eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۷ 🎬 درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیق‌تر کند و چهره‌ی او را بیشتر ب
🔥 🎬 حرف‌های حاج‌آقا که تمام شد، امید با فریادِ «الله‌اکبر، خامنه‌ای رهبر» بقیه‌ی پرچم به دست‌ها را که در زمان سخنرانی بی‌حرکت شده بودند، به جنبش دوباره واداشت. باز جمعیت از هم باز شدند و آنهایی که در وسط میدان بودند به سر جای خود برگشتند. دختری به دینا نزدیک شد. بازویش را لمس کرد و درسا هم رو کرد به دختر: - دیناجان!.. بد شد بلندگو‌ جواب نداد. عقبیا می‌گفتن هیچی نشنیدن. دینا با لبخند جواب داد: - خب عزیزم شما که شنیدید برید بهشون بگید حاج‌آقا چی گفت، همیشه که نباید منتظر دستور بمونی! تا دختر مستأصل «آخه...» گفت، دینا با گفتن «بجنب دختر، به یه دردی بخور!» همراه با لبخندی او را راهی کرد. درسا با رفتن دختر تمسخرآمیز لبخند زد: - این همه آدم جمع کردید، یه بلندگو ندارید؟ دینا به طرف او برگشت: - گفتم که همه چیز یهویی شد. اینو هم از یه جای دیگه آوردن، نمی‌دونستیم خرابه. پایگاه خودمون یه سیستم خوب داشت، توی اغتشاشات که کانکسو آتیش زدن اونم از بین رفت، هنوز نتونستیم یکی دیگه جور کنیم.. مال مسجد هم سیار نیست. درسا از این حرف حس خوبی پیدا کرد. آتش زدن کانکس به آنها خسارت زده و اثرش را گذاشته بود. آرام گفت: - خب خون همون جوونایی که اون روز ریختید، آخرش باعث این جنگ شد. دینا کمی سرش را پیش آورد: - چی؟! درسا صدایش را بالاتر برد: - چهل‌هزارتا آدم که کم نبود بالأخره... دینا اخم کرد و میان حرفش آمد: - چهل‌هزارتا؟!... نگو تو هم باور کردی! درسا شانه‌ای بالا انداخت: - همه میگن... چرا قبول نکنم؟ دینا رو از او گرفت: - باور کردنش کار هر کسی نیست. درسا طعنه‌ی کلام او را گرفت و با کمی اخم گفت: - ببین... درسته من ظاهرم مثل شماها نیست ولی یه چیزایی حالیمه... سعی نکن از حقیقت فرار کنی. درسا خودش هم نفهمید چطور جرأت کرد چنین حرفی بزند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. دینا لحظه‌ای در سکوت به او نگاه کرد و گفت: - من نخواستم فرار کنم... فقط گفتم زودباوری. یه لحظه به بزرگی عددی که گفتی فکر کن... چهل‌هزارتا مگه کمه؟! درسا دو دستش را درون جیب‌های هودی فرو کرد: - خب منم همینو میگم، می‌دونی چقدر زیادن؟ کارما ظلمو برمی‌گردونه. دینا سری اطراف تکان داد: - عزیزم... کارما اگه قراره یقه‌ی یکی رو بگیره یقه‌ی همونایی رو باید بگیره که اون وضعو راه انداختن، وگرنه... درسا میان کلامش رفت: - کم آوردی داری فرار می‌کنی دختر... چهل هزارتا رو قبول کن. قبول کن بد کردید. دینا محکم گفت: - دلیلی بیار که چهل‌هزارتا رو قبول کنم! درسا سرش را پیش برد و با لذت از وضعی که دینا در آن بود پچ زد: - تو دلیلی بیار که قبول نکنم. به حالت اول برگشت و ادامه داد: - حقیقت هیچ‌وقت پنهون نمی‌مونه. دینا نفس عمیقی کشید. نگاهش را به طرف وسط میدان کشاند و درسا حس پیروزی کرد. دینا لحظاتی بعد به طرف او برگشت: - زمان کرونا یادته چه خبر بود؟ توی کل کشور روزانه هفتصد هشتصد نفر می‌مردن. یادته چه وضعی بود؟ دیگه توی قبرستونا جا نبود. هرجا می‌رفتی عکس و فیلم می‌دیدی از نبود قبر و جنازه‌های زیاد. بهم بگو وقتی کشور با اون تعداد مرگ به اون وضع میفتاد، چهل‌هزار نفر و چطور دفن کردن که هیچ‌کس خبر نشد؟!.. یه روزه دفن کردن؟ دو روزه؟ قبر از کجا آوردن؟ روزی هزار نفر هم می‌خواستن دفن کنن، چهل روز طول می‌کشید. فکر کن چهل روز توی کشور بیشتر از زمان کرونا تدفین باشه.‌ قبول کن حداقل نصف زمان کرونا باید فیلم از جنازه و تابوت و قبر و دفن وجود داشت. درسا پوزخندی زد: - ساده‌ای...  نذاشتن کسی فیلم بگیره، این‌قدر خونواده‌ها رو ترسوندن که همشون شبونه و بی‌خبر دفن کردن. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۳ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین تکلیفمه پ.ن : وقتی یه جلسه تو کلاس زبان آقای یاد شرکت میکنی 🙄🤓
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان: حجم: 38.8M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️ 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند روز بیشتر از بعثت مردم و شروع تجمعات خیابانی نگذشته بود که غرفه‌های کودک یکی‌یکی به پا شدند. بچه‌ها آمده بودند؛ با چشم‌هایی که وسط یک برهه حساس تاریخی، خیلی بیشتر از قبل به قهرمان‌ها و اتفاق‌های بزرگ خیره می‌شد. مربی‌ها هم یک سؤال جدی داشتند: چطور می‌شود تهدید جنگ را به فرصتی برای تربیت حماسی این نسل تبدیل کرد؟ «بوم‌بوم» از همین‌جا متولد شد. یک جهان داستانی برای بچه‌ها؛ جایی که قهرمان‌های ایرانی فقط اسم‌هایی روی پوستر نیستند، بلکه می‌توانند دوست بچه‌ها باشند، الگو شوند و بخشی از دنیای خیال و بازی‌شان. در بوم‌بوم، بچه‌ها برای به‌دست آوردن کارت قهرمان‌ها و کامل‌کردن آلبوم‌شان، مأموریت انجام می‌دهند؛ از کمک به پدر و مادر در خانه، تا جمع‌کردن زباله‌های تجمعات و حتی خبرنگاربازی و گفت‌وگو با بچه‌های دیگر. بوم‌بوم از دل میدان‌ها آمده؛ از میان همین بچه‌هایی که هر شب در تجمعات حضور دارند. حالا بعد از حضور در بیش از ۱۴۰ تجمع در سراسر کشور و همراهی بیش از ۱۰ هزار کودک، وقتش رسیده بوم‌بوم را به همه بچه‌های ایران معرفی کنیم. 🚀 @boomboom_world 🌍 🆔️ @oboudatian
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 با تایید سر، اسلحه‌اش را می‌کوباند فرق سرم: «یاالله!
💥 📃 🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو بیار.» نکیر به تته‌پته افتاده: «عزرائیل... چرا این و... آوردی اینجا... خب؟!» عزرائیل اما خیلی عادی صورت‌های رنگ‌پریده‌یشان را نظاره می‌کند: «یه ماموریتی داشتم، برگشتنی این و هم گفتن بیار! حالا چی شده مگه؟ دارم می‌برمش اداره‌ی محاسبات امور دیگه...» نکیر دست بر صورتش می‌کشد: «بیچاره‌مون کردی جناب! الان به‌خاطر بیهوش شدن این باید از صدر اسلام شروع کنیم به همه پاسخگو باشیم. کدوم عاقلی ایرانی رو برمی‌داره میاره اینجا؟!» منکر دست بر پیشانی گذاشته: «به جای این حرف‌ها دنبال یه گل بگردین باهاش سرمون و گل بگیریم.» عزرائیل لب می‌گزد: «سلمان نیاد این و این‌جوری ببینه!» این بار منکر عزرائیل را مهمان نگاهی عاقل اندر سفیه می‌کند: «آخه سلمان اینجا بیاد برای چی؟ الان تو آسمون هفتم کنار ساحل داره لیموناد می‌زنه.» نکیر با تته‌پته به پشت اشاره می‌کند: «ســــــ...لما...ن! اومد.» عزرائیل با وحشت به پشت برمی‌گردد: «منکر بالت و بنداز روش، بدو...» منکر با سرعت بال حریر و شفافش را بر سر و بدنم می‌اندازد: «انجام شد!» لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد و مرد نورانی می‌رسد کنارمان: «به‌به! درود بر شما. خوب هستین؟ چرا صد رنگ شدین؟» عزرائیل با لحنی که خیر سرش طبیعی است جلو می‌آید: «س...لام و درود جناب... سلمان. جان؟ در... خدمتم.» سلمان جلوتر می‌آید و دست بر پیشانی عزرائیل می‌گذارد: «تب مب نداری؟ یه روز برو پیش خدا یه سرویست بکنه.» عزرائیل درحالی که نفسش را حبس کرده سر تکان می‌دهد: «چشم!» سلمان پشت سرش سراغ نکیر و منکر که عرق سرد از پیشانی‌هایشان جاری است می‌آید: «شما دوتا هم وضعتون خوب نیست، حتماً یه سر پیش خدا برین.» چند قدم عقب می‌رود: «آخ، راستی! یکی از شهدای قوم ما نیست. گفتم شاید اشتباهی آوردنش اینجا. شما ندیدینش؟» نکیر و منکر همان یک نمه رنگی که برایشان مانده بود را هم از دست می‌دهند و حالا تنها به حول قوه الهی سرپا هستند: «شهید؟!» عزرائیل چشم به اطراف می‌چرخاند، انگار می‌خواهد پرنده باشد و الفرار را بگوید از این معرکه: «چیزه... چیزه... اطراف حوض کوثر و سر زدین؟» راستش الان که با دقت به سلمان نگاه می‌کنم شبیه هر سلمانی هست الا اون چیزی که در ذهن من بود. همیشه فکر می‌کردم سلمان یک پیرمرد با لبخند کوچک کوچک باشد، لباس‌های بلند و عبا مانند، سفید و خاکستری، جنس زبر و خشن، به همراه یک عمامه (یه چیزهایی تو مایه‌های سعدی) اما الان که دارم خوب نگاه می‌کنم، این دنیا کلاً معادلات مرا به‌هم زده. این سلمان بیشتر از سلمان شبیه... شبیه... یک دیپلمات خفن است! با این کت و شلوار و لباس یقه دیپلماتش، موهای یک‌طرف ژل زده، دهانم را باز نگه‌داشته. فکر می‌کردم طرف حداقل پنجاه را رد کرده باشد، اما این از من هم جوان‌تر است! صدایش مرا از افکار پرت و پلا بیرون می‌کشد: «راست میگی! باشه. پس من رفتم فعلاً.» هر سه نفسشان را بیرون می‌دهند ناگهان سلمان بازمی‌گردد: «راستی!» عزرائیل مثل فنر دو متر بالا می‌پرد: «جان؟!» سلمان کتابی کوچک سمتش می‌گیرد: «بفرمایید، به مناسبت روز خلقت این شاهنامه تقدیم به شما.» عزرائیل لبخندی می‌زند که شبیه هر چیزی است الا لبخند: «تشکر سلمان جان! رفع زحمت می‌کنین؟» سلمان لبخندی می‌زند و این بار واقعاً می‌رود. با نگاه‌هایی سرشار از التماس فریاد می‌زنم، نرو! مرا با خودت ببر. مرا دست این فرشتگان بی سر و دم تنها نگذار. اما دیگر خیلی دیر شده... منکر بال‌هایش را از رویم بلند می‌کند: «عزرائیل این شهیده؟!! دیگه بدتر شد. خب چرا از همون اول مثل ملائک درست درمون حرفت و نمی‌زنی؟» عزرائیل چپ‌چپ نگاهش می‌کند: «برادر من، بهتون نگفتم، داشتین دار فانی رو وداع می‌گفتین. اگه می‌گفتم چی می‌شد؟!» لحظه‌ای سکوت میانشان حاکم می‌شود. منکر شدیداً به فکر فرو رفته: «برادران کارمان تمام است، الفاتحه مع الصلوات نثار روح‌های بی در و پیکر...» ناخودآگاه از زمین جدا می‌شوم: «اللهم صل علی محمد...» همین حرکت از روی عادت کافی است تا پس‌گردنی‌ای جانانه از نکیر نثارم شود: «تو خجالت نمی‌کشی؟ مارو مچل خودت کردی؟» و پشت سرش برگه و خودکار منکر می‌آید توی صورتم: «یه امضا میدی به ما؟»
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو
مردیم و سلبریتی هم شدیم! بی‌توجه به پس‌گردنی نکیر، برگه و کاغذ را می‌گیرم و امضایی با دقت رویش می‌زنم، راستش تا حالا هیچ جا به جز برای تعهد در مدرسه امضا نداده‌ام. ولی تجربه‌ی خوبی است! زیرش هم کمی خودکار را فشار می‌دهم و جوهر را پخش می‌کنم که مثلاً خیلی خفنم... نکیر اما دلش خیلی پر است: «آدم حسابی! من الان خودم و تو هفت تا بند دیده بودم. خدا ازت نگذره... ایشالا تو جهنم اعلا... نه.. نه.. ولش کن اصلاً. فقط برو که دیگه ریختت و نبینم.» ✅ ✍🏻 📆 /۶/۲۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔@tarhe_tahavol⏳ ♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344