💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
حمله به یک واحد تولید آب معدنی در موسیان دقایقی قبل، یک واحد تولید آب معدنی در اطراف روستایی در بخش
آب شیرین کن زده.
تنگه رو میخواد محاصره دریایی کنه.
کارخانه آب معدنی زده.
راه آهن اق قلا رو زده که چیزی از شمال وارد نشه.
خب اینا یعنی چی؟ غیر از این هست که میخواد مردم رو از تشنگی و گرسنگی توی فشار قرار بده.
خب چرا مجلس یه قانونهای تنبیهی تصویب نمیکنه.
چرا پی حرف رهبر شهید رو قوه قضاییه برای شکایت نمیگیره.
آیت الله میرباقری یه صحبتی توی برنامه به وقت ایران داشتند که به نظرم باید جلوی چشم مراجع قضایی ما باشه.
فرمودند باید معادل دادکاه لاهه هلند یک نمونه عادلانه درست کنیم بر اساس قوانین الهی و اسلامی. که تمام آزادگان جهان جایی برای شکایت کردن داشته باشند. و قطعا پشتوانه نظامی میخواد که بحمداله حمهوری اسلامی توی این بخش هم قدرتمنده.
#واقفی
چهارشنبه
۲۳ تیر ۱۴۰۵
@anarstory
🔴️ آیت الله اعرافی: تفاهمنامه تمام شد؛ مذاکرات را ادامه ندهید
🔹مدیر حوزههای علمیه: رئیس جمهور و سایر اعضای شعام و فرماندهان و مسئولین دیپلماسی کشور باید تفاهم نامه را تمام شده تلقی کرده و راه جهاد و استقامت را در پیش بگیرند.
🔹مسئولین نباید به بهانه مشکلات اقتصادی و ترس از هزینههای جنگ و زدن زیر ساختها، مسیر مذاکره و تفاهم نامه با کفاری که به فرموده قرآن کریم به هیچ عهدی پایبند نیستند (لا أیمان لهم) را بیش از این ادامه دهند.
♾️ @bikarrran ♾️
☫ @anarstory
🔴آیت الله اعرافی عضو فقهای شورای نگهبان گفت:
تفاهمنامه تمام شد / مذاکرات را ادامه ندهید
🔹عضو فقهای شورای نگهبان نقض مکرر تفاهمنامه ایران و آمریکا از سوی دشمن جنایتکار را هم مورد اشاره قرار داده و در این رابطه میگوید: اکنون که دشمن با تهدید و توهین و حمله نظامی، برقراری تحریمهای اقتصادی، عدم پرداخت غرامت، عدم بازگشت ثروتهای کشور و عدم آتش بس و عقب نشینی اسرائیل غاصب از خاک لبنان و در ادامه با بازگرداندن محاصره دریایی ایران، همه بندهای تفاهم نامه را نقض کرده است و اکنون که رئیس جمهور آمریکا با صراحت و وقاحت تمام، پایان تفاهم نامه را اعلام کرده و جنگ را آغاز نموده است، وجهی برای پایبندی به تفاهم نامه و ادامه مذاکرات باقی نمیماند.
🔹توصیهای راهبردی
شخص رئیس محترم جمهور که به نمایندگی از اعضای شعام در برابر رهبر معظم انقلاب و مردم غیور و مقاوم ایران متعهد به اجرای بندهای تفاهم نامه و ایستادگی در برابر زیاده خواهی آمریکا شدهاند و سایر اعضای شعام و فرماندهان و مسئولین دیپلماسی کشور باید تفاهم نامه را تمام شده تلقی کرده و راه جهاد و استقامت را در پیش بگیرند و با اطاعت تام از رهبر معظم انقلاب به همان مسیری که ایشان تشخیص دادهاند بازگردند.
🔹آیت الله اعرافی بر این نکته بسیار مهم تاکید کرده که ملت بزرگ ایران حاضر نیست به خاطر مشکلات اقتصادی به دشمن باج دهد و آماده است تا آخرین قطره خون خود در راه زمینه سازی برای ظهور و دستیابی به قله پیروزی جانفشانی کند؛ لذا مسئولین نباید به بهانه مشکلات اقتصادی و ترس از هزینههای جنگ و زدن زیر ساختها و ... از حقوق حقه امت اسلام کوتاه آمده و مسیر مذاکره و تفاهم نامه با کفاری که به فرموده قرآن کریم به هیچ عهدی پایبند نیستند (لا أیمان لهم) را بیش از این ادامه دهند.
@BDON_SANSOR
☫ @anarstory
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی چهارم:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
🆔 @ANARSTORY 🍎
🆔 @tarhe_tahavol 💥
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
احمد بازوهایش را در سینه قفل میکند و با کنجکاوی میپرسد: -«بزرگترین ابزار دفاعی؟ منظورت چیه؟» طا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۳🎬
نور بیرمق آفتابِ عصر از میان پردههای نیمهباز اتاق میگذرد و روی گوشهی لپتاپ میتابد. کمیل با وجود اصرار دکتر، زودتر از موعد از بیمارستان مرخص شده و حالا روی تخت خانه کز کرده است. سوزش ناگهانی جراحت سرش او را وادار میکند نفسش را حبس کند، اما انگشتانش بیوقفه روی کیبورد حرکت میکنند. بیتوجه به دردی که در چشمانش میپیچد، خطوط امنیتی و دادههای جدید را بالا و پایین میکند؛ ذهنش ناآرامتر از آن است که بتواند استراحت کند.
کمی جابهجا میشود. میخواهد چای سرد شدهاش را بردارد که نگاهش روی گوشهی میز قفل میشود.
روی قاب عکس چوبی و مشکیرنگی که یک سالی میشود همانجا، جا خوش کرده.
چهرهی خندان مردی جوان با چشمانی نافذ، از پشت شیشه به او زل زده است. زیر عکس، روی یک نوار برنزیِ کوچک، با خطی خوش حک شده: «شهید جواد خادمی»
دیدن آن لبخند، مثل پرتاب شدن در یک سیاهچالهی زمانیست. ناگهان صدای دکمههای لپتاپ در گوشش محو میشود و جایش را به فریادهای خشمگین خودش بعد از آن اتفاق کذایی میدهد. روزی که تمام دنیا روی سرش خراب شد، یقهی طاها را چسبید، تکانش داد و با تمام وجود فریاد زد:
-«چطور تونستی به همین راحتی ولش کنی؟! جواد بهت اعتماد کرده بود...
لعنت بهت طاها!
لعنت به تو و اون مصلحتهاتون!»
و یادآوری صدای آرام، خشدار و لرزان طاها که با وجود جراحت و درد شدید، به سختی سخن میگفت؛ چشمانش از غمی غریب پر بود:
-«پیداش می..میکنم!»
اما هیچوقت پیدایش نکرد.
برایش سوال بود! واقعا آنقدر جواد برای طاها غریبه بود که حتی تظاهر هم نکرد که در تلاش است رد و نشانی از او پیدا کند؟
برای کمیل، همهچیز در همان نقطهی تاریکِ مأموریت پاکستان تمام شده بود. او نیازی نداشت جزئیات آن گزارشهای محرمانه را باور کند؛ برای او تنها یک حقیقتِ عریان و تلخ وجود داشت؛
جواد، برای همیشه همانجا در غربت چال شد. زیر خروارها بیمعرفتی.
کمیل با شدت ناگهانی لپتاپ را میبندد. دستهایش را روی صورتش میکشد و انگشتانش را روی شقیقههای دردناکش فشار میدهد.
در ذهن کمیل، طاها همان مردیست که برادرش را در چنگال یک عده حرامی رها کرد و تنها با یک مشت کاغذ و مدرک برگشت.
کمیل همچنان دستهایش را روی صورتش فشار میدهد. طنین فریادهای سالها پیش خودش و تصویر خندهی بیخیال جواد در قاب عکس، مثل مته روی مغزش کار میکنند.
دردی ممتد در پسِ سرش میپیچد. میخواهد بلند شود و برای خودش مسکنی پیدا کند که ناگهان صدای زنگ گوشی، سکوت سنگین اتاق را از بین میبرد.
صفحه را نگاه میکند: «رضا».
چند ثانیه خیره میماند و بعد دکمهی اتصال را میزند. صدایش به خاطر ضعف و بیخوابی خش دارد:
-«جانم رضا...»
صدای گرم و نگران رضا در اسپیکر میپیچد.
-«سلام کمیل. خوبی پسر؟ شنیدم مرخص شدی اومدی خونه. زنگ زدم حالتو بپرسم. سرت در چه حاله؟»
کمیل دستی به پانسمان روی سرش میکشد و میگوید:
-«بهترم... یکم درد دارم ولی سر میکنم.»
_«خونهای دیگه؟ من همین نزدیکیهام. دارم میام سمتت. یکم کمپوت و بیسکوییت و اراجیفِ اداری برات میارم حالت عوض شه!»
قبل از اینکه کمیل تعارف یا مخالفت کند، رضا خداحافظی میکند و گوشی را قطع میکند. کمیل پوفی میکشد.
حضور رضا شاید بتواند کمی ذهن مخدوشش را از چنگال آن خاطرات بیرون بکشد.
نیم ساعت بعد، رضا با پلاستیکی در دست وارد خانهی کوچک کمیل میشود. نگاهی به سر و وضع رفیقش میاندازد، پلاستیک را روی اپن آشپزخانه رها میکند و درحالی که وضعیت آشفته و بهم ریختهی خانه را از نظر میگذراند، جلو میآید تا او را در آغوش بکشد:
-«مرد مؤمن، تو مگه نباید توی تخت استراحت کنی؟»
کمیل لبخند بیجانی میزند:
-«عادت ندارم بیکار بیفتم یه گوشه. بشین رضا...
چه خبر از اداره؟»
رضا روی مبل روبهروی کمیل مینشیند. خستگی از سر و کولش بالا میرود. پیشانیاش را ماساژ میدهد و میگوید:
-«اوضاع حسابی شیر تو شیره کمیل. از وقتی رفتی بیمارستان، خواب و خوراک برامون نمونده. کیسِ النازم که همهچیزو به هم ریخته.
خلاصه بهت بگم! حاجی گفت تا آخرِ امشب وقت داری برگردی به وضعیت کارخونه!
صبح جلسه داریم...»
کمیل با لبخندی محو میگوید:
-«چه تهدید جذابی! از حاجی اصلا بعید نبود!»
#پایان_قسمت۷۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۳🎬 نور بیرمق آفتابِ عصر از میان پردههای نیمهباز اتاق میگذرد و روی گوشهی لپت
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۴🎬
خودش را کمی جلو میکشد:
-«پرونده به کجا رسید؟»
رضا سرش را تکان میدهد و نفس عمیقی میکشد:
«الناز سختتر از اون چیزیه که فکرش رو میکردیم. دختره لجبازه، تا مرز اعتراف میره و باز عقب میکشه.
خلاصه که همه درگیریم. کارامون چند برابر شده.»
رضا کمی جابهجا میشود و نگاهی به دور و بر اتاق میاندازد. در این میان، جملهای را کاملا عادی و گذرا به زبان میآورد:
«کل کارا افتاده رو دوشِ سه چهار نفر.
یاسرم که نیست کمک دستمون باشه.»
شنیدن اسم یاسر، مثل یک سیگنال هشدار در ذهن کمیل صدا میکند. اخمهایش را در هم میکشد و با لحنی که سعی میکند کنجکاویاش را پنهان کند، میپرسد:
«یاسر؟ مگه کجاست؟»
رضا با بیخیالی پاسخ میدهد:
«کمیل پرتیها! خب تو با این وضعیتت مگه میتونستی بری ماموریت؟ جای تو یاسرو گذاشتن!»
رضا با دیدن چهرهی درهمرفته و رنگپریدهی کمیل، با نگرانی نیمخیز میشود:
-«کمیل؟ خوبی؟ رنگت پریده پسر..
سرت باز درد گرفت؟»
کمیل دستش را روی پیشانیاش میگذارد و چشمانش را میبندد:
-«آره... یکم تیر میکشه. مسکن بخورم بهتر میشه! اثر داروهاست.»
رضا بلند میشود، وسایل روی اپن را مرتب میکند و با دلسوزی میگوید:
-«آره، منم دیگه مزاحمت نمیشم که به استراحتت برسی. فقط یادت نره، فردا صبح حاجی منتظرته. خودت رو سر حال برسون.»
کمیل به زحمت لبخند میزند:
-«باشه...»
-«راستی...»
رضا در آستانهی در میایستد و به سمت او برمیگردد:
-«بله؟ چیزی شده؟»
-«از میلاد خبری نشد؟!»
رضا دستگیره را رها میکند و کمی به سمت کمیل میچرخد.
-«اتفاقا یکم پیش به طاها زنگ زدم، گفت حالش خوبه. هماهنگ شدیم چند روزه برگرده ایران.»
رضا لبخند دوستانهای میزند و دستش را به نشانهی خداحافظی تکان میدهد:
-«من دیگه میرم...
فعلا.»
-«به سلامت.»
صدای چرخیدن قفل و بسته شدن در درون خانه میپیچد. کمیل سر جایش خشکش میزند. پوزخند تلخی روی لبهایش مینشیند.
-«چقدر فداکار!
تا دیروز که سر قضیهی جواد کَکِشم نمیگزید؛ الان خوب بلده نقش آدمای حامی رو بازی کنه!»
#پایان_قسمت۷۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail