eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شما را دعوت می‌کنیم به تماشای تیزر داستان ✍🏻به قلم: خانم فرهنگ و با همراهی گروه ﴿ژانر مذهبی﴾ روایتی متفاوت از جنگ رمضان، پخش در کانال باغ انار✨ 📽 تدوین‌گر: سرکار خانم نیان ♾ @tarhe_tahavol📻 ♾ @ANAR_NEWSS🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔥 🎬 رد نور خورشید توانسته بود از پنجره خود را به تخته سفید برساند. خانم افسری رو به دخترها کرد و با نوک ماژیک چند ضربه به زیر نوشته‌هایش زد: - خانم‌ها توجه کنید، تا آخر همین مبحث برای امتحان هفته‌ی آینده است، پس گوش کنید تا نیاز به تکرار دوباره نباشه. صدای «اَه» گفتن از همه طرف بلند شد. او بی‌توجه رو به تخته کرد و ادامه داد: - اگر بخواهیم برای این جمله یک «دبلیو اچ کوسشن» بنویسم ابتدا... یکی از بچه‌های ردیف جلو گفت: - خانم با where جمله بسازید. افسری «خیلی خب» گفت. درسا که گوشه‌ی ته کلاس نشسته بود و‌ مشغول رنگ کردن چیزی در کتابش بود، زیر چشمی به دختر عینکی که روی نیمکت پشت میز دبیر نشسته بود، نگاه‌ کرد. زیرلب «خودشیرین!» گفت و بعد چشمش را به افسری دوخت که باز مشغول نوشتن روی تخته بود. - where did... درسا نگاهش را باز به کتاب روبه‌رویش داد. او نیازی به گوش دادن برای خودش نمی‌دید. سالها بود که به هوای مهاجرت، کلاس زبان رفته و مدرکش را گرفته بود. گرچه هنوز فرصت مهاجرت مهیا نشده بود، اما این مباحث برایش بچه‌بازی بود و هیچ‌وقت سر کلاس زبان انگلیسی به درس توجهی نداشت. خانم افسری هم بعد از چندبار تذکر در ابتدای سال و حاضرجوابی او، دیگر به درسا کار نداشت. برایش همین که این دختر بی‌ادب گوشه‌ای ته کلاس ساکت بنشیند، کافی بود. درسا نگاهش را به صفحه‌ی اول کتابش دوخته و با خودکار قرمز، رنگ‌آمیزی دومین شاخی را که برای عکس کشیده بود، کامل کرد. نگاهش را به کلمه‌ی ضحاک که بالای صفحه و bloodthirsty که پایین عکس نوشته بود دوخت و زیر لب گفت: - چی دیگه لازم داری تا کامل بشی؟ نگاهش را روی لبخند عکس دوخت و نیشخند زد: - دندون دراکولا! تا دستش‌ را پایین آورد. نشستن ناگهانی پگاه باعث شد با شتاب کتاب را ببندد و با تشر بگوید: - چته؟ سر آوردی؟ افسری صدایش را شنید و با ماژیک به تخته زد. - خانم ورجاوند! این همه وقت رو بیرون به هوای آب خوردن تلف کردی الان حداقل گوش بده. پگاه موهایش را داخل مقنعه شل و ولش فرو کرد و «چشم خانم!» گفت. درسا که نمی‌خواست مخاطب بعدی افسری باشد، خودش را به گوشه‌ی نیمکت و دیوار رساند و نگاهش را به میز دوخت. افسری هم دوباره مشغول توضیح دادن شد. درسا که به خاطر برگشتن پگاه نمی‌توانست نقاشی‌اش را ادامه دهد، صفحه‌ی آخر کتاب را باز کرد و مشغول کامل کردن طرحی شد که شمایل ناقصی از یک شیر و خورشید پشت سرش بود. پگاه کمی خود را به طرف او کشید و گفت: - برات خبر دارم دست اول! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۳۱ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا