@Elteja | کانال اِلتجـا1_7316630941.mp3
زمان:
حجم:
11.5M
صوت حدیث کساء
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۹🎬 شام را زودتر از هر شب خوردند تا پرهام و درسا به سراغ مأموریتهای خودشان بروند.
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۰ 🎬
درسا نگاهش را به طرف پشت صفحهی گوشی درون دستش چرخاند که عکس نور با آن لبخند دنداننمایش نمایان بود. دستش را پشت کمر پدرش گذاشته و با سری کج شده به عقب، به دوربین خیره شده بود.
- یعنی دیگه برمیگردن؟
مادر که بساط خوشنشینی پدر را مهیا کرده و درون سینی آورده بود، با ذوق گفت:
- عزیزم... هنوزم باورت نمیشه، میدونم، ولی خبر واقعیه.
پدر به عادت همین موقعهایش کوسنی را زیر آرنجش گرفته و نیملیوان کوچکی را در دست گرفته بود تا همسرش کمی مایع سرخرنگ در آن بریزد:
- شک نکن دخترم! اینا دیگه رفتنیان. خبر که بپیچه، کار ما هم راحتتر میشه. اون ابلههای حزباللهی دیگه خودشونو میبازن.
مایع را به یکباره سرکشید:
- دیگه تموم شد!
پرهام که چند لحظهای بود چشم به صفحهی گوشی دوخته بود، سریع به طرف اتاقش قدم برداشت و همزمان گفت:
- من میرم خودمو به عمو برسونم. آتی میگه از توی مجتمعشون کلی جیغ و هلهله با این خبر بلند شده.
درسا دوباره چشم به صفحهی تلویزیون دوخت. صدای پرهام هنوز از اتاق میآمد.
- این بدشانسی ماست که توی محلمون آدمحسابی نداریم که الان بریزیم بیرون جشن بگیریم.
پدر در جواب او بلند گفت:
- نترس... اینا هم آدمحسابی میشن، خودمون آدمشون میکنیم.
پرهام از اتاق بیرون زد:
- درسته..کانکس بسیجشونو که دیماه آتیش زدیم، مونده کلانتری. اونو هم فردا پسفردا میگیریم. بعد ببینم کی جرأت میکنه جلوی ما قد علم کنه..
پرهام بهطرف در خروجی رفت و درحالیکه کفشهایش را به پا میکرد، رو کرد به درسا:
- دری! موتورو من میبرم، تو پیاده برو برسی به میدون. آتی میگفت دهدقیقه دیگه از خونه میزنه بیرون. تا برسه به میدون یه بیستدقیقه طول میکشه.
مادر به جای درسا گفت:
- هنوز زوده...از اینجا تا میدون دهدقیقه بیشتر راه نیست. الان بره مجبور میشه نیمساعت تنها وایسه تا آتوسا بیاد.
پرهام در حال بیرون رفتن دست تکان داد:
- این همین الان هم بخواد آماده بشه نیمساعت طول میکشه... آتی رو نکاریا!
درسا دستی به معنی «برو بابا!» برای او تکان داد. پرهام که بیرون رفته بود، برگشت و از آستانه در گفت:
- حتماً اون هودی کانگوروییتو بپوش تا اسپری توی جیب گشادش قایم بشه.
درسا که میدانست منظور پرهام تمسخر هودی مشکی اوست، برایش دهنکجی کرد، اما پرهام در را بسته بود و ندید.
چند لحظه بعد صدای روشن شدن موتور که برخاست، مادر کنار پدر نشست. پدر منتظر بود، همسرش پیک بعدی را برایش پر کند:
- دخترم! برو و قدر این روزها رو بدون. شما دارید آرزوی ما رو زندگی میکنید.
درسا فقط لبخندی بیجان زد و به طرف اتاقش رفت. حتماً حق با پدرش بود. این سردرگمی هم که الان او داشت، حاصل ناباوری بود. ناباوری رسیدن زمان خوشیهای پیشرو.
#پایان_قسمت۱۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون