eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۹🎬 قبل از آنکه شاهرخ، جا خالی دهد یاسر با کف دستش یک پس گردنیِ مشتی حواله‌اش می‌ک
🕸🦇 🎬 -«کسی باهاش صحبت کرده؟» -«نه. یکی‌دو نفر، چشم‌بسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور فرستادمشون برن. البته یکی از نیروهای خانم، محض احتیاط، دم در اتاق کشیک می‌ده. جسارتا کی بازجوییش می‌کنید؟» طاها دست‌هایش را روی سینه گره می‌زند و لحظه‌ای به مسیر پله‌ها که به طبقه پایین راه دارد زل می‌زند. -«بد نیست یه کم تنها بمونه.» احمد با تعجب ابرویی بالا می‌اندازد؛ انگار انتظار چنین جوابی را نداشت. چند ثانیه سکوت میانشان می‌نشیند. طاها آرام آه می‌کشد و با صدایی سنجیده ادامه می‌دهد: -«آدما وقتی از یه فضای پرتنش جدا می‌شن، تازه فرصت پیدا می‌کنن با خودشون روبه‌رو بشن. تا چند دقیقه قبلش، ذهنشون فقط دنبال بقا و فراره؛ اما وقتی سکوت جاشو می‌گیره، کم‌کم صدای وجدان و فکرشون بلند می‌شه. اگه عجله کنیم، فقط دیوار دفاعیشون رو بلندتر می‌کنیم.» احمد با تأمل سری تکان می‌دهد. طاها نگاهش را از درِ اتاق می‌گیرد و روی چهره احمد ثابت می‌کند. گوشه لبش به لبخندی محو کشیده می‌شود. -«به نظرت این دختر چه جور آدمیه؟» احمد لب‌هایش را روی هم می‌فشارد. چند لحظه فکر می‌کند و بعد با تردید می‌گوید: -«راستش جزئیات پرونده‌شو نمی‌دونم... ولی طبق چیزی که دیدم، به نظر می‌رسه دختر خودخواه و خشنی باشه. نظر شما چیه؟» طاها آرام روی کاناپه می‌نشیند. آرنجش را روی زانو می‌گذارد و انگشتانش را در هم قفل می‌کند. -«من با این جور آدما زیاد سر و کار داشتم.» نگاهش برای لحظه‌ای در جایی دور گره می‌خورد. -«خیلی وقتا آدم‌ها خودشونو قربانی می‌بینن؛ گاهی هم قهرمان. اون‌قدر به روایت خودشون باور دارن که دیگه مرزی بین واقعیت و برداشت شخصیشون نمی‌مونه. تا نفهمی دنیا رو از چه زاویه‌ای می‌بینن، هر سؤالی بپرسی بی‌فایدست؛ جوابی که می‌گیری، فقط همون روایتیه که سال‌ها برای خودشون ساختن.» چند لحظه سکوت می‌کند. آه کم‌رنگی از سینه‌اش بیرون می‌آید. با لحنی آمیخته به تأسف می‌گوید: -«راستش... هرچی بیشتر با این جوونا سر و کله می‌زنم، بیشتر دلم براشون می‌سوزه. خیلی‌هاشون قبل از اینکه یاد بگیرن فکر کنن، یکی پیدا شده و به جاشون فکر کرده. بعد هم فرستادتشون وسط میدونی که آخرش، خودشون بیشترین آسیب رو می‌بینن. نمی‌دونم چرا؟! اما قبل هر قضاوتی اولین چیزی که بهش فکر می‌کنم کم کاریِ نظام آموزشی و بی‌رحمیِ جامعه‌‌اس! این نخبه، جاش نه تو اتاق بازجوییه نه کف خیابون! » مکثی می‌کند. همان لحظه صدای قل‌قل آرام کتری در آشپزخانه می‌پیچد و عطر چای تازه‌دم در فضا پخش می‌شود. احمد که متوجه نگاه طاها شده، از جا بلند می‌شود. -«الان چایی میارم... داشتید می‌گفتید.» طاها بی‌آنکه نگاهش را از مانیتور بردارد، می‌گوید: -«سه تا فنجون بیار...» احمد سر از کارِ طاها در نمی‌آورد! با این حال بی‌هیچ حرفی راهی آشپزخانه می‌شود. طاها ادامه می‌دهد: -«آره داشتم می‌گفتم! اگه به جای کار کردن تو یکی از مراکز دانش‌بنیان، امروز نشسته برای یه شبکه ‌خرابکار طرح آماده می‌کنه یا عملیاتشونو جلو می‌بره، یعنی یه جای کار ما لنگ زده. نمیشه گفت گناهی نداره‌ها! هرکسی مسئول انتخابای خودشه؛ اما مسئولیت اون، مسئولیت ما رو از بین نمی‌بره. اگه نتونستیم استعدادها رو ببینیم، اگه نتونستیم بهشون امید بدیم، اگه نتونستیم کاری کنیم احساس کنن این کشور بهشون نیاز داره... نباید تعجب کنیم که یکی دیگه زودتر از ما دستشونو گرفته. اونم به بهانه‌ی بورسیه‌ی کشورایی که واسشون تره هم خرد نمی‌کنن!» احمد سینی چای را روی میز گذاشته و می‌نشیند. -«همه حرفاتونو قبول دارما! اینکه اونم قربانیه... با این حال بازم حس می‌کنم این دختره اونقدری محتاط و حرفه‌ایه که نمی‌تونید ازش نتیجه‌‌ای بگیرید!» طاها دست دراز می‌کند و یکی از استکان‌ها را برمی‌دارد. چند ثانیه به چای نگاه می‌کند. بخار گرم، آرام از لبه استکان بالا می‌رود. لبخند محوی گوشه لبش می‌نشیند. -«الله و اعلم!» استکان را داخل نعلبکی می‌گذارد. از جا بلند می‌شود تا به سمت راه پله برود. ____ درِ اتاق با صدای آرامی باز می‌شود. دختر هنوز روی صندلی نشسته است؛ پشتش صاف، دست‌هایش در هم قفل شده و نگاهش به نقطه‌ای روی دیوار دوخته شده. طاها استکان چای را روی میز فلزی مقابل دختر می‌گذارد. دختر حتی نگاهش هم نمی‌کند. طاها صندلی را کمی عقب می‌کشد و روبه‌رویش می‌نشیند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اقامتگاه «مازو»
. 🎁باز کرده و هدیه کنید به رهبر شهیدم👇 https://DigiPostal.ir/cv2unsu 🔴 نشر دهید لطفا 🦋@mazo_masal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۰🎬 -«کسی باهاش صحبت کرده؟» -«نه. یکی‌دو نفر، چشم‌بسته آوردنش تو؛ بعد هم طبق دستور
🕸🦇 🎬 از داخل پوشه، چند برگه‌ی سفید و یک خودکار بیرون می‌آورد و بی‌آنکه حرفی بزند، مشغول نوشتن می‌شود. تمام وجود دختر پر شده از حس انزجار و بی‌عدالتی. طاقت نمی‌آورد. انگار مغزش قفل کرده و اختیارش را داده به هوا‌ و هوس‌هایش که دستش را بی‌هوا تکان می‌دهد. محکم می‌زند به لیوان شیشه‌ای روی میز. استکان با لبه‌ی میز برخورد می‌کند. در عرض چندثانیه پرت می‌شود روی زمین. بدنه‌اش تکه‌تکه شده و چای داغ روی کف اتاق پخش می‌شود. یک‌لحظه گوشه‌ی چشمان طاها چین‌می‌خورد؛ اما سرش را بالا نمی‌آورد و همچنان مشغول نوشتن می‌شود. نگاهش روی کاغذ است اما ذهنش تک‌تک رفتارهای دختر را بالا و پایین می‌کند. زمان می‌گذرد. او همچنان روبه‌روی دختر نشسته، سر در برگه‌ها دارد و خودکارش بی‌وقفه روی کاغذ حرکت می‌کند؛ انگار صدای شکستن استکان هم نتوانسته ذره‌ای از تمرکزش کم کند و بهمش بریزد. سکوت، سنگین‌تر از قبل روی اتاق می‌نشیند. هر ثانیه، رشته‌ی دیگری از صبر دختر را پاره می‌کند و طاها بیشتر به اهدافش نزدیک می‌شود! کمترین حرکت، ریزترین ترس و اضطراب را رصد می‌کند. بالاخره آخرین خط را می‌نویسد. خودکار را می‌بندد، برگه‌ها را داخل پوشه می‌گذارد و آن را آرام کنار می‌گذارد. انگشتانش را در هم قفل می‌کند و برای اولین بار سرش را بالا می‌آورد. نگاهش مستقیم به چشم‌های دختر گره می‌خورد. -«خودتو معرفی کن...» نگاه طاها آرام است و پر ابهت، اما دختر با هر نفس، مردمک چشمانش می‌لرزد! از خشم است یا ترس؟ سکوت کرده! هیچ نمی‌گوید! طاها دوباره باهمان لحن و آرامش جمله‌اش را تکرار می‌کند: -«خودتو معرفی کن...» دختر رویش را به سمت در می‌گرداند و خیره می‌شود به سیاهی چادر زن نگهبان که کنار در ایستاده است. -«نمی‌خوای حرف بزنی؟ خب! پس خودم جواب سوالمو میدم!» با دستش برگه‌های روی میز را مرتب می‌کند و شمرده شمرده می‌گوید: -«الناز صمدی‌...فرزند نیما...متولد تهران... می‌دونی برا چی اینجایی؟! برای اینکه...» این جمله، الناز را وادار می‌کند تا روی میز خم بشود و رشته‌ی حرف طاها را پاره کند. -«چون خواستم حق خودم رو بگیرم!» طاها پوزخند می‌زند. -«حق؟» الناز با اطمینان ادامه می‌دهد: -«آره. اعتراض کردن حق منه‌! حق این مردمه!» طاها بدون اینکه لحنش تغییر کند، می‌گوید: -«اگه منظورت اغتشاش و تحریک جوونا یا آسیب به اموال عمومیه باید بگم اشتباه می‌کنی! برا همچین جرمایی باید می‌بردنت کلانتری! اما ایراد نداره؛ اگه دوست‌داری می‌تونیم از همینجا شروع کنیم...» الناز لبخند کم‌رنگی می‌زند. -«من حرفی برای گفتن ندارم! کار اشتباهی نکردم که بخوام به‌خاطرش جواب پس بدم!» طاها چند لحظه فقط نگاهش می‌کند؛ آن‌قدر طولانی که لبخند روی صورت دختر کم‌کم رنگ می‌بازد. -«پس ثابت کن که کار اشتباهی نکردی!» دختر به صندلی تکیه می‌دهد: _«و اگه نخوام؟» طاها نفسش را آرام بیرون می‌دهد: -«می‌تونی هرچقدر که دلت می‌خواد اینجا بشینی و هیچی نگی! یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال... کسی مجبورت نکرده!» این را که می‌گوید، صندلی را عقب می‌کشد. می‌خواهد بلند شود که صدای الناز بلند می‌شود: -«چی‌می‌خوای بدونی؟» چاره ندارد! باید تا می‌تواند مرد مقابلش را گیج کند تا نجات پیدا کند. طاها نیشخندی می‌زند و روی صندلی می‌نشیند. -«خوبه!» این را گفته و تبلتش را به سمت الناز برمی‌گرداند. -«این پسره رو می‌شناسی؟...» الناز چهره‌ی رامین را به خوبی ورانداز می‌کند. با بی‌میلی می‌گوید: -«رامینه!» -«از کجا می‌شناسیش؟» الناز شانه‌ای بالا می‌اندازد. -«از دانشگاه.» -«هم‌دانشکده بودین؟» -«نه. چند بار توی انجمن‌های دانشجویی دیدمش. آخرین بار وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم یه مامور پلیس به خاطر پوششم بهم گیر داد. می‌خواست دستگیرم کنه که رامین رسید و باهاش درگیر شد...» -«که اینطور! جالبه..! موقعیت گوشیت دقیقا تو اون تاریخ و ساعت جای دیگه‌ای رو نشون میده! برا این چه بهونه‌ای داری؟!» الناز با چهره‌ای حق به جانب چپ چپ نگاهش کرده و نفسی عمیق می‌کشد... -«یعنی شما نمی‌دونی موقعیت گوشی می‌تونه خطا داشته باشه؟!» طاها سرش را کج می‌کند: -«درسته! شاید چندمتر خطا داشته باشه، اما چند کیلومتر؟ مطمئن نیستم... بگذریم!» الناز لحظه‌ای جا می‌خورد. انتظار داشت طاها بحث را ادامه دهد؛ مدرک رو کند، فشار بیاورد یا وادارش کند توضیح بدهد. اما او ناگهان علاقه‌اش را به آن موضوع از دست داده است. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باغ انارسینه سرخ قسمت ۴.mp3
زمان: حجم: 18.9M
بسم الله الرحمن الرحیم آنچه لعابِ سرخی را به دل می‌بخشد، حکایتِ عشق است. و سرانجامِ عشق، جز دو راهیِ تیرگی و سپیدی نیست... سرنوشت حنیفه و تمام آنان که همراهش در مسیر آشفتگیِ قلب‌هایشان قدم می‌گذارند، چیست؟ ✍🏻نویسنده این قسمت: یک‌آشنا 🎙گویندگان: زهرازرگران، فاطمه‌ده‌نوی، محمدمقدسی، سیدامیرمیررضایی، لیلی‌آذرنگ، مهدی‌تهوری کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار 🌿 @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۱🎬 از داخل پوشه، چند برگه‌ی سفید و یک خودکار بیرون می‌آورد و بی‌آنکه حرفی بزند، م
🕸🦇 🎬 طاها تبلت را خاموش کرده و کنار می‌گذارد. -«بیا از یه چیز دیگه حرف بزنیم.» ساعتش را با حرکاتی شمرده و آرام از مچ باز می‌کند، روی میز می‌گذارد و انگشتانش را در هم قفل می‌کند. -«تا حالا رفتی پاکستان؟» تنها برای کسری از ثانیه، مردمک چشم‌های الناز می‌لرزد... خوب می‌داند مردی که مقابلش نشسته است، سوابق تمام سفرهایش را درآورده و حالا با این سوال، یک تله‌ی آشکار برای راستی‌آزمایی حرف‌هایش پهن کرده. سنگینی نگاه طاها را روی پوستش حس می‌کند. دست‌هایش را زیر میز قفل می‌کند تا لرزش ناگهانی انگشتانش لو نرود. انکار کردن آن هم در مقابل مردی که تمام کارت‌هایش را روی میز چیده، فقط موضعش را ضعیف‌تر می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد، تکیه‌اش را از صندلی برمی‌دارد و مستقیم به چشمان طاها نگاه می‌کند. سعی می‌کند لحنش را تا جای ممکن صاف و بی‌تفاوت نشان دهد: -«آره... رفتم.» الناز که حس می‌کند با این اعتراف، کمی از سنگینی نگاه طاها کم شده، نفسش را حبس می‌کند. باید داستانی سر هم کند که هم با منطق جور دربیاید و هم ردپای اصلی را بپوشاند. -«یه تعداد سمینار آموزشی قرار بود برگزار شه. اول برگه تاییدیه رو از دانشگاه گرفتیم، بعدم با چند تا از بچه‌ها قرار گذاشتیم بریم لاهور و کراچی. فکر نمی‌کنم سفر به یه کشور همسایه جرم باشه.» طاها خودکار را روی میز رها می‌کند. نیشخندِ کم‌رنگی گوشه لبش می‌نشیند. «لاهور و کراچی؟ اوهوم! داستان قشنگیه؛ اما یه ایراد کوچک داره. شما اصلاً پات به کراچی نرسیده! بلیط‌های اتوبوس، خروجی‌های بین‌شهری و ردّ موقعیت مکانی اون روزهات نشون میده که تمام بیست روز رو توی "کویته" و مناطق عشایری مرزی گذروندی. جالبه که سمینارای علمی‌تون همچین جایی برگزار شده...» قلب الناز برای یک ثانیه می‌ایستد. خون در رگ‌هایش منجمد می‌شود. حس می‌کند دیوارهای اتاق دارند به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. هر ثانیه سکوت، دست طاها را برای ضربه بعدی بازتر می‌کند، اما ذهنش مثل چرخ‌دنده‌ای بی‌روغن، قفل کرده است. هیچ بهانه‌ای، هیچ منطقی نمی‌تواند حضور بیست‌روزه‌اش را در آن نقطه‌ی مرزی خطرناک توجیه کند. طاها کمی روی میز خم می‌شود. حجم حضورش اتاق را پر می‌کند. فاصله‌اش را با الناز به حداقل می‌رساند. این بار صدایش حتی از قبل هم آرام‌تر است: -«کویته... مرکز بلوچستانِ پاکستان. جایی که خطرناک‌ترین گروه‌های شبه‌نظامی و قاچاقچی‌های اسلحه توش لونه کردن. مگه اینکه موضوع سمینار علمی شما، "آموزش‌ ساخت بمب" یا "نحوه شبکه‌سازی برای آشوب" بوده باشه الناز خانم...» الناز آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد. انگشتانش چنان زیر میز به هم فشرده شده‌اند که بندهایشان سفید شده و خون به آن‌ها نمی‌رسد. ناامیدانه تلاش می‌کند آخرین سنگر دفاعی‌اش را حفظ کند. صدایش کمی می‌لرزد، اما سعی می‌کند لحنش را طلبکارانه جلوه دهد: -«روز اول برا سمینار تو لاهور بودیم اما برنامه‌مون ناگهانی عوض شد! لیدر گروه گفت کارگاه منتقل شده اونجا. من... من فقط دنبال بقیه رفتم! روال اداری و هماهنگی‌ها دست من نبود. اصلاً نمی‌دونستم اونجا چه خبره!» طاها دوباره به صندلی‌اش تکیه می‌دهد. -«پس لیدرتون برنامه‌ رو عوض کرد... اون لیدری که ازش حرف می‌زنی کیه؟ همون آدمِ پشت‌پرده‌ای که توی کویته به استقبالتون اومد و تمام مخارجتون رو داد؟» چندثانیه‌ای به چهره‌ی الناز زل زده و می‌گوید: -«ایرادی نداره... تو می‌تونی تا هروقت که بخوای اینجا بمونی! ولی اینو آویزه‌ی گوشت کن؛ اینجا کلانتری یا بازداشتگاه نیست که امید داشته باشی بابات پیدات کنه و به روش خودش بیارتت بیرون.» جمله آخر طاها مثل آب یخ روی پیکر الناز ریخته می‌شود. طاها منتظر پاسخ او نمی‌ماند. صندلی را با صدایی کوتاه عقب می‌کشد و بلند می‌شود. سنگینی حضورش ناگهان جایش را به خلأیی ترسناک می‌دهد. سپس بدون اینکه منتظر واکنشی باشد، به سمت در حرکت می‌کند. صدای کوبیده شدن و چفت شدن قفل‌های در، مثل تیر خلاص در فضای اتاق طنین‌انداز می‌شود. الناز تنها می‌ماند؛ در سکوتی سنگین‌تر از قبل، روبه‌روی صندلی خالیِ طاها و تکه‌های شکسته‌ی استکانی که روی زمین پخش شده است. طاها پله‌ها را بالا می‌آید. پوشه را زیر بغلش جابه‌جا کرده و نفس عمیقی می‌کشد. احمد از جایش بلند می‌شود: -«خداقوت آقا طاها...» -«ممنون.» تصویر دوربین را از نظر گذرانده و به سمت کیفش قدم برمی‌دارد. حوصله‌ی مقدمه چینی ندارد! بی‌هیچ حرف اضافه‌ای می‌رود سر اصل مطلب. -«وقت نداریم... برای اینکه دهن باز کنه، باید بزرگ‌ترین ابزار دفاعی‌ش رو ازش بگیریم احمد...»