@Avajeh404رییس علی.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#ویژهگرامیداشترئیسعلیدلواری
✨خاک وطن
✍طنین زهرا
✍مهدیه حدادیان
🎙امین اخگر
🎙امین اخگر
#رئیسعلیدلواری
#وطن
با آواژه همراه باشید⬇️
@Avajeh404
@ANARSTORY
🇮🇷🍃
ای آب و خاک وِطن ماست
مو جون میدوم، خون میدوم
اما یه وجب خاک به اجنبی نمیدوم
همه دنیا بدونن؛ ایرانی جِماعت غیرت دارن
غیرتُم قیمت ندارن
#رئیسعلیدلواری
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۰ 🎬 درسا نگاهش را به طرف پشت صفحهی گوشی درون دستش چرخاند که عکس نور با آن لبخند
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۱ 🎬
هودی و شلوار سیاهش را به تن کرده و گوشی به دست روی تخت نشسته بود. میخواست زمانی بیرون برود که با آتوسا همزمان به میدان برسد. آنطور که حساب کرده بود، هنوز دهدقیقه فرصت داشت. باز فکر بچههای میناب در ذهنش جان گرفت. ایتا را باز کرد و پیگیر اخبار شد. با دیدن آمار هشتادوپنج کشته، اخمهایش درهم شد. دردی در قلبش که از قبل گرفته بود، پیدا شد و زمزمه کرد:
- این بچهها چه گناهی داشتن؟
چشمانش سوخت. سر بلند کرد و نگاهش را روی دیوار روبهرو چرخاند. همانجا که پرچم آمریکا را کنار پرچم شیر و خورشید چسبانده بود. با انگشت کوچک اشک گوشهی چشمش را پاک کرد.
- کینگ که بیاد به این کشتار رژیم هم رسیدگی میکنه، معلوم میشه کار کیه و حتماً تقاص میگیره.
صدای بلند حرف زدن پدرش میآمد که داشت از خوشیهای زمان شاه میگفت. عادتش همین بود که وقتی به حال خوش میرسید، بلندبلند حرف بزند. عقدهای در گلوی درسا درست شده بود. دوست داشت گریه کند، اما اگر پدر و مادرش میفهمیدند چه جوابی داشت به آنها بدهد؟ بگوید در شب شادی آنها عزا گرفته؟
هنوز ششدقیقه به زمانی که میخواست بیرون برود مانده بود، اما دیگر نباید در خانه میماند، باید میرفت. اگر زودتر از آتوسا به میدان میرسید، میتوانست در تاریکی کمی اشک بریزد برای دختربچههایی که امروز مرده بودند. سریع از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. مادر هم همراه پدر شده بود و هر دو روی کاناپه، تنگ، کنار هم نشسته بودند. پدر دستش را از پشت گردن مادرش رد کرده بود و پیکی در همان دست داشت. به محض اینکه درسا را دیدند پدر دستش را برداشت و مادر به او اشاره کرد:
- میری تو هم؟
کشدار بودن لحنش نشان میداد او هم زیادهروی کرده است. درسا میترسید بغضش جلوی پدر و مادر خوشحالش بترکد، فقط «اوهوم» گفت و سر تکان داد. جلوی جاکفشی کفشهایش را به پا کرد و از بالای آن اسپری سیاهش را برداشت. پدر دستی را که پیک داشت باز کرد و بلند گفت:
- برو... برو کارتو خوب انجام بده... شرمندهی شاهزاده نشیم.
درسا فقط سر تکان داد. اسپری را داخل جیب هودی فرو کرد و بیرون رفت. باد سرد به صورتش خورد و یادش آمد نقاب بافتنیاش را نیاورده، حوصله برگشت نداشت. کلاهش را روی سرش کشید و از خانه بیرون زد. هدفون را درون گوشش گذاشت. بعد از پخش آهنگی تند و تیز، گوشی را هم کنار اسپری فرستاد. دستش را از دو طرف درون جیبهای هودی فرو کرده و سر به زیر در طول کوچهی تاریک قدم برداشت. به سر کوچه که رسید، سر بلند کرد. نور زردرنگ تیر چراغ، خیابان را روشن کرده بود. هیچ ترددی دیده نمیشد. با خود فکر کرد. «چه خوب! امشب مزاحم نداریم.» هنوز قدم برنداشته بود که نگاهش به کانکس سوختهی آن طرف خیابان افتاد. لبخندی روی لبش نشست. از همان شبی که اینجا را آتش زده بودند، هر وقت نگاهش به آن میافتاد، سرخوش میشد. همین که بساط پرچم و بنرهایشان را جمع کرده بودند و دیگر وقت و بیوقت نوای نوحه نمیشنید، کلی بود. لبخندش به آنی خشک شد. به یاد بچههایی افتاد که امروز سوخته بودند. فکر کرد: «خوب شد اون شب کسی توی این کانکس نبود.»
از فکر خودش تعجب کرد. این او بود که برای مزدوران رژیم دل میسوزاند؟ کینهی درون دلش را خواست دوباره روشن کند، اما با فکر اینکه «همه که گناهکار نیستن، مثل بچهها» لبهایش را بهم فشرد. سرش را زیر انداخت تا سر خیابان باید میرفت تا به میدان برسد. قدم که برمیداشت، تصاویری که از بچههای مدرسهای و کیفهای خونآلود دیده بود، جلوی چشمانش ردیف میشد. قلبش درد گرفته بود. سینهاش برای نفس کشیدن جایی نداشت. نفسهایش عمیقتر شد. چشم به زمین دوخته بود، اما به جای سطح آسفالت، حس میکرد پا درون خون میگذارد. کمکم عقدهی درون گلویش آن قدر رشد کرد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش روان شد. با رد گرمی که روی صورتش نشست، حس کرد قلبش نرم شد، اما تنگی نفسش به جا بود. چیزی از صدای بلند موسیقی و لحن تند خواننده در مغزش فرو نمیرفت، فقط یک سوال در مغزش میچرخید:
- چرا بچهها باید تاوان هر تغییری را میدادند؟
#پایان_قسمت۱۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۴
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond