💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۱ 🎬 هودی و شلوار سیاهش را به تن کرده و گوشی به دست روی تخت نشسته بود. میخواست زما
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۲ 🎬
در حال خودش، سر به زیر قدم برمیداشت که با ضربهی دستی روی شانهاش از فکر بیرون آمد و سر بلند کرد. نگاهش به نگاه خشمگین زنی خورد که کنارش ایستاده بود. ابروهایش بالا پرید و به تندی«چته؟» گفت. حرفی از دهان زن بیرون آمد که به خاطر صدای بلند موسیقی نشنید. هدفون را قطع کرد. ابرو درهم کشید:
- میگم چته مزاحم شدی؟
زن ابروهایش را درهم کرد:
- مزاحم؟ عجب رویی داری! کجا میای تو؟ ها؟
درسا خواست «به تو چهای!» بگوید و با بیادبی پاسخی دهد که دهان زن بسته شود. خوب میدانست اینهایی را که احساس وظیفه میکنند به سر و وضعش گیر دهند چگونه بشوید و پهن کند که نگاهش به پشت سر زن خورد. دور میدان شلوغ بود. شاید بیست-سی نفر مرد و زن ایستاده بودند. بیاختیار پرسید:
- چی شده؟
زن که چادری عربی و مقنعهای چانهدار داشت، با تشر بیشتری گفت:
- تازه میگی چی شده؟ این آشیه که شماها پختین.
فاصله چندانی با جمعیت نداشتند. آنقدر نزدیک که با چند قدم کوتاه داخل جمعیت قرار میگرفت. قشنگ معلوم بود این جمعیت چه کسانی هستند. همانهایی که به خون امثال او تشنه بودند. نباید میماند. زنهای چادری و محجبه و مردان پرچم به دست. ترسید. خواست برگردد که زن هودیاش را از قسمت شانه چنگ زد و کشید.
- کجا؟ زبونتو موش خورد؟ الان جنگ شد دلتون خنک شد؟ همین شماها این جنگو درست کردین.
وحشت کرد. یعنی او را شناخته بودند؟ زبانش قفل شد و زن باز تکانی به او داد:
- واسه سر لخت کردن یه کشورو بدبخت کردین. پدر و مادرها رو به عزا نشوندین.
درسا تازه متوجه طرههای موی سیاهش شد که از روی شانه جلو آمده بود. فرصتی برای جمع کردنشان نداشت. سعی داشت شگردهای فراری را که دو ماه پیش، مخصوص چنین موقعیتهایی، سیامک یادشان داده بود را دوباره در ذهن مرور کند، اما گویا ذهنش قفل شده و یاری نمیکرد. تقلا کرد خود را از دست زن نجات دهد. «ولم کن!» ضعیفی گفت و زن بلندتر داد کشید:
- اصلاً ببینم واسه چی اومدی بیرون؟ اومدی جاسوسی کنی؟
به جای آموزشها، اتفاقات دوماه پیش در مغزش جان گرفت. اول صدای انفجار، هورا و شادی و بعد جیغ، فریاد، گلوله و ایست. قلب درسا به تپش افتاد. اضطرابی که آن شبها برای فرار از دست مأمورها کشیده بود را دوباره حس کرد. بیشتر خود را تکان داد و با صدای لرزانی باز «ولم کن!» گفت. زن اما رهایش نکرد.
- بیحیا! فکر کردی ما اینجا رو ول میکنیم تا شماها مثل دیماه بریزید همه جا رو آتیش بکشید؟ هرچی تا الان هیچی نگفتیم کافیه... فکر نکن جنگ شده میذاریم هر غلطی خواستید بکنید.
درسا مطمئن شد او را شناخته است. شاید از همان دو روز او را به یاد داشتند. گلویش خشک شده بود. دوست سیامک را در همین میدان زمینگیر کردند. وقتی برای پرتاب کوکتل از جمعیت جدا شد و جلو رفت، ناگهان او را دوره کردند و الان هم او را همان طور دوره کرده بودند. باید هرچه زودتر، قبل از زمینگیر شدن، خود را نجات میداد و فرار میکرد. اگر او را تحویل مأمورها میدادند چه؟ نزدیک بود به گریه بیفتد. از دوست سیامک به او رسیدند و از او به چه کسانی میرسیدند؟ پرهام؟ یا عمو و پدرش؟ میتوانست مقابل شکنجه و بازجویی دوام بیاورد یا بقیه را هم لو میداد؟ چرا چیزی از آموزشهای سیامک را به یاد نمیآورد؟ کل میدان دور سرش میچرخید و فقط چشمان خشمگین زن را میدید.
- خون بچههای مردم رو دستای شماست، فکر کردی میذارم در بری.
زن عجب قدرتی داشت! یا او از ترس کمزور شده بود که نمیتوانست خود را از دست زن نجات دهد! اگر اسپری درون جیبش را پیدا میکردند، چه؟ حتماً همینجا تکهتکهاش میکردند. آتوسا کجا بود؟ نکند او را هم گرفته بودند؟ باید کاری میکرد. هر آن ممکن بود یکی از آن مردان پلنگیپوش ایستاده در حاشیهی میدان سر وقتش بیاید. یکی از حرفهای سیامک یادش آمد:«مظلومنمایی همیشه جواب میده.» پس خواست با التماس خود را نجات دهد.
- خانم تو رو خدا...
زن محکمتر بازویش را گرفت.
- چیه؟ به غلط کردن افتادی؟ خوب عموترامپ عموترامپ میکردین که. آزادی میخواستین که هر غلطی رو توی خیابون بکنید؟ کور خوندی.
درسا کاملاً ناامید شده بود. دست و پایش بیجان شده بود؛ اما تقلا میکرد تا کسی نتواند او را زمینگیر کند و بعد به سرش گونی بکشند. صدای زن جوانی قلبش را درون شکمش ریخت.
- چی شده حاجخانم؟ طوری شده؟
نگاهش به طرف صدا چرخید. دختر جوانی بود، همسنوسال خودش. مثل زن چادری و بدتر از آن، چفیهای که دور گردنش داشت. نگاهش روی چفیه قفل شد. قلبش نزدیک بود از دهانش بیرون بزند. الان که دونفر شده بودند، دیگر محال بود بتواند فرار کند. چفیهی دور گردن دختر نشان میداد از آن نیروهای آموزش دیده است. چه غلطی کرد هدفون در گوش بیرون آمد! آه از نهادش برآمد و جان از پاهایش رفت.
#پایان_قسمت۱۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۵
💥@tarhe_tahavol📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
آموزش زبان انگلیسی باغ انار.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
✨ قراره توی باغ انار کلاس زبان برگزار بشه؟😳
✨ چه کسایی می تونن شرکت کنن؟🤔
کد تقلب: بزنید روی سرعت 1.5😁
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۲ 🎬 در حال خودش، سر به زیر قدم برمیداشت که با ضربهی دستی روی شانهاش از فکر بیرون
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۳ 🎬
دست آزادش را درون جیب هودی کرد و بدنهی سرد اسپری را گرفت. با این چه میکرد؟ اگر آن را میدیدند، مرگش حتمی بود.
باز صدای شلیک و جیغ «فرار کن!» در ذهنش جان گرفت. زن در جواب دختر، بازوی درسا را که محکم گرفته بود، تکان داد و گفت:
- مگه نمیبینی سر و وضعشو؟ موهاشو ببین؟ همین بیحیاها سر لخت کردن که شد این وضعمون!
دختر جوان صورت ملیحی داشت. نگاهی به او انداخت و رو کرد به زن:
- حاجخانم یه کم آروم باشید.
زن اما بیتوجه با همان خشم سابق غرید:
- معلوم نیست الان واسه چی اومده اینجا!... حاجآقا گفت امشب اینا ممکنه از وضعیت جنگی سوءاستفاده کنن... حالا ببین اومده...
دختر جوان میان حرف زن پرید و دست روی دست او که بازوی درسا را گرفته بود، گذاشت:
- حاجخانم زود قضاوت نکنید، آخه یه نفره میخواد چیکار کنه؟
زن دستش را رها نکرد.
- نه، تا خود حاجآقا نیاد من ولش نمیکنم. موهاشو ببین!
کلاه درسا عقب رفته و موهایش پریشان شده بود. درسا دیگر جانی در بدن نداشت تا کلاه را روی سرش برگرداند. دست و پایش میلرزید. این حاجآقا اگر سر میرسید حتماً او را چنان میبرد که کسی حتی جنازهاش را پیدا نکند. دختر جوان دست برد و چفیه دور گردنش را از یک طرف کشید و بعد از بیرون آوردن روی سر درسا گذاشت. درسا به گریه افتاد. با اینی که به سرش انداخته بودند، بردنش حتمی بود. او که همیشه با کمترین حرف و عمل از سوی اینها واکنش سختی نشان میداد، اکنون بیحرکت مانده بود و از ترس میلرزید. هیچوقت تا این حد گرفتار نشده بود. همان دو ماه پیش هم با اینکه تجمع کردند، خراب کردند و به آتش کشیدند، اما حواسش جمع بود و با اولین تیر هوایی مأمورها در رفته بود؛ ولی این بار به سادگی و با حواسپرتی خود را به تله انداخته بود. دختر چفیه را زیر گلویش گره زد:
- ببین حاجخانم... به همین سادگی مشکل موهاش هم حل شد. به خدا دختر بیچاره از ترس کپ کرده. معلومه اینکاره نیست. از کجا معلوم از خودمون نباشه؟
دست زن از روی بازویش شل شد.
- از خودمون باشه؟ با این وضع؟ شما از کجا مطمئنی آدمحسابی باشه؟
دختر جوان دست زن را از بازوی او جدا کرد.
- من مطمئنم دل ایشونم با ماست که الان پاشده اومده تجمع، وگرنه توی خونه میموند.
درسا توجهی به حرفهای آنها نداشت و فقط به فرار فکر میکرد. الان که بازویش آزاد شده بود، راحت میتوانست فرار کند. سر چرخاند. چند زن چادری و مانتویی کنجکاو هم دور و اطراف ایستاده و تقریباً محاصره شده بود. چهار نفر پشت سرش بودند و در حال پچپچ با هم. راه فراری نمانده بود. به دنبال روزنهای سر چرخاند. زن و دختر جوان روبهرویش بودند. سمت چپ خیابان و میدان بود که ماشینها به علت جمعیت، خیابان را قرق کرده و روی میدان شش مرد ایستاده بودند که پنج نفرشان لباس بسیجی داشتند. از آنطرف هم نمیشد فرار کرد. طرف راست هم پیادهرو بود و مملو از زن و مردانی که کمی جلوتر ایستاده بودند.
دختر جوان، زن خشمگین را کمی آرام کرد و بعد دست درسا را گرفت. درسا بیتوجه به او، در ذهنش به دنبال پیدا کردن امکان راه فرار از میان چهار زن پشت سرش میگشت که حالا شده بودند پنج نفر. با لمس دستش توسط دختر یکه خورد و چشمانش درشت شد، اول به دستش و بعد به چشمان مهربان او زل زد.
- عزیزم! نترس، باهات کاری نداریم. از حاجخانم هم به دل نگیر، به خاطر جنگ ناراحته. بیا بریم یه چی بدم بخوری. رنگ به روت نمونده، بعد هر جا خواستی برو.
درسا نمیخواست با دختر همراه شود. باید فرار میکرد؛ اما ناخواسته پاهایش از فرمان دختر اطاعت کرده و همراه او وارد جمعیتی شد که دور میدان را شلوغ کرده بودند.
#پایان_قسمت۱۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond