت الناز برمیگرداند.
-«این پسره رو میشناسی؟...»
الناز چهرهی رامین را به خوبی ورانداز میکند. با بیمیلی میگوید:
-«رامینه!»
-«از کجا میشناسیش؟»
الناز شانهای بالا میاندازد.
-«از دانشگاه.»
-«همدانشکده بودین؟»
-«نه. چند بار توی انجمنهای دانشجویی دیدمش. آخرین بار وقتی از دانشگاه برمیگشتم یه مامور پلیس به خاطر پوششم بهم گیر داد.
میخواست دستگیرم کنه که رامین رسید و باهاش درگیر شد...»
-«که اینطور!
جالبه..!
موقعیت گوشیت دقیقا تو اون تاریخ و ساعت جای دیگهای رو نشون میده!
برا این چه بهونهای داری؟!»
الناز با چهرهای حق به جانب چپ چپ نگاهش کرده و نفسی عمیق میکشد...
-«یعنی شما نمیدونی موقعیت گوشی میتونه خطا داشته باشه؟!»
طاها سرش را کج میکند:
-«درسته! شاید چندمتر خطا داشته باشه، اما چند کیلومتر؟ مطمئن نیستم...
بگذریم!»
الناز لحظهای جا میخورد.
انتظار داشت طاها بحث را ادامه دهد؛ مدرک رو کند، فشار بیاورد یا وادارش کند توضیح بدهد. اما او ناگهان علاقهاش را به آن موضوع از دست داده است.
#پایان_قسمت۷۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۱
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail