eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 مثل فیلم ها چشمانم را میبندم، راستش واقعا نمیدانم چر
💥 📃 🫀 📠 دیگر از حنجره‌ام صدایی بیرون نمی‌آمد. هرچه تقلا کردم،تلاشم بی فایده بود. لولهٔ سرد اسلحه روی گلویم فشار می‌آورد. هر بار که می‌خواستم نفس بکشم، فشارش بیشتر می‌شد؛ انگار می‌خواست آخرین نفس را هم از من بگیرد. نفسم بالا می‌آمد و پیش از آن‌که به گلو برسد، خفه می‌شد. دستانم، مثل تکه‌ای یخ، سرد و بی‌جان کنار تنم افتاده بودند. خفگی، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. از ترس، چشم‌هایم انگار می‌خواستند از حدقه بیرون بزنند. سرم را کمی بالا گرفتم. نفس های نامنظم سکوت فضا را شکسته بود. با لهجه عراقی داد زد: «بهتره هرچی از عملیاتشون میدونی بگی.یالا.» چشمانم سفیدی میرفت. دستش را محکم به میز روبرویم کوبید. تمام وسایل به هر طرف پرت شدند. «نمیگی؟نه؟» هنوز بچه های خرمشهر را نشناخته بود! با چشمانش اشاره‌ای کرد. در محکم بسته شد. مردی با هیکل تنومند، که رگ‌های گردنش تا مرز ترکیدن برجسته شده بودند، به رویم خم شد. بوی باروت و خاکِ میدان از لباس نظامی‌اش بلند می‌شد. نفسم در سینه حبس شد. دهانم خشک شده بود. مشتش به اندازهٔ صورتم بود. همه‌جا در سیاهی فرو رفت. اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید. هرچه سرم را تکان دادم، هیچ روشنایی‌ای نبود. داد کشیدم. فریاد زدم؛ اما صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد... حتی خودم هم صدایم را نمی‌شنیدم. تمام توانم را در پاهایم جمع کردم و آن‌ها را محکم به زمین کوبیدم. درد در تمام استخوان‌هایم دوید؛ اما هیچ‌کس به کمکم نیامد. خستگی، تمام جانم را درهم کوبیده بود. مغزم دیگر کار نمی‌کرد؛ اما جمله هادی، بی‌وقفه در ذهنم می‌چرخید: «به هیج قیمتی نباید بفهمند. حتی به قیمت جونت سجاد. باشه؟» چشم‌هایم، توانِ باز ماندن نداشت. سنگینیِ پلک ها دو برابر شده بود. دیگر کاری از دستم برنمی‌آمد. تسلیم شدم... تسلیمِ تسلیم. دیگر هیچ‌جا را نمی‌دیدم؛ حتی همان سیاهی را. ناگهان صدایی در گوشم پیچید؛ صدایی که قطره‌قطره روحم را نوازش می‌کرد: «سجاد... سجاد... پاشو... دقیقهٔ آخر کشتیه. تو می‌تونی، پهلوون. پاشو، مرد... پاشو... یا علی بگو. سجاد... دیره... دیر...» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۱📠 دیگر از حنجره‌ام صدایی بیرون نمی‌آمد. هرچه تقلا کردم،
💥 📃 🫀 📠 «هادی؟»پلک‌هایم لرزید.«هادی...» این بار صدای خودم بود. آرام چشم باز کردم... فضا برایم غریب بود. بوی نمِ دیوارها با بوی خون درهم آمیخته بود. صدای چک‌چک قطره‌هایی که بی‌رحمانه به کف زمین می‌افتادند، در گوشم می‌پیچید. اما هیچ‌چیز بدتر از این نبود که در اوج سردرگمی، صداهایی بشنوی که کم‌کم بفهمی کجا هستی. صداها دور بودند و به سختی می‌توانستم آن‌ها را بشنوم. کوبیده شدن محکم درهای آهنی، با صدای گوش‌خراش باز و بسته شدنشان، مغزم را می‌خراشید. ناله‌های مبهمی به گوشم می‌رسید. انگار کسی از تمام جان درد می‌کشید و فریاد می‌زد. بندبندِ وجودم پاره شد. دیگر طاقت نداشتم. اصلاً... اینجا کجاست؟ نه روزش معلوم بود، نه شبش. سرم را چرخاندم. در، سقف و دیوار های آنجایی که بودم را نظاره کردم. «نه... نه... انفرادی؟» اسمش را زیاد شنیده بودم... جایی که می‌گفتند تنهایی، آدم را آرام‌آرام از پا درمی‌آورد. اما حالا... من مهمان همان اتاق ترسناک شده بودم. دست‌وپا زنان، مثل بچه‌ای که از مادرش جدا شده باشد، خودم را به سمت در کشیدم. ماهیچه‌های دستم منقبض شده بودند و حرکت دادنشان برایم دشوار بود. به سختی چند ضربه به در زدم و داد کشیدم: «آهای... کسی اینجاست؟» چند دقیقه گذشت و امیدم کم‌کم رنگ باخت. دوباره به در کوبیدم. در با صدای خشنی باز شد. نگهبان وارد سلول شد. «چیه؟اینجا رو گذاشتی روی سرت.» لب‌هایم خشک شده بود. با زحمت گفتم: «اذان رو گفتن؟ الا شبه یا روز؟ می‌خوام نماز بخونم.» اخمی کرد. «اذان مغربه... خب که چی؟» گفتم: «خواهش می‌کنم... یه مهر برام بیارید.» چند لحظه نگاهم کرد. «دیگه چی؟» سرم را پایین انداختم. «اگه می‌شه... یه قرآن هم...» پوزخندی زد. «فکر کردی اینجا مسجده؟» سکوت کردم. چند ثانیه نگاهم کرد و بدون اینکه چیزی بگوید، در را بست. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت... یا شاید چند ساعت. دوباره در باز شد. مهری کهنه و قرآنی کوچک را بی‌حرف مقابلم انداخت. خبری از آب برای وضو نبود. چاره‌ای نداشتم. وقت نمازمی‌گذشت. با خاک کف زمین، تیمم کردم. «الله اکبر..» به سختی زانوهایم را خم کردم. از درد، عرق سردی روی پیشانی‌ام غلت خورد. «سبحان ربی العظیم و بحمده.» کمر صاف کردم. تلاش میکردم تا درد حواسم را از معبودی که در حضور او نماز میخواندم، نبرد. دست به روی زمین گذاشتم و آرام و شمرده با بغض، زمزمه کردم. «سبحان ربی الاعلی و بحمده..» سلام نماز را دادم.نفس عمیقی کشیدم.بعد از نماز، سرم را به دیوار تکیه دادم. پلک‌هایم را بستم و باز هم نامش را بر زبان جاری کردم: «هادی...» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. کدحا فملاقیه .
🔴هشدار 🔹سامری برای ساخت گوساله دارد طلاها را آب میکند ! اشعث پکیج قرآن و سرنیزه اش را بسته بندی کرده! اشعری میز مذاکره ش را دستمال می‌کشد! شریح قاضی برای فتوای جدید حسابی چرب شده! مقدس نماها ، تسبیح استخاره سفارش داده اند و معاویه ، برند کترینگ خودش رو ثبت کرده ! میدانید چرا ؟!!!! چون داریم به لحظات ملکوتی شکستن کمر آمریکا می‌رسیم!!! 🔹@Hs_Land |تاریخاتور
نور طرح جدید شیطان و آمریکا داغ کردن جامعه با ابزاهای زیر 1- کشتن یک جوان بسیجی به روش سامورایی جوری که قلب هر ایرانی مبعوث شده را از جا بکند. 2- یک نماینده عمامه به سر که داعیه دفاع از حجاب دارد و در باطن به هرج و مرج تشویق می کند. 3- تحریم های جدید با هدف قراردادن سفره مردم ایران. 4- بسیج سلبریتی ها در یک دوگانه دفاع از قاتل دی ماه و هجمه علیه شهید مرداد ماه. همه اینها سوخت کوره ای است به نام تفرقه که تیرآهن وحدت را در مرداد ماه به مردار تبدیل می کند. به نظرم هر اتفاقی می خواهد بیفتد بیفتد، ولی از دو چیز نباید کوتاه بیاییم. یکی مطالبه از مسئولان حول محور رهبر معظم و معزز انقلاب دوم ایستادن جلوی هر جریان یا شخصی که مردم را به اغتشاش دعوت می‌کند. مرداد ماه 1405 @anarstory
41.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 تصاویری از عرشۀ کشتی متخلف که توسط نیروی دریایی سپاه پاسداران متوقف شد @jaarchi
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔ما نمی‌دونیم کیو از دست دادیم! 🥺حرفای مشترک یه عالمه دختر که بعد شهادتتون یتیم شدن و بالاخره برگشتن... + اگه شما باشید می‌بخشید :) .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۲📠 «هادی؟»پلک‌هایم لرزید.«هادی...» این بار صدای خودم بود
💥 📃 🫀 📠 انگشتان دستم را یکی یکی میفشردم و ذکری را برایشان، هدیه میکردم. «سبحان اللهِ‌سبحان الله.» مایعی گرم روی صورتم پخش شد. دستم را به سمت صورتم بردم. اینجاهم خون دماغ دست از سر من برنمی داشت. مثل وقتی که توی کوچه با جلیل گلاویز شده بودم. محکم خوردم روی زمین.خون از دماغم سرازیر شد و چند قطره روی لباسم چکید. با دستم خونِ روی صورتم را پاک کردم. «نکن، عامو... نکن.» جلیل نیشخندی زد و با قهقهه گفت: «وسط دعوا چه خواهشی هم می‌کنه. بابا بچه‌مثبت!» بقیه هم با او به پهنای صورت خندیدند. نگاهش را به تهِ کوچه دوخت. بعد رو به من کرد و با انگشت اشاره، با لحنی تحقیرآمیز گفت: «فکر کردی خیلی شاخی؟ بار آخرته که بابت کار خودم به من تذکر می‌دی، فهمیدی؟» کلافه چشم در چشمش شدم. هیچ‌وقت جلیل را این‌قدر عصبانی ندیده بودم. «جلیل! از قاچاق مواد هیچی نصیبت نمی‌شه...» حرفم تمام نشده، لگدی به پهلویم زد و با اخمی تند گفت: «ادای پدربزرگارو برای من درنیار. پسرِ بی دست و پا.» رفتند... به همین راحتی. صدای خنده‌هایشان هنوز توی کوچه می‌پیچید. توان بلند شدن نداشتم. دنیا دور سرم می‌چرخید و من فقط رفتن جلیل و دوستانش را تماشا می‌کردم. حواسم به آن طرفِ کوچه نبود. یکی دوان‌دوان به سمتم آمد. از ترس، خودم را عقب کشیدم. «نترس... چرا همچینت کردن؟» دستمال چهارخانه‌ای از جیبش بیرون آورد و گرفت جلوی صورتم. «اول خونِتو پاک کن، بعد حرف بزن.» چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود. «مگه می‌شناسیشون؟» «آره بابا. چند باری هم خواستم از این کارا بکشمشون بیرون، ولی آخرش خودم هم کتک خوردم.» دستمال را روی صورتم گذاشتم. دستش را روی زانویم قرار داد. «راستی، اسمت چیه؟ برای همین محلی؟» آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «سجادم. آره... دو تا کوچه بعدی. تو؟» اولین چیزی که توی صورتش توجهم را جلب کرد، چشم‌های سبزش بود. لبخندی زد. «هادی‌ام.که این‌طور... پس حسابی کتکت زدن.» اخم کردم. «می‌خندی؟» خندید و گفت: «نه‌داداش... ولی درمون من و تو یه نفره.» «کی؟» «حاج علوی.» اسمش را چند باری شنیده بودم. «آشناست برام...» دستش را به سمتم دراز کرد. «می‌تونی راه بری؟» «آره.» به زحمت بلند شدم. لبخندی زد. «پس بیا... تا بهت بگم حاجی کیه.» ✍🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344