💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۰ 🎬 درسا نگاهش را به طرف پشت صفحهی گوشی درون دستش چرخاند که عکس نور با آن لبخند
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۱ 🎬
هودی و شلوار سیاهش را به تن کرده و گوشی به دست روی تخت نشسته بود. میخواست زمانی بیرون برود که با آتوسا همزمان به میدان برسد. آنطور که حساب کرده بود، هنوز دهدقیقه فرصت داشت. باز فکر بچههای میناب در ذهنش جان گرفت. ایتا را باز کرد و پیگیر اخبار شد. با دیدن آمار هشتادوپنج کشته، اخمهایش درهم شد. دردی در قلبش که از قبل گرفته بود، پیدا شد و زمزمه کرد:
- این بچهها چه گناهی داشتن؟
چشمانش سوخت. سر بلند کرد و نگاهش را روی دیوار روبهرو چرخاند. همانجا که پرچم آمریکا را کنار پرچم شیر و خورشید چسبانده بود. با انگشت کوچک اشک گوشهی چشمش را پاک کرد.
- کینگ که بیاد به این کشتار رژیم هم رسیدگی میکنه، معلوم میشه کار کیه و حتماً تقاص میگیره.
صدای بلند حرف زدن پدرش میآمد که داشت از خوشیهای زمان شاه میگفت. عادتش همین بود که وقتی به حال خوش میرسید، بلندبلند حرف بزند. عقدهای در گلوی درسا درست شده بود. دوست داشت گریه کند، اما اگر پدر و مادرش میفهمیدند چه جوابی داشت به آنها بدهد؟ بگوید در شب شادی آنها عزا گرفته؟
هنوز ششدقیقه به زمانی که میخواست بیرون برود مانده بود، اما دیگر نباید در خانه میماند، باید میرفت. اگر زودتر از آتوسا به میدان میرسید، میتوانست در تاریکی کمی اشک بریزد برای دختربچههایی که امروز مرده بودند. سریع از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. مادر هم همراه پدر شده بود و هر دو روی کاناپه، تنگ، کنار هم نشسته بودند. پدر دستش را از پشت گردن مادرش رد کرده بود و پیکی در همان دست داشت. به محض اینکه درسا را دیدند پدر دستش را برداشت و مادر به او اشاره کرد:
- میری تو هم؟
کشدار بودن لحنش نشان میداد او هم زیادهروی کرده است. درسا میترسید بغضش جلوی پدر و مادر خوشحالش بترکد، فقط «اوهوم» گفت و سر تکان داد. جلوی جاکفشی کفشهایش را به پا کرد و از بالای آن اسپری سیاهش را برداشت. پدر دستی را که پیک داشت باز کرد و بلند گفت:
- برو... برو کارتو خوب انجام بده... شرمندهی شاهزاده نشیم.
درسا فقط سر تکان داد. اسپری را داخل جیب هودی فرو کرد و بیرون رفت. باد سرد به صورتش خورد و یادش آمد نقاب بافتنیاش را نیاورده، حوصله برگشت نداشت. کلاهش را روی سرش کشید و از خانه بیرون زد. هدفون را درون گوشش گذاشت. بعد از پخش آهنگی تند و تیز، گوشی را هم کنار اسپری فرستاد. دستش را از دو طرف درون جیبهای هودی فرو کرده و سر به زیر در طول کوچهی تاریک قدم برداشت. به سر کوچه که رسید، سر بلند کرد. نور زردرنگ تیر چراغ، خیابان را روشن کرده بود. هیچ ترددی دیده نمیشد. با خود فکر کرد. «چه خوب! امشب مزاحم نداریم.» هنوز قدم برنداشته بود که نگاهش به کانکس سوختهی آن طرف خیابان افتاد. لبخندی روی لبش نشست. از همان شبی که اینجا را آتش زده بودند، هر وقت نگاهش به آن میافتاد، سرخوش میشد. همین که بساط پرچم و بنرهایشان را جمع کرده بودند و دیگر وقت و بیوقت نوای نوحه نمیشنید، کلی بود. لبخندش به آنی خشک شد. به یاد بچههایی افتاد که امروز سوخته بودند. فکر کرد: «خوب شد اون شب کسی توی این کانکس نبود.»
از فکر خودش تعجب کرد. این او بود که برای مزدوران رژیم دل میسوزاند؟ کینهی درون دلش را خواست دوباره روشن کند، اما با فکر اینکه «همه که گناهکار نیستن، مثل بچهها» لبهایش را بهم فشرد. سرش را زیر انداخت تا سر خیابان باید میرفت تا به میدان برسد. قدم که برمیداشت، تصاویری که از بچههای مدرسهای و کیفهای خونآلود دیده بود، جلوی چشمانش ردیف میشد. قلبش درد گرفته بود. سینهاش برای نفس کشیدن جایی نداشت. نفسهایش عمیقتر شد. چشم به زمین دوخته بود، اما به جای سطح آسفالت، حس میکرد پا درون خون میگذارد. کمکم عقدهی درون گلویش آن قدر رشد کرد که نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکهایش روان شد. با رد گرمی که روی صورتش نشست، حس کرد قلبش نرم شد، اما تنگی نفسش به جا بود. چیزی از صدای بلند موسیقی و لحن تند خواننده در مغزش فرو نمیرفت، فقط یک سوال در مغزش میچرخید:
- چرا بچهها باید تاوان هر تغییری را میدادند؟
#پایان_قسمت۱۱✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۴
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۱ 🎬 هودی و شلوار سیاهش را به تن کرده و گوشی به دست روی تخت نشسته بود. میخواست زما
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۲ 🎬
در حال خودش، سر به زیر قدم برمیداشت که با ضربهی دستی روی شانهاش از فکر بیرون آمد و سر بلند کرد. نگاهش به نگاه خشمگین زنی خورد که کنارش ایستاده بود. ابروهایش بالا پرید و به تندی«چته؟» گفت. حرفی از دهان زن بیرون آمد که به خاطر صدای بلند موسیقی نشنید. هدفون را قطع کرد. ابرو درهم کشید:
- میگم چته مزاحم شدی؟
زن ابروهایش را درهم کرد:
- مزاحم؟ عجب رویی داری! کجا میای تو؟ ها؟
درسا خواست «به تو چهای!» بگوید و با بیادبی پاسخی دهد که دهان زن بسته شود. خوب میدانست اینهایی را که احساس وظیفه میکنند به سر و وضعش گیر دهند چگونه بشوید و پهن کند که نگاهش به پشت سر زن خورد. دور میدان شلوغ بود. شاید بیست-سی نفر مرد و زن ایستاده بودند. بیاختیار پرسید:
- چی شده؟
زن که چادری عربی و مقنعهای چانهدار داشت، با تشر بیشتری گفت:
- تازه میگی چی شده؟ این آشیه که شماها پختین.
فاصله چندانی با جمعیت نداشتند. آنقدر نزدیک که با چند قدم کوتاه داخل جمعیت قرار میگرفت. قشنگ معلوم بود این جمعیت چه کسانی هستند. همانهایی که به خون امثال او تشنه بودند. نباید میماند. زنهای چادری و محجبه و مردان پرچم به دست. ترسید. خواست برگردد که زن هودیاش را از قسمت شانه چنگ زد و کشید.
- کجا؟ زبونتو موش خورد؟ الان جنگ شد دلتون خنک شد؟ همین شماها این جنگو درست کردین.
وحشت کرد. یعنی او را شناخته بودند؟ زبانش قفل شد و زن باز تکانی به او داد:
- واسه سر لخت کردن یه کشورو بدبخت کردین. پدر و مادرها رو به عزا نشوندین.
درسا تازه متوجه طرههای موی سیاهش شد که از روی شانه جلو آمده بود. فرصتی برای جمع کردنشان نداشت. سعی داشت شگردهای فراری را که دو ماه پیش، مخصوص چنین موقعیتهایی، سیامک یادشان داده بود را دوباره در ذهن مرور کند، اما گویا ذهنش قفل شده و یاری نمیکرد. تقلا کرد خود را از دست زن نجات دهد. «ولم کن!» ضعیفی گفت و زن بلندتر داد کشید:
- اصلاً ببینم واسه چی اومدی بیرون؟ اومدی جاسوسی کنی؟
به جای آموزشها، اتفاقات دوماه پیش در مغزش جان گرفت. اول صدای انفجار، هورا و شادی و بعد جیغ، فریاد، گلوله و ایست. قلب درسا به تپش افتاد. اضطرابی که آن شبها برای فرار از دست مأمورها کشیده بود را دوباره حس کرد. بیشتر خود را تکان داد و با صدای لرزانی باز «ولم کن!» گفت. زن اما رهایش نکرد.
- بیحیا! فکر کردی ما اینجا رو ول میکنیم تا شماها مثل دیماه بریزید همه جا رو آتیش بکشید؟ هرچی تا الان هیچی نگفتیم کافیه... فکر نکن جنگ شده میذاریم هر غلطی خواستید بکنید.
درسا مطمئن شد او را شناخته است. شاید از همان دو روز او را به یاد داشتند. گلویش خشک شده بود. دوست سیامک را در همین میدان زمینگیر کردند. وقتی برای پرتاب کوکتل از جمعیت جدا شد و جلو رفت، ناگهان او را دوره کردند و الان هم او را همان طور دوره کرده بودند. باید هرچه زودتر، قبل از زمینگیر شدن، خود را نجات میداد و فرار میکرد. اگر او را تحویل مأمورها میدادند چه؟ نزدیک بود به گریه بیفتد. از دوست سیامک به او رسیدند و از او به چه کسانی میرسیدند؟ پرهام؟ یا عمو و پدرش؟ میتوانست مقابل شکنجه و بازجویی دوام بیاورد یا بقیه را هم لو میداد؟ چرا چیزی از آموزشهای سیامک را به یاد نمیآورد؟ کل میدان دور سرش میچرخید و فقط چشمان خشمگین زن را میدید.
- خون بچههای مردم رو دستای شماست، فکر کردی میذارم در بری.
زن عجب قدرتی داشت! یا او از ترس کمزور شده بود که نمیتوانست خود را از دست زن نجات دهد! اگر اسپری درون جیبش را پیدا میکردند، چه؟ حتماً همینجا تکهتکهاش میکردند. آتوسا کجا بود؟ نکند او را هم گرفته بودند؟ باید کاری میکرد. هر آن ممکن بود یکی از آن مردان پلنگیپوش ایستاده در حاشیهی میدان سر وقتش بیاید. یکی از حرفهای سیامک یادش آمد:«مظلومنمایی همیشه جواب میده.» پس خواست با التماس خود را نجات دهد.
- خانم تو رو خدا...
زن محکمتر بازویش را گرفت.
- چیه؟ به غلط کردن افتادی؟ خوب عموترامپ عموترامپ میکردین که. آزادی میخواستین که هر غلطی رو توی خیابون بکنید؟ کور خوندی.
درسا کاملاً ناامید شده بود. دست و پایش بیجان شده بود؛ اما تقلا میکرد تا کسی نتواند او را زمینگیر کند و بعد به سرش گونی بکشند. صدای زن جوانی قلبش را درون شکمش ریخت.
- چی شده حاجخانم؟ طوری شده؟
نگاهش به طرف صدا چرخید. دختر جوانی بود، همسنوسال خودش. مثل زن چادری و بدتر از آن، چفیهای که دور گردنش داشت. نگاهش روی چفیه قفل شد. قلبش نزدیک بود از دهانش بیرون بزند. الان که دونفر شده بودند، دیگر محال بود بتواند فرار کند. چفیهی دور گردن دختر نشان میداد از آن نیروهای آموزش دیده است. چه غلطی کرد هدفون در گوش بیرون آمد! آه از نهادش برآمد و جان از پاهایش رفت.
#پایان_قسمت۱۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۵
💥@tarhe_tahavol📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
آموزش زبان انگلیسی باغ انار.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
✨ قراره توی باغ انار کلاس زبان برگزار بشه؟😳
✨ چه کسایی می تونن شرکت کنن؟🤔
کد تقلب: بزنید روی سرعت 1.5😁
@ANARSTORY