eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹ما نمی‌خواهیم از خودمان تعریف کنیم! ولی چه کنیم ما اینیم دیگه! خودمان را ارزان نفروشیم. @anarstory
ساخت اولین آزاد راه یزد امروز آغاز می شود 🔹 معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری یزد: با تجمیع ظرفیت‌های مختلف و تسهیلگری همه بخش های مرتبط برای سرعت بخشی به اجرایی‌شدن این آزادراه به‌ویژه در محدوده مرتبط با استان یزد تسهیل تردد مردم و اثرات مثبت زیرساختی، اقتصادی و اجتماعی پروژه مورد تأکید است. 🔹 آزادراه نطنز_یزد _سیرجان به‌عنوان یکی از پروژه‌های مهم ملی حدود ۴۳۸ کیلومتر است که سه استان اصفهان، یزد و کرمان را به هم متصل می‌کند و بخشی از شریان استراتژیک، ترانزیتی و کریدور شمال_جنوب کشور محسوب می‌شود. @YazdFars - Link
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
ساخت اولین آزاد راه یزد امروز آغاز می شود 🔹 معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری یزد: با تجمیع ظرفیت
نور می‌دونید چرا آمریکا وحشی شده. یکی از دلایلش رشد ایران در همین سالهای اخیره. با همه این سختی ها و تحریم ها. نه تنها زیرساختهای قبلی رو داره. زیرساختهای جدید رو هم تند تند داره احداث می‌کنه. جاده جزو اصلی‌ترین زیرساختهاست. یا علی مدد
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
ساخت اولین آزاد راه یزد امروز آغاز می شود 🔹 معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری یزد: با تجمیع ظرفیت
آخ آخ زن و بچه رو صبح پنجشنبه برداری بری اصفهان سی و سه پل یه روزه برگردی. فرداش. جمعه صبح بندازی بری سر مزار حاج قاسم، کرمان. یه روزه برگردی.😊
14050426_متن_کامل_پیام_رهبر_معظم_انقلاب_درباره‌ی_حماسه_عظیم_بدرقه.pdf
حجم: 148.1K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب درباره‌ی حماسه عظیم بدرقه آقای شهید ایران و تبیین مسائل مهم کشور 🔗 rahbar.ir/s/1590 💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۶🎬 دو روز از ورودش به دانشگاه می‌گذرد... همهمه‌ی دانشجوها، داخل راهروهای بتنی و م
🕸🦇 🎬 ​دو شبانه‌روزِ، در دنیای بیرون گذشته است، اما برای الناز، مفهومِ روز و شب دیگر وجود خارجی ندارد. زمان در این مکعب سیمانی، کش آمده، مچاله شده و در نهایت فرو پاشیده است. به گمانش یک هفته‌ای می‌شود که در این جهنم زندانی شده‌! گوشه‌ی اتاق، روی تخت مچاله شده و زانوهایش را در آغوش گرفته است. موهایش آشفته روی صورت ریخته و چشمانش، که حالا گود افتاده و دورشان هاله‌ای کبود نشسته، به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار خیره مانده‌اند. چرخه‌ی بی‌رحمانه‌ی نور و تاریکی‌های خفه‌کننده، ریتم بیولوژیک بدنش را کاملاً متلاشی کرده است. ​دیگر نمی‌داند چند بار چراغ‌ها روشن و خاموش شده‌اند؛ ده‌بار؟ بیست بار؟ سینی‌های غذایی که از دریچه‌ی پایینِ در به داخل هل داده شده‌اند، با بی‌نظمی روی هم تلنبار شده‌اند. یک بار سوپ داغ، دفعه‌ی بعد چند تکه بیسکوییت خشک. معده‌اش از این آشفتگی به هم می‌پیچد، اما بیشتر از گرسنگی، این بی‌خوابیِ مفرط است که دارد مغزش را از هم می‌شکافد. صدای وزوزِ دستگاه تهویه دیگر یک صدای پس‌زمینه نیست؛ شبیه مته‌ای است که بی‌وقفه داخل جمجمه‌اش فرو می‌رود. ​دیگر حتی توان فکر کردن به کویته و نقشه‌هایش را ندارد. ذهنِ تحلیل‌گر و منطقیِ الناز، در استخرِ اسیدیِ زمان حل شده است. در همین فکرهاست که ناگهان چراغ اتاق روشن می‌شود. با شنیدن صدای قفل، موهایش را داخل شال چپانده و با بی‌حالی سرش را بالا می‌آورد. پلک‌های سنگینش را به زور باز نگه داشته. طاها با همان قدم‌های شمرده و آرام وارد می‌شود. لباس‌هایش کاملاً مرتب و اتوکشیده است. بوی قهوه‌ی تلخ و ادکلنِ خنکش در هوای راکد و دم‌کرده‌ی اتاق می‌پیچد. طاها نگاهی به وضعیتِ آشفته‌ی الناز و سینی‌ و ظروف روی زمین می‌اندازد. صندلی فلزی را می‌کشد و با صدایی خراشیده جلو می‌آورد. روبه‌روی الناز می‌نشیند. ​الناز سعی می‌کند خودش را جمع‌وجور کند. می‌خواهد چیزی بگوید، می‌خواهد به این وضعیت اعتراض کند اما دیگر توان ندارد! طاها دستی به محاسنش کشیده و شروع می‌کند: -«چند روزی میشه که اینجایی. انتظار داشتم ازت سراغ بگیرن؛ زمین و زمان و به هم بدوزن اما... اما هیچ خبری نشد! انگار واسه اونایی که به‌خاطرشون خودتو انداختی تو این برزخ، فقط یه مهره‌ی سوخته و مصرف‌شده بودی.» ​جمله‌ی طاها مثل خنجر در جانِ خسته‌ی الناز می‌نشیند. سنگینی کلماتش، آخرین دیوارهای فرسوده‌ی امیدش را فرو می‌ریزد. می‌خواهد بگوید «دروغ میگی»، می‌خواهد فریاد بزند که پدرش نفوذ دارد؛ و بالاخره پیدایش می‌کند. حتی اگر پدرش نتواند، افراد دیگری هستند که پیگیر وضعیتش باشند. بغضِ خشکی در گلویش چنگ می‌اندازد؛ ترجیح می‌دهد لب‌هایش را روی هم فشار دهد و زبان به دهان بگیرد. ​-«می‌دونم خبر داری چه بلایی سر رامین آوردن... اگه بخوای می‌تونم بگم منتقلت کنن بازداشتگاه؛ اما تضمین نمی‌دم زنده بمونی! واسه اونا بدم نمیشه! مرگت و می‌ندازن گردن نظام و کاراشونو پیش می‌برن. همون کاری که با رامین کردن!» با صدایی که از ته گلویش بالا می‌آید، تکانی به خودش می‌دهد و سعی می‌کند طلبکارانه حرف بزند. -«رامین... اونو شما به کشتن دادید!» طاها کمی به جلو خم می‌شود و فاصله‌اش را با او، به حداقل می‌رساند؛ آن‌قدر نزدیک که الناز سنگینی نگاهش را روی پوستش حس می‌کند: -«نفوذیِ خودشون اون سم رو وارد بازداشتگاه کرد و ریخت تو غذاش. اونا به یه قهرمانِ مرده نیاز داشتن تا پیراهن عثمانش کنن و مرگش رو بندازن گردن نظام، نه یه آدمِ زنده که پای میز بازجویی کل شبکه‌ رو لو بده. رامینِ مرده، برای اونا ده برابرِ رامینِ زنده ارزش داشت. تو که اینارو خوب می‌دونی!» طاها از جایش بلند می‌شود. ​-«حالا هم نوبت توئه. سناریو برای تو هم همینه؛ اونا از بیرون دامن می‌زنن به ناپدید شدنت، قصه می‌سازن، و وقتی کارت با ما تموم شد و پات رسید به بازداشتگاه، بی‌صدا حذفت می‌کنن تا بشی قهرمان بعدیِ جریانشون. انتخاب با خودته الناز خانم! یا دهنتو باز می‌کنی و میگی جریان سفراتون چی بوده یا از همین امروز منتقل میشی بازداشتگاه! خیال نکن کارم پیشت گیره! در هرصورت اگه حرفم نزنی من ته و توی این قضیه رو درمیارم.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۷ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیایید از معلم‌مان خواهش کنیم که به ما درس بدهد. «خانم معلم لطفا به ما درس بدهید.» آموزش قلب ها و اندیشه‌ها @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۷🎬 ​دو شبانه‌روزِ، در دنیای بیرون گذشته است، اما برای الناز، مفهومِ روز و شب دیگ
🕸🦇 🎬 طاها منتظر پاسخ او نمی‌ماند؛ صندلی را رها می‌کند، می‌چرخد و به سمت در قدم برمی‌دارد. مرگِ بی‌صدا، بی‌ارزش، و تبدیل شدن به یک عکسِ بی‌روح روی پلاکاردها. این آن آینده‌ای نبود که الناز برایش تا کویته رفته بود! لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش به سختی از هم باز می‌شوند. صدای لرزانش سکوت سنگین اتاق را می‌شکند: -«صبر کن...» طاها دستش را روی لبه‌ی در نگه می‌دارد. لبخند کمرنگی روی صورتش جا خوش می‌کند، اما با این وجود سرش را برنمی‌گرداند. الناز سرش را پایین می‌اندازد. نفس عمیقی می‌کشد تا بغضِ پنهان در گلویش را قورت دهد: -«تضمین می‌کنی... اگه حرف بزنم... نذاری دستشون بهم برسه؟» طاها دستش را از روی دستگیره برمی‌دارد و رو به او می‌چرخد. لحظه‌ای لب‌هایش را می‌فشارد و پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد. -«تضمین می‌کنم. البته اگه چرت‌و‌پرت تحویلم ندی! خب؟ شروع کن. از کی وارد این جریانات شدی؟» الناز سرش را بالا می‌آورد. نگاهش ابتدا روی کفش‌های طاها قفل می‌شود و بعد آرام بالا می‌آید تا به چشم‌های او برسد. گلویش را صاف می‌کند: -«همه‌چی از دانشگاه شروع شد. اواخر سال قبل. یه سری جلسات و کارگروه‌ها توی دانشگاه برگزار می‌شد که رامین هم پاش بهشون باز شده بود. برای من که کل زندگی‌ام توی فرمول‌ها، محاسبات پیچیده و پروژه‌های خشک مهندسی خلاصه می‌شد، ورود به اون بحث‌های تحلیلی جذابیت عجیبی داشت. حس می‌کردم دارم از پیله‌ی درسام میام بیرون و کار مهم‌تری انجام می‌دم. به خاطر همون جلسات من و رامین وقت بیشتری رو با هم می‌گذروندیم. کم‌کم به خاطر یه اختلاف کوچیک با بابام، تصمیم گرفتم برم دنبال کار تا دیگه بهش وابسته نباشم؛ از طرفی‌ام تمام فکرم پیش مهاجرت بود. پروژه‌های زیادی انجام داده بودم و معدلم هم بالا بود. رامین که متوجه انگیزه‌ام شد، گفت یه شرکت معتبر می‌شناسه که دنبال نیروهای نخبه و جوون دانشگاهی می‌گرده. می‌گفت هم درآمدش بالاست، هم می‌تونه یه رزومه‌ی فوق‌العاده برای اپلای برام باشه. ظاهر شرکت کاملاً موجه، شیک و قانونی بود... اما فقط ظاهرش!» الناز برای لحظه‌ای مکث می‌کند. گویی یادآوری آن روزها وزنه‌ی سنگینی روی سینه‌اش می‌گذارد. دست‌های سردش را به هم می‌مالد و ادامه می‌دهد: -«اسم شرکت 'نجات' بود. روزای اول خیلی سخت گرفتن... به این راحتیا گزینش نمی‌کردن! بعد که انتخاب شدم همه‌چی زیادی بی‌نقص پیش می‌رفت. کار من تحلیل نقشه‌های ژئوتکنیک و شبیه‌سازی سازه‌های خاص بود. رامین مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت این پروژه‌ها مستقیم میره زیر دست کارفرماهای خارجی. انصافا درآمدش بالا بود. دقیقا یه ماه بعد جنس پروژه‌ها تغییر کرد. شایدم به خاطر این بود که افسردگی گرفته بودم! یه جورایی از کار کردنم راضی نبودن. اینو وقتی فهمیدم که دیگه بهم کارای درست و حسابی نسپردن. روزای سختی بود. بعد از یه مدت از طرف شرکت بهم پیشنهاد شد که برم پاکستان!» الناز مکث می‌کند. برای لحظه‌ای چشم‌هایش را می‌بندد و وقتی باز می‌کند، لحن صدایش تغییر کرده؛ حسی شبیه به یک اعتراف تلخ و شرم‌آور در صدایش موج می‌زند: «رامین بهم گفته بود قراره توی یه دوره‌ی بین‌المللیِ شبیه‌سازی سازه شرکت کنم. وقتی پام رسید اونجا حالم بهتر شده بود؛ سفر اولمون کلا خوشگذرونی و گشت و گذار بود. اما بار دوم همه چی فرق کرد. رامین گفت برای اینکه پروندهٔ مهاجرتمون تکمیل بشه و بتونیم اقامت بگیریم، مجبوریم یه‌سری فعالیتای خاص انجام بدیم... آروم آروم پامون کشیده شد به کویته! به یه خونه‌باغِ بزرگ...» با مکث طولانی الناز، طاها به حرف می‌آید: -«چندنفر بودید؟!» لحظه‌ای فکر می‌کند: -«تقریبا چهل نفر!» -«همه‌تون ایرانی بودید؟!» -«آره!» طاها نفسی را که حبس کرده بود، بیرون می‌دهد و دستی به چشم‌های خسته‌اش می‌کشد. ابعاد این بازیِ کثیف فراتر از تصوراتش است. قدمی به عقب برمی‌دارد، نگاهش را از الناز می‌گیرد و می‌گوید: -«یکم استراحت کن! چند دقیقه دیگه برمی‌گردم.» به محض خروج از اتاق تنش را روی کاناپه رها می‌کند. احمد کنارش می‌نشیند و به مانیتور زل می‌زند. -«چقدر راحت به حرف اومد!» طاها با لبخند می‌گوید: -«همچینم راحت نبود!» با مکثی کوتاه می‌گوید: -«دختر زرنگیه... شرط می‌بندم یا نصف قضیه رو ازمون داره پنهون می‌کنه یا هرچی تا الان گفته فقط یه داستان جذابه که حواسمو از اصل قضیه پرت کنه!» احمد ابرو بالا می‌اندازد. «چطور؟ همه‌چیزش که جفت‌وجور بود. از مشخصات شرکت نجات و رامین گرفته تا اون آمارِ چهل نفره‌! کجای کارش می‌لنگه؟» طاها تکیه‌اش را از کاناپه برمی‌دارد. -«دقیقاً همین‌جاش می‌لنگه احمد! زیادی داستانش بی‌نقصه! هیچ‌کس زیر بار این همه ترس و فشار روانی، این‌قدر کلاسیک و با جزئیاتِ زمان‌بندی‌شده اعتراف نمی‌کنه...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۸ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344