💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۲📠 «هادی؟»پلکهایم لرزید.«هادی...» این بار صدای خودم بود
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۳📠
انگشتان دستم را یکی یکی میفشردم و ذکری را برایشان، هدیه میکردم.
«سبحان اللهِسبحان الله.»
مایعی گرم روی صورتم پخش شد.
دستم را به سمت صورتم بردم.
اینجاهم خون دماغ دست از سر من برنمی داشت. مثل وقتی که توی کوچه با جلیل گلاویز شده بودم.
محکم خوردم روی زمین.خون از دماغم سرازیر شد و چند قطره روی لباسم چکید. با دستم خونِ روی صورتم را پاک کردم.
«نکن، عامو... نکن.»
جلیل نیشخندی زد و با قهقهه گفت:
«وسط دعوا چه خواهشی هم میکنه. بابا بچهمثبت!»
بقیه هم با او به پهنای صورت خندیدند. نگاهش را به تهِ کوچه دوخت. بعد رو به من کرد و با انگشت اشاره، با لحنی تحقیرآمیز گفت:
«فکر کردی خیلی شاخی؟ بار آخرته که بابت کار خودم به من تذکر میدی، فهمیدی؟»
کلافه چشم در چشمش شدم. هیچوقت جلیل را اینقدر عصبانی ندیده بودم.
«جلیل! از قاچاق مواد هیچی نصیبت نمیشه...»
حرفم تمام نشده، لگدی به پهلویم زد و با اخمی تند گفت:
«ادای پدربزرگارو برای من درنیار. پسرِ بی دست و پا.»
رفتند... به همین راحتی. صدای خندههایشان هنوز توی کوچه میپیچید. توان بلند شدن نداشتم. دنیا دور سرم میچرخید و من فقط رفتن جلیل و دوستانش را تماشا میکردم. حواسم به آن طرفِ کوچه نبود. یکی دواندوان به سمتم آمد. از ترس، خودم را عقب کشیدم. «نترس... چرا همچینت کردن؟»
دستمال چهارخانهای از جیبش بیرون آورد و گرفت جلوی صورتم.
«اول خونِتو پاک کن، بعد حرف بزن.»
چشمهایم از تعجب گرد شده بود. «مگه میشناسیشون؟»
«آره بابا. چند باری هم خواستم از این کارا بکشمشون بیرون، ولی آخرش خودم هم کتک خوردم.»
دستمال را روی صورتم گذاشتم. دستش را روی زانویم قرار داد.
«راستی، اسمت چیه؟ برای همین محلی؟»
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «سجادم. آره... دو تا کوچه بعدی. تو؟»
اولین چیزی که توی صورتش توجهم را جلب کرد، چشمهای سبزش بود. لبخندی زد.
«هادیام.که اینطور... پس حسابی کتکت زدن.»
اخم کردم.
«میخندی؟»
خندید و گفت:
«نهداداش... ولی درمون من و تو یه نفره.»
«کی؟»
«حاج علوی.»
اسمش را چند باری شنیده بودم. «آشناست برام...»
دستش را به سمتم دراز کرد. «میتونی راه بری؟»
«آره.»
به زحمت بلند شدم. لبخندی زد. «پس بیا... تا بهت بگم حاجی کیه.»
#پایان_قسمت_۳✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۳📠 انگشتان دستم را یکی یکی میفشردم و ذکری را برایشان، هد
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#قولِ_آخر🫀
#قسمت_۴📠
«بچهها، حواستون باشه. قانون اول توی کشتی اینه که حیدری با حریف مسابقه بدید.»
یکی از بچهها که اسمش جواد بود، سرش را بالا گرفت.
«یعنی چی آقا؟»
حاج علوی رو به ما کرد.
«کدومتون میدونه جواب اینو؟»
نفسی تازه کردم و گفتم:
«یعنی ناجوانمردانه با رقیب رفتار نکنیم.»
حاجی با رضایت سر تکان داد.
«آفرین... آفرین.»
بعد با صدایی رسا گفت:
«پاشیدگرم کنید. علییار، پاشو به بچهها نرمش بده تا بیام. بچههای جدید... بیاید، کارتون دارم.»
چند قدم برداشتم، اما ناخودآگاه ایستادم. غریبه بودم. هادی که متوجه تردیدم شده بود، برگشت. آستینم را گرفت و لبخند زد.
«بیا... از امروز کنار منی.»
لبخندش هنوز جلوی چشمم بود که ناگهان صدای مهیب برخورد جسمی فلزی به دیوار، خاطره را از هم درید.
محکم سرم را از دیوار بلند کردم.
پریشان به سمت در خیره شدم.
«یالا... یالا... بلند شو بیا.»
نفهمیدم چگونه از کنج تاریکی، به راهرویی کثیف کشیده شدم.
با صحنه روبهرویم چند بار چشمهایم را باز و بسته کردم؛ شاید خواب بود...
این چه صحنهای بود؟
رگههای خون با آبِ کفِ زمین درهم آمیخته بود.
از روبهروی سلولها رد میشدم و با دیدن هر صحنه، دل و رودهام به هم میپیچید.
موشها میان تنهای بیجانی رفتوآمد میکردند که از شدت شکنجه، حتی توان بلند شدن نداشتند.
زخمهای بازِ عفونت کرده، بوی متعفنی را در راهرو پخش کرده بود.
مچ دستم را محکم گرفت و به جلو کشید.
پایم شل شد. به چارچوب بند ۳۶ گیر کرد و با سر روی زمین افتادم.
با گلایه داد زدم:
«چیکار میکنی؟ این چه وضعشه؟»
اما ای کاش چیزی نمیگفتم...
گلایه من همان، باران مشت و لگد همان.
#پایان_قسمت_۴✅
#ر_افشار✍🏻
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۴📠 «بچهها، حواستون باشه. قانون اول توی کشتی اینه که حید
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#گلولههای_مشقی☄️
این روزها دیگر به پنجرهها هم اعتماد ندارم. پشت دیوارهایی که از زیرشان رد میشوم معلوم نیست چند نفر جانی و دیوانه پنهان شدهاند. گاهی خیالاتی میشوم. صدای خشک چفت پنجرهای به گوشم میخورد. سر بلند میکنم و ناگهان لولهی اسلحهای به سمتم نشانه میرود. قبل از این که فرصت درک آنچه دیدهام را به دست آورم به خون داغی که از قلبم، بیرون میزند دست میکشم. بهتزده انگشتم را جلوی نگاهم میگیرم و دو مرتبه قبل از فهم این که چه پیش آمده پخش زمین میشوم.
با این تصورات اضطرابی به جانم میافتد و با بیاعتمادی به صداها و خانههای آشنای محل تا خانه را یک نفس میدوم.
باز هم جلوی در خانه حین تکاپو برای یافتن کلید و باز کردن قفل، چشمم به مردی میافتد که در پیاده رو چند خانه دورتر از من روی موتور نشسته و نگاهش را به من دوخته است.
کمکم با پا موتورش را جلو میراند. دستهایم رعشه میگیرند. "این دیگر کیست؟"
باز اوهام در سرم پر میگیرند. در که باز میشود. خودم را میاندازم داخل و پشت در سنگر میگیرم. باید سرک بکشم تا مطمئن شوم مرد در تعقیبم بوده یا نه. چشمهایم سر تا سر کوچه را میپاید. ناگاه مرد از روبرویم در میآید. از درز کاپشنش برق لولهی اسلحه را تشخیص میدهم. عضلاتم خشک شده و بدون هیچ حرکتی که بتوانم به خودم بدهم قادر به تحلیل آنچه رخ داده نمیشوم.
مرد اسلحه را وسط پیشانیام فشار میدهد. سرمای فلز پوستم را میسوزاند. قبل از آنکه چیزی حس کنم خودم را از بالای سر و بیرون از بدنم میبینم. روی زمین افتادهام و خون از پیشانی، بینی و کنج لبم روی موزاییکهای حیاط خانه میچکد.
با وحشت در را میبندم. با خود میگویم:
《چقدر هم من بیجنبهام! اگر دورهی منافقین اوایل انقلاب بودم چه کار میکردم؟!》
وقتی در اتوبانام ذهنم دوباره دست به کار میشود. موتوری دو ترک به شیشهی عقب ماشین نزدیک میشود. باد در کاپشنهایشان افتاده. تصویر در اینجا قطع میشود و ادامهی ماجرای هول در ذهنم ساخته میشود؛ مردی که ترک موتور نشستهاست صورتش به سمتم میچرخد. کلاه بافتنی سیاهی را تا چانهاش پایین کشیده. تنها چشمها و دهانش پیداست. دستهایش را بالا میآورد و اسلحه را نشان میدهد. چیزی که میبینم شبیه کابوس است اما نمیتوانم از خواب بیدار شوم. باز عضلاتم قفل میشوند. صدای گروپ گروپ تپش قلبم را میشنوم. شیشهها خرد میشوند و خون روی صورتم میپاشد. تمام حسهایم به آرامی در خاموشی فرو میروند . سرم روی شانهام افتاده. پدر و مادرم به عقب برگشتهاند و فریادزنان صدایم میکنند. نفس کشدار و دردناکی به ریه میفرستم. دیگر صداها را نمیشنوم و جز تاریکی چیزی نمیبینم.
موتوری دوترک دیگر در اتوبان نیست. بابا مشغول حرف زدن است و مامان با پیچ رادیو ور میرود تا روی اخبار تنظیمش کند. حرفهای بابا را که در مورد اغتشاشات این چند روز است تایید میکنم. میگویم: چطور ممکنه در عرض چند ساعت این همه آدم کشت؟
بابا شروع میکند به بیان تحلیلهایی که درصفحههای سیاسی خوانده است. مامان همانطور که روی دستهایش کِرِم پخش میکند آهی میکشد و میگوید: حیف از این همه جوان...
آفتاب از آسفالت جاده با برق مردهای در چشم باز میتابد.
وقتی از ماشین پیاده میشویم، دریچههای روی ساختمانها شبیه دهانهای گشودهای تاریک و وهمناک به نظر میرسند. بعضی، پردههایشان در باد ظهر زمستان به بیرون شکم دادهاند. انگار که عفریتی زبان میکشد به تن نحیف و لاغر قربانیاش.
بعد از نماز جمعه در حال برگشت به سمت ماشین، در احاطهی ساختمانهای دو سوی خیابان قدم میزنیم. باد، خاک و غبار را وسط آسمان ریختهاست و دور دست در مه تیره و تابش کدر خورشید زمستانی برق بیرمقی دارد. پردههای پنجرههای رو به خیابان تکان میخورند. سایههایی پشت پنجرهها در رفت و آمدند و گاهی درهای تراسها باز میشود. تک، تک شعارهایی به گوش میرسد. صداها کودکانه، زنانه و گاهی مردانه است؛ میگویند:
«مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر...»
قبل از این که خیالاتم برگردند، سوار ماشین شدهایم.
بابا آینهی ماشین را تنظیم میکند. مامان به روبرو خیره است. من هم از پشت شیشهی پنجره آدمها را که بیشتر ناشناسهایی مجهولالهویهاند تا هموطن تماشا میکنم.
همه چشم و توجه شدهایم و نطقمان کور شده.
@zohreghafori ✍🏻
#پایان✅
📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344