Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۸ 🎬 حرفهای حاجآقا که تمام شد، امید با فریادِ «اللهاکبر، خامنهای رهبر» بقیهی پ
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۹ 🎬
دینا سری تکان داد:
- به من میگی ساده؟ دختر! جایی که ملت از چالهی توی خیابون فیلم میگیرن به عنوان ناکارآمدی جمهوری اسلامی میفرستن اونور، چهلهزارتا خانواده، یکیشون نتونسته فیلم بگیره و بفرسته؟! مگه ادعای مبارزه نداشتن؟ یعنی یک درصدشون هم جرأت فیلم گرفتن نداشته که الان حداقل چارصدتا فیلم وجود داشته باشه؟!
دینا نگاهش را به روبهرو دوخت و آرامتر ادامه داد:
- اگه اونقدر مأمور داشتیم که توی کل کشور چهلهزارتا تشییع رو قرق کنه که دیگه کسی نمیتونست بریزه توی خیابون و جنگ راه بندازه.
درسا پوزخندی زد:
- شماها یاد گرفتید چشمبسته هرچی گفتنو قبول کنید.
دینا تند به طرف او برگشت:
- ما چشممونو بستیم؟.. نه عزیزم... اتفاقاً اونایی که با «میگن» یه چیزی رو باور میکنن چشم بستن.
درسا از اینکه حرفش را به خودش برگرداند، لب گزید و بعد با خشم و تمسخر گفت:
- پس اینطوری که میگی هیشکی نمرده و مردم الکی عصبانی شدن.
دینا نفس عمیقی کشید:
- من کی این حرفو زدم؟.. من میگم بیشتر از اونی که اونا کشتن، جمهوری اسلامی نزد. اونا بودن که اومده بودن برای کشتن، وگرنه مأمورا اگه مردم براشون مهم نبودن که اغتشاش به روز دوم نمیرسید.. همون شب اول، همون ساعت اول، همه چی جمع شده بود که.
درسا عصبی شد. انگشتش را مقابل دینا گرفت و تندتر از قبل گفت:
- شماها یاد گرفتید نبینید، دیماه کشتار مردمو ندیدی، الان هم نمیبنی چقدر خون ریخته شده تا رژیم خودشو نگه داره... بیچاره بچههای میناب که به خاطر اینا مردن.
چشمان دینا گرد شد:
- وای خدا... تو خون اون بچهها رو هم نوشتی پای جمهوری اسلامی؟!
درسا حق به جانب سر تکان داد:
- بله اونا رو جمهوری اسلامی کشت.
لحظاتی بود از لبخند دینا خبری نبود، اما با این حرف به وضوح عصبی شد و تند شد:
- یاخدا! این حرف از کجا اومده؟!.. آخه خون اون بچهها چه نفعی برای ما داشت؟!
- برای مظلومنمایی... مثل همیشه.
دینا سر تکان داد:
- باورم نمیشه دختر... این حرفا چیه میزنی؟!
درسا تازه متوجه خشم درون کلام دینا شد و احساس خطر کرد، پس برای آرام کردن او گفت:
- عصبی نشو، من که منظوری نداشتم.. ببین، من اصلاً هم با شما دشمن نیستم، فقط دارم حرفای بقیه رو میگم. چیزایی که شنیدم. منظوری ندارم که.
دینا برای یافتن آرامش دوباره، نفس عمیقی کشید:
- نه دختر!.. من کی گفتم تو دشمنی؟ تو هم از خودمونی... دشمن اوناییان که این حرفا رو انداختن توی سر مردم.
درسا که هنوز دلش قرص نشده بود، گفت:
- دیناجون، اگه ناراحتت کردم دیگه حرف نمیزنم.
دینا به طرف او برگشت. لبخندی زوری زد:
- نه من از تو ناراحت نیستم... حق داری خب.. برات سواله.. من از اونایی ناراحتم که خودشون همه کار میکنن بعد میندازن گردن جمهوری اسلامی... باور کن ما هیچ نفعی از مردن بچهها نمیبریم، اونا هستن که کشتن بچهها براشون عادیه، اونا هستن که افتخار میکنن به بچه کشتن... مگه میشه کشوری آدمای خودشو بکشه برای مظلومنمایی؟
صدای دینا پر غم شده بود. دل درسا را هم تکانی داد؛ اما نمیخواست قبول کند او راست میگوید. او هم لبخندی زورکی زد:
- درسته حق با توئه.
و برای فرار از بحث نگاهش را به اطراف چرخاند. دینا بعد از لحظاتی آرام گفت:
- هرچی میشنوی رو باور نکن، بسنج بعد ببین میشه باورش کرد یا نه.
درسا سری به اطراف تکان داد. فکر کرد: «وقتی کم بیاری همینه.»
بحث با دینا کافی بود. احتمال دردسر وجود داشت. به نظر خودش هر چیزی را که لازم بود دیده و ضبط کرده بود، پس گفت:
- دیناجون من دیگه برم.
دینا سریع جواب داد:
- کجا دختر؟ از دست من دلخور شدی؟
درسا سرش را بالا انداخت:
- نه عزیزم، چه دلخوری؟ دیگه باید برم خونه!
دینا نگران گفت:
- آخه... تنهایی؟ دیگه خیلی دیروقته. بذار تا یه جایی باهات بیام.
#پایان_قسمت۱۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۵
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
@Akhgar65عبد العظیم حسنی_2026_09_16_08_48_46.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#ویژهولادتعبدالعظیمحسنی
✨مردی از تبار نور✨
✍خانمحدادیان
🎙محمد یحیی آبادی
🔶 هوای زیارت کربلا که می کنم، خود را به صحن و سرای حضرت عبدالعظیم میرسانم...
#حضرت_عبدالعظیم_حسنی
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۹ 🎬 دینا سری تکان داد: - به من میگی ساده؟ دختر! جایی که ملت از چالهی توی خیابون ف
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۰ 🎬
نباید دینا همراهش میشد. برای همین شتابزده به طرف خیابانشان قدم برداشت:
- نه لازم نیست. خودم میرم.
دینا همقدمش شد و با نشان دادن صفحه گوشیاش گفت:
- کجا؟ ببین ساعت چنده؟
نگاه درسا روی صفحهی گوشی او که عکسی از رهبر داشت، لغزید. چهار دقیقه هم از نیمهشب گذشته بود. واقعاً دیروقت بود.
- میدونم دیر شده، ولی خودم میرم، توی زحمت نیفت.
دینا سریع مچ او را گرفت:
- چه زحمتی؟ یه خرده صبر کن!
درسا وحشتزده به مچ دستش چشم دوخت و دینا سر چرخاند. نگاهش به برادرش افتاد که گرچه در حاشیهی میدان ایستاده بود، اما به آنها نگاه میکرد. دستی برای برادرش تکان داد. قلب درسا با این حرکت ریخت. نکند به خاطر حرفهای بیپروایش میخواست او را بدبخت کند و به دست برادرش بسپارد؟ دستش را کمی تکان داد تا از چنگ دینا بیرون بکشد و با صدای لرزانی گفت:
- چرا صبر کنم؟ بذار برم.. دیروقته.
دینا دستش را محکمتر گرفت و به او لبخند زد:
- چرا اینقدر عجولی؟ یه ذره صبر کن!
امید که به آنها رسید، پاهای درسا هم به لرزه افتاد. دیگر تمام شد. او را تحویل مأمورها میدادند. عجب غلطی کرد حرف زد! امید فقط به خواهرش نگاه کرد:
- چی شده آبجی؟
دهان درسا خشک شده بود و با ترس چشم به امید دوخته بود. دینا اشارهای به او کرد:
- داداش، ایشون درسا دوست منه، میخواست برگرده خونشون.. گفتم خیلی دیروقته.. میشه تا یه جایی همراهش بریم و بعد برگردیم؟
امید نگاهش به طرف درسا کشیده شد و سلام کرد. درسا با ترس فقط سر تکان داد. امید به خواهرش رو کرد:
- چشم، فقط خونهشون کجاست؟ نیاز هست برم موتورو بیارم؟
درسا سریع به جای دینا جواب داد:
- نه، نه..خونهی ما نزدیکه، خودم میرم.
دینا در ادامه گفت:
- داداش؟ با موتور؟! ضایعس سه ترکه.. پیاده بریم، تو فقط همراهمون باش.
امید سری تکان داد و «بفرمایید»ی گفت. دینا سریع دست درسا را کشید:
- خودم دیدم از اون خیابون اومدی.. خونهی ما هم همون وراست.
درسا با ترسی که از امید در دلش افتاده بود، به زور از او نگاه گرفت. بیحال «عهای؟» گفت و ناچار همقدم دینا شد. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که دینا خطاب به برادرش که با فاصله کنار دستش میآمد، گفت:
- داداش! درسا یه خرده از حرفایی که از ماهواره شنیده دلش پره.
تمام موهای تن درسا به یکباره سیخ شد. این دختر وراج چرا اینقدر حرف میزد؟ اصلاً چه نیازی بود چنین چیزی بگوید؟ امید «چطور؟» گفت و دینا ادامه داد:
- بحث همون چهلهزارتا کشتهی معروفه... حتی میگه امروز هم گفتن که بمباران میناب کار ما بوده!
امید دستی به صورتش کشید و با «عجب!» گفتن به روبهرو خیره شد و ادامه داد:
- از اونا بعید نیست.
از میدان وارد خیابان شدند و امید این بار درسا را خطاب قرار داد:
- حالا شما باور کردید؟
امید فقط یک لحظه به طرف او سر چرخاند و بیشتر از آن به او نگاه نکرد. درسا نمیخواست این پسر را حساس کند. لبش را تر کرد و گفت:
- اونا میگن... ولی من نمیدونم حقیقت چیه!
امید همانطور که خیره به زمین بود، سری تکان داد:
- همه میتونن هر حرفی بزنن، هر کی هم میتونه یه دلیلی برای حرفش بیاره، اما حقیقت اونیه که بشه اثباتش کرد و با عقل قبولش کرد.
درسا چیزی از این حرف نفهمید. نگاهش را به امید دوخت و او گویا فهمید که ادامه داد:
- درمورد کشتههای دیماه اونا از دوازدههزارتا شروع کردن و به پنجاههزارتا رسیدن. دولت هم یه آماری داد و گفت حاضره اسم و رسم همه رو هم در اختیار قرار بده. خب حالا کسی که آمار با اسم و رسم داره درست میگه یا کسی که با شنیدهها، گفتهها، منابع مطلع و اینا حرف میزنه که نمیشه درستی هیچکدوم رو سنجید؟
درسا نگاه از امید گرفت و به روبهرو دوخت:
- ولی نمیشه به آمار دولت اعتماد کرد.
امید با تأنی گفت:
- پس میشه به حرفای سست اعتماد کرد؟
این پسر هم زیادی حرف میزد:
- عکس و اسمهایی بیرون اومده که اصلاً توی آمار دولت نبود.
بلافاصله امید گفت:
- خب بعضی از اسامی که اونا گفتن هم زنده بودن، بعضی از عکسها هم با اسمها نمیخوند و بعضیا اصلاً ایرانی نبودن..پس آمار اونا هم قابل اتکا نیست...
#پایان_قسمت۲۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344