هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی هشتم:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
🆔 @ANARSTORY 🍎
🆔 @tarhe_tahavol 💥
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۸🎬 پرهام دستی به صورتش کشید: - آتی امشب میره شعار بنویسه، مردم ببینن تنها نیستن فرد
#تب_تند 🔥
#قسمت۹🎬
شام را زودتر از هر شب خوردند تا پرهام و درسا به سراغ مأموریتهای خودشان بروند.
درسا به اتاق برگشته بود، تا لباسی بپوشد؛ اما تماس پگاه اجازه نداده و الان مشغول شنیدن حرفهایش بود. پگاه یکریز از حالوهوای روستا و جمعشدنشان در باغ آقاجانش تعریف میکرد و اینکه همین جمع شدن باعث بازشدن سر کینههای سابق شده و باز عمو و پدرش با هم بحث کردهاند. درسا هیچ حوصلهی وراجیهای همیشگی پگاه را نداشت؛ اما نمیتوانست اعتراضی کند. فقط با «اوهوم» حرفهایش را تأیید میکرد تا او گفتههایش را تمام کند. همانطور که گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود، نگاهش را به کمد لباسهایش دوخته و به این فکر میکرد که هودی مشکیاش را کجا گذاشته. یکلحظه فکر کرد گوشی را روی بلندگو گذاشته و به جای گوش دادن به حرفهای پگاه دنبال هودیاش بگردد؛ اما ناگهان صدای جیغ و هورایی از بیرون اتاق بلند شد. درسا به سرعت به طرف در سر چرخاند: «چی شد؟»
صدای کلکشیدن مادر که بلند شد، با شتاب به پگاه گفت:
- ببین... من بعداً بهت زنگ میزنم، فعلاً باید برم. خداحافظ!
منتظر جواب از سر دلخوری پگاه نشد و تماس را قطع کرد. سریع در اتاق را باز کرد و خودش را به سالن رساند. وضع سالن مثل وقتی بود که تیم محبوب پرهام گل میزد. کوسنها پخش شده و پرهام با هورا کشیدن در بغل پدر بود و عجیبتر اینکه مادر درحال کلکشیدن بود. درسا مبهوت سر تکان داد:
- چی شده؟!
مادر دستانش را باز کرد. ذوق داشت:
- کجایی دختر؟
بعد با تکان دادن دست گفت:
- بیا... بیا ببین چی شده؟!
درسا با همان ابروهای بالا پریده و نگاه متعجب چند قدم جلو برداشت. پرهام از آغوش پدر جدا شد و رو به او کرد:
- دیگه همهچی تموم شد!
پدر رو به مادر کرد:
- خانم... اون قرمز خوشگله رو بیار... وقتشه به سلامتی شاهزاده بزنیم.
درسا با خوشحالی لبخند زد:
- مگه کینگ اومده؟
پرهام دستش را بهطرف تلویزیون دراز کرد:
- از اون بهتر.. اون مُرد!.. کشتنش!
درسا سرچرخاند و به صفحه تلویزیون چشم دوخت. زیرنویس همان خبری را نوشته بود که مدتها منتظرش بود. نگاهش را به خطوط خبر دوخت. چشمانش برق زد و جلوتر رفت:
- این خبر راسته واقعاً؟!
پدر صدا بلند کرد:
- دیگه از این به بعد فقط خبرهای خوب میشنوی.
پرهام شانههای خواهرش را گرفت:
- اونا هنوز نگفتن، نمیگن هم.. عادتشونه.. ولی وقتی اینا گفتن، یعنی راسته.
قلب درسا به تپش افتاده بود. نگاه از صفحه گرفت و به پرهام دوخت:
- یعنی ممکنه؟
پرهام از او جدا شد و دستانش را باز کرد و بلند گفت:
- میبینی که؟ ممکن شده!
#پایان_قسمت۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۱
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond