🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند روز بیشتر از بعثت مردم و شروع تجمعات خیابانی نگذشته بود که غرفههای کودک یکییکی به پا شدند.
بچهها آمده بودند؛ با چشمهایی که وسط یک برهه حساس تاریخی، خیلی بیشتر از قبل به قهرمانها و اتفاقهای بزرگ خیره میشد.
مربیها هم یک سؤال جدی داشتند: چطور میشود تهدید جنگ را به فرصتی برای تربیت حماسی این نسل تبدیل کرد؟
«بومبوم» از همینجا متولد شد. یک جهان داستانی برای بچهها؛ جایی که قهرمانهای ایرانی فقط اسمهایی روی پوستر نیستند، بلکه میتوانند دوست بچهها باشند، الگو شوند و بخشی از دنیای خیال و بازیشان.
در بومبوم، بچهها برای بهدست آوردن کارت قهرمانها و کاملکردن آلبومشان، مأموریت انجام میدهند؛ از کمک به پدر و مادر در خانه، تا جمعکردن زبالههای تجمعات و حتی خبرنگاربازی و گفتوگو با بچههای دیگر.
بومبوم از دل میدانها آمده؛ از میان همین بچههایی که هر شب در تجمعات حضور دارند.
حالا بعد از حضور در بیش از ۱۴۰ تجمع در سراسر کشور و همراهی بیش از ۱۰ هزار کودک، وقتش رسیده بومبوم را به همه بچههای ایران معرفی کنیم.
🚀 @boomboom_world 🌍
🆔️ @oboudatian
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 با تایید سر، اسلحهاش را میکوباند فرق سرم: «یاالله!
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#یه_تک_پا_برم_برزخ🚶
منکر آب دهنش را قورت میدهد: «نکیر اون فرم استعفا رو بیار.»
نکیر به تتهپته افتاده: «عزرائیل... چرا این و... آوردی اینجا... خب؟!»
عزرائیل اما خیلی عادی صورتهای رنگپریدهیشان را نظاره میکند: «یه ماموریتی داشتم، برگشتنی این و هم گفتن بیار! حالا چی شده مگه؟ دارم میبرمش ادارهی محاسبات امور دیگه...» نکیر دست بر صورتش میکشد: «بیچارهمون کردی جناب! الان بهخاطر بیهوش شدن این باید از صدر اسلام شروع کنیم به همه پاسخگو باشیم. کدوم عاقلی ایرانی رو برمیداره میاره اینجا؟!» منکر دست بر پیشانی گذاشته: «به جای این حرفها دنبال یه گل بگردین باهاش سرمون و گل بگیریم.»
عزرائیل لب میگزد: «سلمان نیاد این و اینجوری ببینه!»
این بار منکر عزرائیل را مهمان نگاهی عاقل اندر سفیه میکند: «آخه سلمان اینجا بیاد برای چی؟ الان تو آسمون هفتم کنار ساحل داره لیموناد میزنه.»
نکیر با تتهپته به پشت اشاره میکند: «ســــــ...لما...ن! اومد.»
عزرائیل با وحشت به پشت برمیگردد: «منکر بالت و بنداز روش، بدو...»
منکر با سرعت بال حریر و شفافش را بر سر و بدنم میاندازد: «انجام شد!»
لحظهای در سکوت میگذرد و مرد نورانی میرسد کنارمان: «بهبه! درود بر شما. خوب هستین؟ چرا صد رنگ شدین؟»
عزرائیل با لحنی که خیر سرش طبیعی است جلو میآید: «س...لام و درود جناب... سلمان. جان؟ در... خدمتم.»
سلمان جلوتر میآید و دست بر پیشانی عزرائیل میگذارد: «تب مب نداری؟ یه روز برو پیش خدا یه سرویست بکنه.»
عزرائیل درحالی که نفسش را حبس کرده سر تکان میدهد: «چشم!» سلمان پشت سرش سراغ نکیر و منکر که عرق سرد از پیشانیهایشان جاری است میآید: «شما دوتا هم وضعتون خوب نیست، حتماً یه سر پیش خدا برین.»
چند قدم عقب میرود: «آخ، راستی! یکی از شهدای قوم ما نیست. گفتم شاید اشتباهی آوردنش اینجا. شما ندیدینش؟» نکیر و منکر همان یک نمه رنگی که برایشان مانده بود را هم از دست میدهند و حالا تنها به حول قوه الهی سرپا هستند: «شهید؟!»
عزرائیل چشم به اطراف میچرخاند، انگار میخواهد پرنده باشد و الفرار را بگوید از این معرکه: «چیزه... چیزه... اطراف حوض کوثر و سر زدین؟»
راستش الان که با دقت به سلمان نگاه میکنم شبیه هر سلمانی هست الا اون چیزی که در ذهن من بود. همیشه فکر میکردم سلمان یک پیرمرد با لبخند کوچک کوچک باشد، لباسهای بلند و عبا مانند، سفید و خاکستری، جنس زبر و خشن، به همراه یک عمامه (یه چیزهایی تو مایههای سعدی) اما الان که دارم خوب نگاه میکنم، این دنیا کلاً معادلات مرا بههم زده. این سلمان بیشتر از سلمان شبیه... شبیه... یک دیپلمات خفن است! با این کت و شلوار و لباس یقه دیپلماتش، موهای یکطرف ژل زده، دهانم را باز نگهداشته. فکر میکردم طرف حداقل پنجاه را رد کرده باشد، اما این از من هم جوانتر است!
صدایش مرا از افکار پرت و پلا بیرون میکشد: «راست میگی! باشه. پس من رفتم فعلاً.»
هر سه نفسشان را بیرون میدهند ناگهان سلمان بازمیگردد: «راستی!»
عزرائیل مثل فنر دو متر بالا میپرد: «جان؟!»
سلمان کتابی کوچک سمتش میگیرد: «بفرمایید، به مناسبت روز خلقت این شاهنامه تقدیم به شما.»
عزرائیل لبخندی میزند که شبیه هر چیزی است الا لبخند: «تشکر سلمان جان! رفع زحمت میکنین؟»
سلمان لبخندی میزند و این بار واقعاً میرود. با نگاههایی سرشار از التماس فریاد میزنم، نرو! مرا با خودت ببر. مرا دست این فرشتگان بی سر و دم تنها نگذار. اما دیگر خیلی دیر شده...
منکر بالهایش را از رویم بلند میکند: «عزرائیل این شهیده؟!! دیگه بدتر شد. خب چرا از همون اول مثل ملائک درست درمون حرفت و نمیزنی؟»
عزرائیل چپچپ نگاهش میکند: «برادر من، بهتون نگفتم، داشتین دار فانی رو وداع میگفتین. اگه میگفتم چی میشد؟!» لحظهای سکوت میانشان حاکم میشود. منکر شدیداً به فکر فرو رفته: «برادران کارمان تمام است، الفاتحه مع الصلوات نثار روحهای بی در و پیکر...»
ناخودآگاه از زمین جدا میشوم: «اللهم صل علی محمد...»
همین حرکت از روی عادت کافی است تا پسگردنیای جانانه از نکیر نثارم شود: «تو خجالت نمیکشی؟ مارو مچل خودت کردی؟» و پشت سرش برگه و خودکار منکر میآید توی صورتم: «یه امضا میدی به ما؟»
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 منکر آب دهنش را قورت میدهد: «نکیر اون فرم استعفا رو
مردیم و سلبریتی هم شدیم! بیتوجه به پسگردنی نکیر، برگه و کاغذ را میگیرم و امضایی با دقت رویش میزنم، راستش تا حالا هیچ جا به جز برای تعهد در مدرسه امضا ندادهام. ولی تجربهی خوبی است! زیرش هم کمی خودکار را فشار میدهم و جوهر را پخش میکنم که مثلاً خیلی خفنم...
نکیر اما دلش خیلی پر است: «آدم حسابی! من الان خودم و تو هفت تا بند دیده بودم. خدا ازت نگذره... ایشالا تو جهنم اعلا... نه.. نه.. ولش کن اصلاً. فقط برو که دیگه ریختت و نبینم.»
#پایان_قسمت_۷✅
#ریحانه✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۶/۲۴
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔@tarhe_tahavol⏳
♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠