💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۸🎬 پرهام دستی به صورتش کشید: - آتی امشب میره شعار بنویسه، مردم ببینن تنها نیستن فرد
#تب_تند 🔥
#قسمت۹🎬
شام را زودتر از هر شب خوردند تا پرهام و درسا به سراغ مأموریتهای خودشان بروند.
درسا به اتاق برگشته بود، تا لباسی بپوشد؛ اما تماس پگاه اجازه نداده و الان مشغول شنیدن حرفهایش بود. پگاه یکریز از حالوهوای روستا و جمعشدنشان در باغ آقاجانش تعریف میکرد و اینکه همین جمع شدن باعث بازشدن سر کینههای سابق شده و باز عمو و پدرش با هم بحث کردهاند. درسا هیچ حوصلهی وراجیهای همیشگی پگاه را نداشت؛ اما نمیتوانست اعتراضی کند. فقط با «اوهوم» حرفهایش را تأیید میکرد تا او گفتههایش را تمام کند. همانطور که گوشی را کنار گوشش نگه داشته بود، نگاهش را به کمد لباسهایش دوخته و به این فکر میکرد که هودی مشکیاش را کجا گذاشته. یکلحظه فکر کرد گوشی را روی بلندگو گذاشته و به جای گوش دادن به حرفهای پگاه دنبال هودیاش بگردد؛ اما ناگهان صدای جیغ و هورایی از بیرون اتاق بلند شد. درسا به سرعت به طرف در سر چرخاند: «چی شد؟»
صدای کلکشیدن مادر که بلند شد، با شتاب به پگاه گفت:
- ببین... من بعداً بهت زنگ میزنم، فعلاً باید برم. خداحافظ!
منتظر جواب از سر دلخوری پگاه نشد و تماس را قطع کرد. سریع در اتاق را باز کرد و خودش را به سالن رساند. وضع سالن مثل وقتی بود که تیم محبوب پرهام گل میزد. کوسنها پخش شده و پرهام با هورا کشیدن در بغل پدر بود و عجیبتر اینکه مادر درحال کلکشیدن بود. درسا مبهوت سر تکان داد:
- چی شده؟!
مادر دستانش را باز کرد. ذوق داشت:
- کجایی دختر؟
بعد با تکان دادن دست گفت:
- بیا... بیا ببین چی شده؟!
درسا با همان ابروهای بالا پریده و نگاه متعجب چند قدم جلو برداشت. پرهام از آغوش پدر جدا شد و رو به او کرد:
- دیگه همهچی تموم شد!
پدر رو به مادر کرد:
- خانم... اون قرمز خوشگله رو بیار... وقتشه به سلامتی شاهزاده بزنیم.
درسا با خوشحالی لبخند زد:
- مگه کینگ اومده؟
پرهام دستش را بهطرف تلویزیون دراز کرد:
- از اون بهتر.. اون مُرد!.. کشتنش!
درسا سرچرخاند و به صفحه تلویزیون چشم دوخت. زیرنویس همان خبری را نوشته بود که مدتها منتظرش بود. نگاهش را به خطوط خبر دوخت. چشمانش برق زد و جلوتر رفت:
- این خبر راسته واقعاً؟!
پدر صدا بلند کرد:
- دیگه از این به بعد فقط خبرهای خوب میشنوی.
پرهام شانههای خواهرش را گرفت:
- اونا هنوز نگفتن، نمیگن هم.. عادتشونه.. ولی وقتی اینا گفتن، یعنی راسته.
قلب درسا به تپش افتاده بود. نگاه از صفحه گرفت و به پرهام دوخت:
- یعنی ممکنه؟
پرهام از او جدا شد و دستانش را باز کرد و بلند گفت:
- میبینی که؟ ممکن شده!
#پایان_قسمت۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۱
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
صوت حدیث کساء
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۹🎬 شام را زودتر از هر شب خوردند تا پرهام و درسا به سراغ مأموریتهای خودشان بروند.
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۰ 🎬
درسا نگاهش را به طرف پشت صفحهی گوشی درون دستش چرخاند که عکس نور با آن لبخند دنداننمایش نمایان بود. دستش را پشت کمر پدرش گذاشته و با سری کج شده به عقب، به دوربین خیره شده بود.
- یعنی دیگه برمیگردن؟
مادر که بساط خوشنشینی پدر را مهیا کرده و درون سینی آورده بود، با ذوق گفت:
- عزیزم... هنوزم باورت نمیشه، میدونم، ولی خبر واقعیه.
پدر به عادت همین موقعهایش کوسنی را زیر آرنجش گرفته و نیملیوان کوچکی را در دست گرفته بود تا همسرش کمی مایع سرخرنگ در آن بریزد:
- شک نکن دخترم! اینا دیگه رفتنیان. خبر که بپیچه، کار ما هم راحتتر میشه. اون ابلههای حزباللهی دیگه خودشونو میبازن.
مایع را به یکباره سرکشید:
- دیگه تموم شد!
پرهام که چند لحظهای بود چشم به صفحهی گوشی دوخته بود، سریع به طرف اتاقش قدم برداشت و همزمان گفت:
- من میرم خودمو به عمو برسونم. آتی میگه از توی مجتمعشون کلی جیغ و هلهله با این خبر بلند شده.
درسا دوباره چشم به صفحهی تلویزیون دوخت. صدای پرهام هنوز از اتاق میآمد.
- این بدشانسی ماست که توی محلمون آدمحسابی نداریم که الان بریزیم بیرون جشن بگیریم.
پدر در جواب او بلند گفت:
- نترس... اینا هم آدمحسابی میشن، خودمون آدمشون میکنیم.
پرهام از اتاق بیرون زد:
- درسته..کانکس بسیجشونو که دیماه آتیش زدیم، مونده کلانتری. اونو هم فردا پسفردا میگیریم. بعد ببینم کی جرأت میکنه جلوی ما قد علم کنه..
پرهام بهطرف در خروجی رفت و درحالیکه کفشهایش را به پا میکرد، رو کرد به درسا:
- دری! موتورو من میبرم، تو پیاده برو برسی به میدون. آتی میگفت دهدقیقه دیگه از خونه میزنه بیرون. تا برسه به میدون یه بیستدقیقه طول میکشه.
مادر به جای درسا گفت:
- هنوز زوده...از اینجا تا میدون دهدقیقه بیشتر راه نیست. الان بره مجبور میشه نیمساعت تنها وایسه تا آتوسا بیاد.
پرهام در حال بیرون رفتن دست تکان داد:
- این همین الان هم بخواد آماده بشه نیمساعت طول میکشه... آتی رو نکاریا!
درسا دستی به معنی «برو بابا!» برای او تکان داد. پرهام که بیرون رفته بود، برگشت و از آستانه در گفت:
- حتماً اون هودی کانگوروییتو بپوش تا اسپری توی جیب گشادش قایم بشه.
درسا که میدانست منظور پرهام تمسخر هودی مشکی اوست، برایش دهنکجی کرد، اما پرهام در را بسته بود و ندید.
چند لحظه بعد صدای روشن شدن موتور که برخاست، مادر کنار پدر نشست. پدر منتظر بود، همسرش پیک بعدی را برایش پر کند:
- دخترم! برو و قدر این روزها رو بدون. شما دارید آرزوی ما رو زندگی میکنید.
درسا فقط لبخندی بیجان زد و به طرف اتاقش رفت. حتماً حق با پدرش بود. این سردرگمی هم که الان او داشت، حاصل ناباوری بود. ناباوری رسیدن زمان خوشیهای پیشرو.
#پایان_قسمت۱۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠