eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۴📠 «بچه‌ها، حواستون باشه. قانون اول توی کشتی اینه که حید
💥 📃 ☄️ این روزها دیگر به پنجره‌ها هم اعتماد ندارم. پشت دیوارهایی که از زیرشان رد می‌شوم معلوم نیست چند نفر جانی و دیوانه پنهان شده‌اند. گاهی خیالاتی می‌شوم. صدای خشک چفت پنجره‌ای به گوشم می‌خورد. سر بلند می‌کنم و ناگهان لوله‌ی اسلحه‌ای به سمتم نشانه می‌رود. قبل از این که فرصت درک آنچه دیده‌ام را به دست آورم به خون داغی که از قلبم، بیرون می‌زند دست می‌کشم. بهت‌زده انگشتم را جلوی نگاهم می‌گیرم و دو مرتبه قبل از فهم این که چه پیش آمده پخش زمین می‌شوم. با این تصورات اضطرابی به جانم می‌‌افتد و با بی‌اعتمادی به صداها و خانه‌های آشنای محل تا خانه را یک نفس می‌دوم. باز هم جلوی در خانه حین تکاپو برای یافتن کلید و باز کردن قفل، چشمم به مردی می‌افتد که در پیاده رو چند خانه دورتر از من روی موتور نشسته و نگاهش را به من دوخته است. کم‌کم با پا موتورش را جلو می‌راند. دست‌هایم رعشه می‌گیرند. "این دیگر کیست؟" باز اوهام در سرم پر می‌گیرند. در که باز می‌شود. خودم را می‌اندازم داخل و پشت در سنگر می‌گیرم. باید سرک بکشم تا مطمئن شوم مرد در تعقیبم بوده یا نه. چشم‌هایم سر تا سر کوچه را می‌پاید. ناگاه مرد از روبرویم در می‌آید. از درز کاپشنش برق لوله‌ی اسلحه را تشخیص می‌دهم. عضلاتم خشک شده و بدون هیچ حرکتی که بتوانم به خودم بدهم قادر به تحلیل آنچه رخ داده نمی‌شوم. مرد اسلحه را وسط پیشانی‌ام فشار می‌دهد. سرمای فلز پوستم را می‌سوزاند. قبل از آنکه چیزی حس کنم خودم را از بالای سر و بیرون از بدنم می‌بینم. روی زمین افتاده‌ام و خون از پیشانی، بینی و کنج لبم روی موزاییک‌های حیاط خانه می‌چکد. با وحشت در را می‌بندم. با خود می‌گویم: 《چقدر هم من بی‌جنبه‌ام! اگر دوره‌ی منافقین اوایل انقلاب بودم چه کار می‌کردم؟!》 وقتی در اتوبان‌ام ذهنم دوباره دست به کار می‌شود. موتوری دو ترک به شیشه‌ی عقب ماشین نزدیک می‌شود. باد در کاپشن‌هایشان افتاده. تصویر در اینجا قطع می‌شود و ادامه‌ی ماجرای هول در ذهنم ساخته می‌شود؛ مردی که ترک موتور نشسته‌است صورتش به سمتم می‌چرخد. کلاه بافتنی سیاهی را تا چانه‌اش پایین کشیده. تنها چشم‌ها و دهانش پیداست. دستهایش را بالا می‌آورد و اسلحه را نشان می‌دهد. چیزی که می‌بینم شبیه کابوس است اما نمی‌توانم از خواب بیدار شوم. باز عضلاتم قفل می‌شوند. صدای گروپ گروپ تپش قلبم را می‌شنوم. شیشه‌ها خرد می‌شوند و خون روی صورتم می‌پاشد. تمام حس‌هایم به آرامی در خاموشی فرو می‌روند . سرم روی شانه‌ام افتاده. پدر و مادرم به عقب برگشته‌اند و فریادزنان صدایم می‌کنند. نفس کشدار و دردناکی به ریه می‌فرستم. دیگر صداها را نمی‌شنوم و جز تاریکی چیزی نمی‌بینم. موتوری دو‌ترک دیگر در اتوبان نیست. بابا مشغول حرف زدن است و مامان با پیچ رادیو ور می‌رود تا روی اخبار تنظیمش کند. حرف‌های بابا را که در مورد اغتشاشات این چند روز است تایید می‌کنم. می‌گویم: چطور ممکنه در عرض چند ساعت این همه آدم کشت؟ بابا شروع می‌کند به بیان تحلیل‌هایی که درصفحه‌های سیاسی خوانده است. مامان همان‌طور که روی دست‌هایش کِرِم پخش می‌کند آهی می‌کشد و می‌گوید: حیف از این همه جوان... آفتاب از آسفالت جاده با برق مرده‌ای در چشم‌ باز می‌تابد. وقتی از ماشین پیاده می‌شویم، دریچه‌های روی ساختمان‌ها شبیه دهان‌های گشوده‌ای تاریک و وهمناک به نظر می‌رسند. بعضی، پرده‌هایشان در باد ظهر زمستان به بیرون شکم داده‌اند. انگار که عفریتی زبان می‌کشد به تن نحیف و لاغر قربانی‌اش. بعد از نماز جمعه در حال برگشت به سمت ماشین، در احاطه‌ی ساختمان‌های دو سوی خیابان قدم می‌زنیم. باد، خاک و غبار را وسط آسمان ریخته‌است و دور دست در مه تیره و تابش کدر خورشید زمستانی برق بی‌رمقی دارد. پرده‌های پنجره‌های رو به خیابان تکان می‌خورند. سایه‌هایی پشت پنجره‌ها در رفت و آمدند و گاهی درهای تراس‌ها باز می‌شود. تک، تک شعارهایی به گوش می‌رسد. صداها کودکانه، زنانه و گاهی مردانه است؛ می‌گویند: «مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر...» قبل از این که خیالاتم برگردند، سوار ماشین شده‌ایم. بابا آینه‌ی ماشین را تنظیم می‌کند. مامان به روبرو خیره است. من هم از پشت شیشه‌ی پنجره آدم‌ها را که بیشتر ناشناس‌هایی مجهول‌الهویه‌اند تا هموطن تماشا می‌کنم. همه چشم و توجه شده‌ایم و نطق‌مان کور شده. @zohreghafori ✍🏻 ✅ 📆 ۱۴۰۵/۰۵/۱۹ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹۰🎬 طاها چندباری لیست ارسالیِ رضا را چک می‌کند. مقابل تعدادی کد که متشکل از حروف،
🕸🦇 🎬 صدای نایلونِ کیسه‌‌‌ای، زیر انگشتانِ لرزانِ کمیل می‌نالد. چشمانش روی لکه‌ی خونی خشکیده و تیره‌‌ی روی پارچه، قفل می‌شود. یک‌لحظه رنگ از رُخش می‌پرد و جایش را به سرخیِ خشم می‌دهد. خشمِ کینه‌ای که سال‌ها زیر خاکسترِ سکوت، نفس می‌کشید. سرش را آرام بالا می‌آورد. نگاهش مثل خنجری، بران می‌شود و مستقیم توی چشمانِ طاها نگاه می‌کند: -«جواب منو بده طاها! این مالِ جواده... نه؟!» طاها پلک‌هایش را روی هم می‌فشارد. صدای نفس‌های کمیل اتاق را پر کرده است. طاها با صدایی که بیشتر به زمزمه‌ می‌ماند، می‌گوید: -«آره... مالِ خود....» هنوز حرف طاها تمام نشده که کمیل با حرکتی خودش را جلو می‌کشد و یقه‌ی پیراهنِ طاها را داخل مشتش جمع می‌کند. طاها را با ضرب، به کمدِ فلزیِ پشت سرش می‌کوبد! صدای بلند برخوردش توی اتاق می‌پیچد. کمیل خودش را بالا می‌کشد و میان صورت طاها فریاد می‌کشد: -«تو چند سال پیش به همه گفتی هیچ ردی ازش نیست! گفتی پرونده بسته شده! گفتی جواد شهید شده و پیکرش برنگشته! حالا بعدِ این‌همه مدت، پرونده‌شو باز کردی می‌خوای این تیکه‌پارچه‌ رو بدی آزمایشگاه که چی بشه؟! تازه الان یادت افتادهه؟؟» رضا شتاب‌زده جلو می‌آید. میان آن دو حائل می‌شود و بازوی کمیل را می‌گیرد: -«کمیل! دیوونه شدی؟! ولش کن... دستت رو بکش!» اما کمیل، بی تفاوت به حرف‌های رضا، بازویش را از میان چنگ رضا بیرون می‌کشد. تمامِ حسرتِ این سال‌ها، تمامِ تهمت‌های ناگفته‌اش، یک‌جا سر باز کرده است: -«تو جا گذاشتیش طاها! خود تو بودی که بعد گم شدن جواد سرتو انداختی پایین اومدی ایران!» کیسه را در هوا تکان می‌دهد و بلندتر فریاد می‌کشد: -«چطوری روت می‌شه اینو بدی دست من؟!» طاها برای رها شدنش از دست کمیل، هیچ تلاشی نمی‌کند. سنگینیِ این تهمت سال‌هاست که شانه هایش را خرد می‌کند. با لحنی که سعی می‌کند محکم باشد، می‌گوید: -«اگه فکر می‌کنی اون زمان گم شدن جواد برام مهم نبود، هرچی دلت می‌خواد بگو... حق داری. اما چشماتو باز کن کمیل! دو دقیقه مهلت بدی میگم چیشده!!» طاها با انگشت به لپ‌تاپ رضا و بعد به برجستگی‌های سوزنیِ روی پارچه اشاره می‌کند: -«ساختار رمزنگاریِ شرکتِ نجات، دقیقاً همون کدِ دست‌دوزیه‌ که روی پارچه‌‌است! این همون چیزیه که جواد، قبل اون اتفاق فهمیده بود. نمی‌دونم جواد از کجا همچین چیزی رو گیر آورده... خلاصه بگم! این کد روی پارچه، همون چیزیه که امروز از سرورِ جاوید کشیدیم بیرون! فهمیدی؟ این دوتا پرونده یکیه!» کمیل نگاهش میان چهره‌ی طاها و کیسه‌ی پلاستیکی جابه‌جا می‌شود. حرف‌های طاها نمی‌تواند متقاعدش کند. حتی نمی‌تواند گذشته‌ را هم تغیر دهد! هیچ بهانه‌ای نمی‌تواند سرپوش بگذارد روی حقیقتی که می‌گفت، طاها پرونده را مختمومه اعلام کرده! آن‌هم پرونده‌ای که جواد میان کلمات و تک‌تک بند‌هایش گم‌شده است! یقه‌ی طاها را رها می‌کند. قدمی عقب می‌رود. کیسه را محکم توی جیبِ کاپشنش چپانده و دستش را روی دستگیره در می‌گذارد. در با صدای مهیبی بسته می‌شود. سکوتی سنگین و خفه‌کننده اتاق را می‌بلعد. رضا دستش را روی شانه‌ی طاها می‌گذارد و برای عوض کردن جو داخل اتاق می‌گوید: -«از الناز چه خبر؟!» طاها با نگاهی عاقل‌اندرسفیهانه، دستی به محاسنش کشیده و می‌گوید: -«احتمالا تا الان جاش لو رفته! منتظرم بیان از خونه‌ی امن فراریش بدن!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۲۲ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail