7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نویسندهای که تاریخ سههزارساله ایران را روایت کرد؛ آقای رمان ایران!
🔹 ۱۰ مرداد، زادروز شوالیه ادب و هنر و خالق دومین رمان بلند جهان، #محمود_دولتآبادی، گرامی باد.
📎 برای این نویسنده بزرگ و ماندگار، آرزوی سلامتی، تندرستی و عمر باعزت داریم.
#فرزند_ایران
🇮🇷 @farzandeIRAN_ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۹🎬 از پشت درِ مات، صدای کلافه و دستپاچهی مهندس جاوید میآید که کارت را چند بار ر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۹۰🎬
طاها چندباری لیست ارسالیِ رضا را چک میکند.
مقابل تعدادی کد که متشکل از حروف، اعداد، و اشکال مختلفاند، توضیحاتی ضمیمه شده.
به نظر میرسد به جای اسامیِ افراد از این کدها استفاده کردهاند.
طاها خودش را جلو میکشد و عینک را روی چشمش جابهجا میکند.
ساختار کدها برایش آشناست!
برای چند ثانیهی طولانی انگشتانش روی کیبورد معلق میمانند. ذهن کلافهاش میان انبوه پروندههای قدیمی، گزارشهای محرمانه و کدهای سالهای گذشته سرک میکشد.
یک حس مبهم و گنگ زیر پوستش میدود؛ مطمئن است این فرمتِ خاص را قبلاً جایی دیده، اما هرچه بیشتر تلاش میکند، تصویر در تاریکی حافظهاش محوتر میشود.
دستش را کلافه لای موهایش میبرد و زیر لب زمزمه میکند:
-«کجا؟ کجا این ساختار لعنتی و فونت خاصو دیدم؟!»
طاها دوباره عینک را روی چشمهایش تنظیم میکند.
زومِ تصویر را روی کد EFR-00 بیشتر میکند. چشمانش روی فونت و انحنای حروف قفل میشوند. نگاهش مات میماند. این فرمت، یک رمزنگاریِ تجاریِ معمولی نیست؛ به راحتی میتوان تشخیص داد یک الگوی دستی و سفارشی است.
کمکم فضایی خفه و بیرحم سر تا پای اتاقش را میگیرد. صدای بارش باران، جای خود را کوچه پس کوچههای پاکستان و بوی غلیظ گرد و خاک میدهد.
تصویر کدر یک صندوقچهی مخفی توی ذهنش جان میگیرد؛ دستهای لرزان خودش که داخل صندوق را زیر و رو میکرد و در نهایت... لمس یک پارچهی سبزِ زبر؛ با لکههای کوچکِ خون!
دست طاها ناخودآگاه روی میز مشت میشود. لمس آن پارچهی سبز را دوباره حس میکند؛ یک تکه پارچه با همین الفبانومریکِ عجیب!
نفس طاها بند میآید. قطرهی عرقی از کنار گیجگاهش پایین میافتد.
-«جواد...»
انگار قطعات یک پازلِ پس از چندسال کنار هم مینشینند. طاها با دستهایی که آشکارا میلرزند، کیبورد را کنار میزند.
بدون تلف کردن حتی یک ثانیه، از پشت میز بلند میشود و راهروی خلوتِ مرکز را به سمت طبقات پایینی طی میکند. صدای گامهای تندش در فضای ساکتِ بخش بایگانیِ محرمانه میپیچد. مسئول بایگانی پس از چک کردن کارت شناسایی و ثبت فرم، پوشهی مربوط به پروندهی پاکستان را از میان قفسهها بیرون میکشد و تحویلش میدهد.
روی پوشهها غبار نشسته است. با احتیاطِ کامل، آن تکه پارچهی سبزِ زبر را که توی یک کیسهی شفاف نگهداری میشود، بیرون میکشد.
چراغ مطالعهی روی میز را روشن میکند و پارچه را زیر نور میگیرد. چشمانش روی گوشهی پارچه قفل میشوند! وقتی کدهای مندرج روی مانیتور را با برجستگیهای روی پارچه مقایسه میکند، دیگر هیچ شکی باقی نمیماند.
طاها کیسهی پارچه را برمیدارد و مستقیم سمت اتاق حاج رضوان میرود. تقهای به در میزند و وارد میشود. حاج رضوان طبق معمول پشت میز نشسته و در حال بررسی چند گزارش است. با دیدن چهرهی آشفته و جدّیِ طاها، عینک مطالعهاش را پایین میکشد:
-«چی شده؟»
طاها پارچه را روی میز میگذارد و با لحنی محکم میگوید:
-«حاجی... من یه حدسایی میزنم...
راستش...
به نظر میاد پروندهی شرکت نجات مستقیم وصل میشه به پروندهی گم شدن جواد توی پاکستان!»
حاج رضوان با شنیدن نام جواد ناخودآگاه در جایش نیمخیز میشود. طاها سریع ادامه میدهد:
-«نگاه کنید... ساختار این کدا دقیقاً با این الگوی دوخت روی پارچهی این پرونده یکیه. کسی که پشت شرکته نجاته و از استانبول هدایتش میکنه، همون کسیه که جواد و من چندماه تو پاکستان دنبالش بودیم!»
حاج رضوان پارچه را زیر نور بررسی میکند. ابروهایش در هم میرود و نگاهِ سنگینش روی طاها خیره میماند:
-«مطمئنی طاها؟ این ادعای کوچیکی نیستا...
میدونی ادغام این دوتا پروندهی سنگین یعنی چی؟!»
-«حاجی من میدونم باز کردن این پرونده چقدر ریسک داره اما از این تصمیم مطمئنم...»
در همین حین، نوکیای طاها ویبره میرود. نام رضا روی صفحه میافتد. طاها تماس را وصل میکند:
-«رضا، رسیدی؟»
-«آره رسیدم...من و کمیل داریم میایم سمت اتاقت.»
طاها رو به حاج رضوان سری تکان میدهد و میگوید:
-«الان میام.»
____
طاها با دیدن رضا و کمیل در انتهای راهرو، دستش را بالا میبرد و با اشارهای سریع آنها را به داخل اتاق میکشد. رضا و کمیل شتابزده وارد میشوند.
طاها بلافاصله درِ اتاق را میبندد و قفل را میچرخاند. نگاهی به چهرههای منتظرشان میاندازد؛ فضای کوچک اتاق غرق در سکوت میشود.
طاها کیسهی شفافِ حاوی پارچهی سبز را روی میز میگذارد و مستقیم رو به کمیل میگوید:
-«این پارچه رو ببر آزمایشگاه.»
کمیل کیسهی شفاف را کمی بالا میآورد و با اخم به برجستگیهای روی پارچه و لکههای خون نگاه میکند:
-«احیانا این برا جواد نیست؟!»
#پایان_قسمت۹۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۵/۱۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
دعا در حق فرزند در صحیفه سجادیه
سلام! وقتی برای اولین بار با دعا در حق فرزند در صحیفه سجادیه آشنا شدم، انگار دریچهای از نور به قلبم باز شد. بهعنوان یک والد، همیشه به دنبال راهی بودم که بتونم برای آینده و سعادت بچههام دعا کنم، اما نمیدونستم از کجا شروع کنم. صحیفه سجادیه، این کتاب عظیم که بهش «زبور آل محمد» میگن، پر از دعاهای عمیقیه که امام سجاد (ع) برای هر موقعیت زندگی، از جمله برای فرزندان، به ما یاد داده. تو این مقاله، میخوام تجربه خودم رو از خوندن و بهکاربردن این دعاها باهاتون به اشتراک بذارم و قدمبهقدم توضیح بدم که چطور میتونید از این دعاها برای خیر و برکت بچههاتون استفاده کنید. باور کنید، این دعاها نهتنها آرامش قلبی بهتون میدن، بلکه انگار یه نقشه راه برای تربیت و سعادت فرزندانتون پیش روتون میذارن!
چرا دعا در حق فرزند در صحیفه سجادیه اینقدر مهمه؟
اولین باری که دعای بیست و پنجم صحیفه سجادیه رو خوندم، حس کردم انگار امام سجاد (ع) دقیقاً داره با من حرف میزنه. این دعا درباره همه دغدغههاییه که یه والد برای بچههاش داره: از سلامتی و طول عمر گرفته تا تقوا و سعادت اخروی. این دعا فقط یه متن عربی با ترجمه نیست؛ یه راهنماست که بهمون یاد میده چطور با خدا درباره فرزندانمون صحبت کنیم. چیزی که منو شگفتزده کرد، این بود که این دعاها نهتنها برای فرزندان، بلکه برای خود والدین هم آرامشبخشه. وقتی این دعاها رو میخونی، انگار یه ارتباط عمیق با خدا برقرار میکنی و حس میکنی که داری بهترین کار رو برای آینده بچههات انجام میدی.
دعای بیست و پنجم: دعایی برای همه والدین
دعای بیست و پنجم صحیفه سجادیه، که بهطور خاص به دعا در حق فرزند در صحیفه سجادیه اختصاص داره، سیزده فراز داره که هر کدومشون یه جنبه از زندگی فرزند رو دربرمیگیره. تو این دعا، امام سجاد (ع) از خدا میخواد که فرزندانمون شایسته، پرهیزگار و مطیع خدا باشن. چیزی که منو خیلی تحت تأثیر قرار داد، این بود که این دعا فقط به مادیات محدود نمیشه؛ بلکه به جنبههای معنوی مثل تقوا و اطاعت از خدا هم توجه داره.
الان دارم به این فکر میکنم که اگر ایران همان روز اول جنگ در اولین اقدام به تمام کاخ های حکومتی کشورک های حاشیه خلیج فارس حمله میکرد چه میشد!
به تقاص خون رهبر شهید ایران. واقعا همین که این حاکمهای پیزوری و دوزاری زنده ماندهاند و رهبر حکیم ما دیگر نیست حال آدم را خراب میکند.
خاک بر سر دنیا.
#واقفی
مهدی رسولینماهنگ بیابان گرد 320.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
مارو از دعای خیرتون در این روز محروم نکنید ❤️🩹