eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 با تایید سر، اسلحه‌اش را می‌کوباند فرق سرم: «یاالله!
💥 📃 🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو بیار.» نکیر به تته‌پته افتاده: «عزرائیل... چرا این و... آوردی اینجا... خب؟!» عزرائیل اما خیلی عادی صورت‌های رنگ‌پریده‌یشان را نظاره می‌کند: «یه ماموریتی داشتم، برگشتنی این و هم گفتن بیار! حالا چی شده مگه؟ دارم می‌برمش اداره‌ی محاسبات امور دیگه...» نکیر دست بر صورتش می‌کشد: «بیچاره‌مون کردی جناب! الان به‌خاطر بیهوش شدن این باید از صدر اسلام شروع کنیم به همه پاسخگو باشیم. کدوم عاقلی ایرانی رو برمی‌داره میاره اینجا؟!» منکر دست بر پیشانی گذاشته: «به جای این حرف‌ها دنبال یه گل بگردین باهاش سرمون و گل بگیریم.» عزرائیل لب می‌گزد: «سلمان نیاد این و این‌جوری ببینه!» این بار منکر عزرائیل را مهمان نگاهی عاقل اندر سفیه می‌کند: «آخه سلمان اینجا بیاد برای چی؟ الان تو آسمون هفتم کنار ساحل داره لیموناد می‌زنه.» نکیر با تته‌پته به پشت اشاره می‌کند: «ســــــ...لما...ن! اومد.» عزرائیل با وحشت به پشت برمی‌گردد: «منکر بالت و بنداز روش، بدو...» منکر با سرعت بال حریر و شفافش را بر سر و بدنم می‌اندازد: «انجام شد!» لحظه‌ای در سکوت می‌گذرد و مرد نورانی می‌رسد کنارمان: «به‌به! درود بر شما. خوب هستین؟ چرا صد رنگ شدین؟» عزرائیل با لحنی که خیر سرش طبیعی است جلو می‌آید: «س...لام و درود جناب... سلمان. جان؟ در... خدمتم.» سلمان جلوتر می‌آید و دست بر پیشانی عزرائیل می‌گذارد: «تب مب نداری؟ یه روز برو پیش خدا یه سرویست بکنه.» عزرائیل درحالی که نفسش را حبس کرده سر تکان می‌دهد: «چشم!» سلمان پشت سرش سراغ نکیر و منکر که عرق سرد از پیشانی‌هایشان جاری است می‌آید: «شما دوتا هم وضعتون خوب نیست، حتماً یه سر پیش خدا برین.» چند قدم عقب می‌رود: «آخ، راستی! یکی از شهدای قوم ما نیست. گفتم شاید اشتباهی آوردنش اینجا. شما ندیدینش؟» نکیر و منکر همان یک نمه رنگی که برایشان مانده بود را هم از دست می‌دهند و حالا تنها به حول قوه الهی سرپا هستند: «شهید؟!» عزرائیل چشم به اطراف می‌چرخاند، انگار می‌خواهد پرنده باشد و الفرار را بگوید از این معرکه: «چیزه... چیزه... اطراف حوض کوثر و سر زدین؟» راستش الان که با دقت به سلمان نگاه می‌کنم شبیه هر سلمانی هست الا اون چیزی که در ذهن من بود. همیشه فکر می‌کردم سلمان یک پیرمرد با لبخند کوچک کوچک باشد، لباس‌های بلند و عبا مانند، سفید و خاکستری، جنس زبر و خشن، به همراه یک عمامه (یه چیزهایی تو مایه‌های سعدی) اما الان که دارم خوب نگاه می‌کنم، این دنیا کلاً معادلات مرا به‌هم زده. این سلمان بیشتر از سلمان شبیه... شبیه... یک دیپلمات خفن است! با این کت و شلوار و لباس یقه دیپلماتش، موهای یک‌طرف ژل زده، دهانم را باز نگه‌داشته. فکر می‌کردم طرف حداقل پنجاه را رد کرده باشد، اما این از من هم جوان‌تر است! صدایش مرا از افکار پرت و پلا بیرون می‌کشد: «راست میگی! باشه. پس من رفتم فعلاً.» هر سه نفسشان را بیرون می‌دهند ناگهان سلمان بازمی‌گردد: «راستی!» عزرائیل مثل فنر دو متر بالا می‌پرد: «جان؟!» سلمان کتابی کوچک سمتش می‌گیرد: «بفرمایید، به مناسبت روز خلقت این شاهنامه تقدیم به شما.» عزرائیل لبخندی می‌زند که شبیه هر چیزی است الا لبخند: «تشکر سلمان جان! رفع زحمت می‌کنین؟» سلمان لبخندی می‌زند و این بار واقعاً می‌رود. با نگاه‌هایی سرشار از التماس فریاد می‌زنم، نرو! مرا با خودت ببر. مرا دست این فرشتگان بی سر و دم تنها نگذار. اما دیگر خیلی دیر شده... منکر بال‌هایش را از رویم بلند می‌کند: «عزرائیل این شهیده؟!! دیگه بدتر شد. خب چرا از همون اول مثل ملائک درست درمون حرفت و نمی‌زنی؟» عزرائیل چپ‌چپ نگاهش می‌کند: «برادر من، بهتون نگفتم، داشتین دار فانی رو وداع می‌گفتین. اگه می‌گفتم چی می‌شد؟!» لحظه‌ای سکوت میانشان حاکم می‌شود. منکر شدیداً به فکر فرو رفته: «برادران کارمان تمام است، الفاتحه مع الصلوات نثار روح‌های بی در و پیکر...» ناخودآگاه از زمین جدا می‌شوم: «اللهم صل علی محمد...» همین حرکت از روی عادت کافی است تا پس‌گردنی‌ای جانانه از نکیر نثارم شود: «تو خجالت نمی‌کشی؟ مارو مچل خودت کردی؟» و پشت سرش برگه و خودکار منکر می‌آید توی صورتم: «یه امضا میدی به ما؟»
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو
مردیم و سلبریتی هم شدیم! بی‌توجه به پس‌گردنی نکیر، برگه و کاغذ را می‌گیرم و امضایی با دقت رویش می‌زنم، راستش تا حالا هیچ جا به جز برای تعهد در مدرسه امضا نداده‌ام. ولی تجربه‌ی خوبی است! زیرش هم کمی خودکار را فشار می‌دهم و جوهر را پخش می‌کنم که مثلاً خیلی خفنم... نکیر اما دلش خیلی پر است: «آدم حسابی! من الان خودم و تو هفت تا بند دیده بودم. خدا ازت نگذره... ایشالا تو جهنم اعلا... نه.. نه.. ولش کن اصلاً. فقط برو که دیگه ریختت و نبینم.» ✅ ✍🏻 📆 /۶/۲۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔@tarhe_tahavol⏳ ♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۸ 🎬 حرف‌های حاج‌آقا که تمام شد، امید با فریادِ «الله‌اکبر، خامنه‌ای رهبر» بقیه‌ی پ
🔥 🎬 دینا سری تکان داد: - به من میگی ساده؟ دختر! جایی که ملت از چاله‌ی توی خیابون فیلم می‌گیرن به عنوان ناکارآمدی جمهوری اسلامی می‌فرستن اون‌ور، چهل‌هزارتا خانواده، یکیشون نتونسته فیلم بگیره و بفرسته؟! مگه ادعای مبارزه نداشتن؟ یعنی یک‌ درصدشون هم جرأت فیلم گرفتن نداشته که الان حداقل چارصدتا فیلم وجود داشته‌ باشه؟! دینا نگاهش را به روبه‌رو دوخت و آرام‌تر ادامه داد: - اگه اون‌قدر مأمور داشتیم که توی کل کشور چهل‌هزارتا تشییع رو قرق کنه که دیگه کسی نمی‌تونست بریزه توی خیابون و جنگ راه بندازه. درسا پوزخندی زد: - شماها یاد گرفتید چشم‌بسته هرچی گفتنو قبول کنید. دینا تند به طرف او برگشت: - ما چشممونو بستیم؟.. نه عزیزم... اتفاقاً اونایی که با «میگن» یه چیزی رو باور می‌کنن چشم بستن. درسا از اینکه حرفش را به خودش برگرداند، لب گزید و بعد با خشم و تمسخر گفت: - پس این‌طوری که میگی هیشکی نمرده و مردم الکی عصبانی شدن. دینا نفس عمیقی کشید: - من کی این حرفو زدم؟.. من میگم بیشتر از اونی که اونا کشتن، جمهوری اسلامی نزد. اونا بودن که اومده بودن برای کشتن، وگرنه مأمورا اگه مردم براشون مهم نبودن که اغتشاش به روز دوم نمی‌رسید.. همون شب اول، همون ساعت اول، همه چی جمع شده بود که. درسا عصبی شد. انگشتش را مقابل دینا گرفت و تندتر از قبل گفت: - شماها یاد گرفتید نبینید، دی‌ماه کشتار مردمو ندیدی، الان هم نمیبنی چقدر خون ریخته شده تا رژیم خودشو نگه داره... بیچاره بچه‌های میناب که به خاطر اینا مردن. چشمان دینا گرد شد: - وای خدا... تو خون اون بچه‌ها رو هم نوشتی پای جمهوری اسلامی؟! درسا حق به جانب سر تکان داد: - بله اونا رو جمهوری اسلامی کشت. لحظاتی بود از لبخند دینا خبری نبود، اما با این حرف به وضوح عصبی شد و تند شد: - یاخدا! این حرف از کجا اومده؟!.. آخه خون اون بچه‌ها چه نفعی برای ما داشت؟! - برای مظلوم‌نمایی... مثل همیشه. دینا سر تکان داد: - باورم نمیشه دختر... این حرفا چیه می‌زنی؟! درسا تازه متوجه خشم درون کلام دینا شد و احساس خطر کرد، پس برای آرام کردن او گفت: - عصبی نشو، من که منظوری نداشتم.. ببین، من اصلاً هم با شما دشمن نیستم، فقط دارم حرفای بقیه رو میگم. چیزایی که شنیدم. منظوری ندارم که. دینا برای یافتن آرامش دوباره، نفس عمیقی کشید: - نه دختر!.. من کی گفتم تو دشمنی؟ تو هم از خودمونی... دشمن اونایی‌ان که این حرفا رو انداختن توی سر مردم. درسا که هنوز دلش قرص نشده‌ بود، گفت: - دیناجون، اگه ناراحتت کردم دیگه حرف نمی‌زنم. دینا به طرف او برگشت. لبخندی زوری زد: - نه من از تو ناراحت نیستم... حق داری خب.. برات سواله.. من از اونایی ناراحتم که خودشون همه کار می‌کنن بعد میندازن گردن جمهوری اسلامی... باور کن ما هیچ نفعی از مردن بچه‌ها نمی‌بریم، اونا هستن که کشتن بچه‌ها براشون عادیه، اونا هستن که افتخار می‌کنن به بچه کشتن... مگه میشه کشوری آدمای خودشو بکشه برای مظلوم‌نمایی؟ صدای دینا پر غم شده‌ بود. دل درسا را هم تکانی داد؛ اما نمی‌خواست قبول کند او راست می‌گوید. او هم لبخندی زورکی زد: - درسته حق با توئه. و برای فرار از بحث نگاهش را به اطراف چرخاند. دینا بعد از لحظاتی آرام گفت: - هرچی می‌شنوی رو‌ باور نکن، بسنج بعد ببین میشه باورش کرد یا نه. درسا سری به اطراف تکان داد. فکر کرد: «وقتی کم بیاری همینه.» بحث با دینا کافی‌ بود. احتمال دردسر وجود داشت. به نظر خودش هر چیزی را که لازم بود دیده و ضبط کرده بود، پس گفت: - دینا‌جون من دیگه برم. دینا سریع جواب داد: - کجا دختر؟ از دست من دلخور شدی؟ درسا سرش را بالا انداخت: - نه عزیزم، چه دلخوری؟ دیگه باید برم خونه! دینا نگران گفت: - آخه... تنهایی؟ دیگه خیلی دیروقته. بذار تا یه جایی باهات بیام. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۵ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Akhgar65عبد العظیم حسنی_2026_09_16_08_48_46.mp3
زمان: حجم: 2.9M
🎙اینجا آواژه صدای واژه‌های شما ✨مردی از تبار نور✨ ✍خانم‌حدادیان 🎙محمد یحیی آبادی 🔶 هوای زیارت کربلا که می کنم، خود را به صحن و سرای حضرت عبدالعظیم می‌رسانم... @Avajeh404 @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا