@Akhgar65عبد العظیم حسنی_2026_09_16_08_48_46.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#ویژهولادتعبدالعظیمحسنی
✨مردی از تبار نور✨
✍خانمحدادیان
🎙محمد یحیی آبادی
🔶 هوای زیارت کربلا که می کنم، خود را به صحن و سرای حضرت عبدالعظیم میرسانم...
#حضرت_عبدالعظیم_حسنی
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۹ 🎬 دینا سری تکان داد: - به من میگی ساده؟ دختر! جایی که ملت از چالهی توی خیابون ف
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۰ 🎬
نباید دینا همراهش میشد. برای همین شتابزده به طرف خیابانشان قدم برداشت:
- نه لازم نیست. خودم میرم.
دینا همقدمش شد و با نشان دادن صفحه گوشیاش گفت:
- کجا؟ ببین ساعت چنده؟
نگاه درسا روی صفحهی گوشی او که عکسی از رهبر داشت، لغزید. چهار دقیقه هم از نیمهشب گذشته بود. واقعاً دیروقت بود.
- میدونم دیر شده، ولی خودم میرم، توی زحمت نیفت.
دینا سریع مچ او را گرفت:
- چه زحمتی؟ یه خرده صبر کن!
درسا وحشتزده به مچ دستش چشم دوخت و دینا سر چرخاند. نگاهش به برادرش افتاد که گرچه در حاشیهی میدان ایستاده بود، اما به آنها نگاه میکرد. دستی برای برادرش تکان داد. قلب درسا با این حرکت ریخت. نکند به خاطر حرفهای بیپروایش میخواست او را بدبخت کند و به دست برادرش بسپارد؟ دستش را کمی تکان داد تا از چنگ دینا بیرون بکشد و با صدای لرزانی گفت:
- چرا صبر کنم؟ بذار برم.. دیروقته.
دینا دستش را محکمتر گرفت و به او لبخند زد:
- چرا اینقدر عجولی؟ یه ذره صبر کن!
امید که به آنها رسید، پاهای درسا هم به لرزه افتاد. دیگر تمام شد. او را تحویل مأمورها میدادند. عجب غلطی کرد حرف زد! امید فقط به خواهرش نگاه کرد:
- چی شده آبجی؟
دهان درسا خشک شده بود و با ترس چشم به امید دوخته بود. دینا اشارهای به او کرد:
- داداش، ایشون درسا دوست منه، میخواست برگرده خونشون.. گفتم خیلی دیروقته.. میشه تا یه جایی همراهش بریم و بعد برگردیم؟
امید نگاهش به طرف درسا کشیده شد و سلام کرد. درسا با ترس فقط سر تکان داد. امید به خواهرش رو کرد:
- چشم، فقط خونهشون کجاست؟ نیاز هست برم موتورو بیارم؟
درسا سریع به جای دینا جواب داد:
- نه، نه..خونهی ما نزدیکه، خودم میرم.
دینا در ادامه گفت:
- داداش؟ با موتور؟! ضایعس سه ترکه.. پیاده بریم، تو فقط همراهمون باش.
امید سری تکان داد و «بفرمایید»ی گفت. دینا سریع دست درسا را کشید:
- خودم دیدم از اون خیابون اومدی.. خونهی ما هم همون وراست.
درسا با ترسی که از امید در دلش افتاده بود، به زور از او نگاه گرفت. بیحال «عهای؟» گفت و ناچار همقدم دینا شد. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که دینا خطاب به برادرش که با فاصله کنار دستش میآمد، گفت:
- داداش! درسا یه خرده از حرفایی که از ماهواره شنیده دلش پره.
تمام موهای تن درسا به یکباره سیخ شد. این دختر وراج چرا اینقدر حرف میزد؟ اصلاً چه نیازی بود چنین چیزی بگوید؟ امید «چطور؟» گفت و دینا ادامه داد:
- بحث همون چهلهزارتا کشتهی معروفه... حتی میگه امروز هم گفتن که بمباران میناب کار ما بوده!
امید دستی به صورتش کشید و با «عجب!» گفتن به روبهرو خیره شد و ادامه داد:
- از اونا بعید نیست.
از میدان وارد خیابان شدند و امید این بار درسا را خطاب قرار داد:
- حالا شما باور کردید؟
امید فقط یک لحظه به طرف او سر چرخاند و بیشتر از آن به او نگاه نکرد. درسا نمیخواست این پسر را حساس کند. لبش را تر کرد و گفت:
- اونا میگن... ولی من نمیدونم حقیقت چیه!
امید همانطور که خیره به زمین بود، سری تکان داد:
- همه میتونن هر حرفی بزنن، هر کی هم میتونه یه دلیلی برای حرفش بیاره، اما حقیقت اونیه که بشه اثباتش کرد و با عقل قبولش کرد.
درسا چیزی از این حرف نفهمید. نگاهش را به امید دوخت و او گویا فهمید که ادامه داد:
- درمورد کشتههای دیماه اونا از دوازدههزارتا شروع کردن و به پنجاههزارتا رسیدن. دولت هم یه آماری داد و گفت حاضره اسم و رسم همه رو هم در اختیار قرار بده. خب حالا کسی که آمار با اسم و رسم داره درست میگه یا کسی که با شنیدهها، گفتهها، منابع مطلع و اینا حرف میزنه که نمیشه درستی هیچکدوم رو سنجید؟
درسا نگاه از امید گرفت و به روبهرو دوخت:
- ولی نمیشه به آمار دولت اعتماد کرد.
امید با تأنی گفت:
- پس میشه به حرفای سست اعتماد کرد؟
این پسر هم زیادی حرف میزد:
- عکس و اسمهایی بیرون اومده که اصلاً توی آمار دولت نبود.
بلافاصله امید گفت:
- خب بعضی از اسامی که اونا گفتن هم زنده بودن، بعضی از عکسها هم با اسمها نمیخوند و بعضیا اصلاً ایرانی نبودن..پس آمار اونا هم قابل اتکا نیست...
#پایان_قسمت۲۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون