eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۹ 🎬 دینا سری تکان داد: - به من میگی ساده؟ دختر! جایی که ملت از چاله‌ی توی خیابون ف
🔥 🎬 نباید دینا همراهش می‌شد. برای همین شتاب‌زده به طرف خیابانشان قدم برداشت: - نه لازم نیست. خودم میرم. دینا هم‌قدمش شد و با نشان دادن صفحه گوشی‌اش گفت: - کجا؟ ببین ساعت چنده؟ نگاه درسا روی صفحه‌ی گوشی او که عکسی از رهبر داشت، لغزید. چهار دقیقه هم از نیمه‌شب گذشته بود. واقعاً دیروقت بود. - می‌دونم دیر شده، ولی خودم میرم، توی زحمت نیفت. دینا سریع مچ او را گرفت: - چه زحمتی؟ یه خرده صبر کن! درسا وحشت‌زده به مچ دستش چشم دوخت و دینا سر چرخاند. نگاهش به برادرش افتاد که گرچه در حاشیه‌ی میدان ایستاده‌ بود، اما به آن‌ها نگاه می‌کرد. دستی برای برادرش تکان داد. قلب درسا با این حرکت ریخت. نکند به خاطر حرف‌های بی‌پروایش می‌خواست او را بدبخت کند و به دست برادرش بسپارد؟ دستش را کمی تکان داد تا از چنگ دینا بیرون بکشد و با صدای لرزانی گفت: - چرا صبر کنم؟ بذار برم.. دیروقته. دینا دستش را محکم‌تر گرفت و به او لبخند زد: - چرا این‌قدر عجولی؟ یه ذره صبر کن! امید که به آنها رسید، پاهای درسا هم به لرزه افتاد. دیگر تمام شد. او را تحویل مأمورها می‌دادند. عجب غلطی کرد حرف زد! امید فقط به خواهرش نگاه کرد: - چی شده آبجی؟ دهان درسا خشک شده بود و با ترس چشم به امید دوخته بود. دینا اشاره‌ای به او کرد: - داداش، ایشون درسا دوست منه، می‌خواست برگرده خونشون.. گفتم خیلی دیروقته.. میشه تا یه جایی همراهش بریم و بعد برگردیم؟ امید نگاهش به طرف درسا کشیده شد و سلام کرد. درسا با ترس فقط سر تکان داد. امید به خواهرش رو کرد: - چشم، فقط خونه‌شون کجاست؟ نیاز هست برم موتورو بیارم؟ درسا سریع به جای دینا جواب داد: - نه، نه..خونه‌ی ما نزدیکه، خودم میرم. دینا در ادامه گفت: - داداش؟ با موتور؟! ضایعس سه ترکه.. پیاده بریم، تو فقط همراهمون باش. امید سری تکان داد و «بفرمایید»ی گفت. دینا سریع دست درسا را کشید: - خودم دیدم از اون خیابون اومدی.. خونه‌ی ما هم همون وراست. درسا با ترسی که از امید در دلش افتاده بود، به زور از او نگاه گرفت. بی‌حال «عه‌ای؟» گفت و‌ ناچار هم‌قدم دینا شد. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که دینا خطاب به برادرش که با فاصله کنار دستش می‌آمد، گفت: - داداش! درسا یه خرده از حرفایی که از ماهواره شنیده دلش پره. تمام موهای تن درسا به یکباره سیخ شد. این دختر وراج چرا این‌قدر حرف می‌زد؟ اصلاً چه نیازی بود چنین چیزی بگوید؟ امید «چطور؟» گفت و دینا ادامه داد: - بحث همون چهل‌هزارتا کشته‌ی معروفه... حتی میگه امروز هم گفتن که بمباران میناب کار ما بوده! امید دستی به صورتش کشید و با «عجب!» گفتن به روبه‌رو خیره شد و ادامه داد: - از اونا بعید نیست. از میدان وارد خیابان شدند و امید این بار درسا را خطاب قرار داد: - حالا شما باور کردید؟ امید فقط یک لحظه به طرف او سر چرخاند و بیشتر از آن به او نگاه نکرد. درسا نمی‌خواست این پسر را حساس کند. لبش را تر کرد و گفت: - اونا میگن... ولی من نمی‌دونم حقیقت چیه! امید همان‌طور که خیره به زمین بود، سری تکان داد: - همه می‌تونن هر حرفی بزنن، هر کی هم می‌تونه یه دلیلی برای حرفش بیاره، اما حقیقت اونیه که بشه اثباتش کرد و با عقل قبولش کرد. درسا چیزی از این حرف نفهمید. نگاهش را به امید دوخت و او گویا فهمید که ادامه داد: - درمورد کشته‌های دی‌ماه اونا از دوازده‌هزارتا شروع کردن و به پنجاه‌هزارتا رسیدن. دولت هم یه آماری داد و گفت حاضره اسم و رسم همه رو هم در اختیار قرار بده. خب حالا کسی که آمار با اسم و رسم داره درست میگه یا کسی که با شنیده‌ها، گفته‌ها، منابع مطلع و اینا حرف میزنه که نمی‌شه درستی هیچ‌کدوم رو سنجید؟ درسا نگاه از امید گرفت و به روبه‌رو دوخت: - ولی نمی‌شه به آمار دولت اعتماد کرد. امید با تأنی گفت: - پس میشه به حرفای سست اعتماد کرد؟ این پسر هم زیادی حرف می‌زد: - عکس و اسم‌هایی بیرون اومده که اصلاً توی آمار دولت نبود. بلافاصله امید گفت: - خب بعضی از اسامی که اونا گفتن هم زنده بودن، بعضی از عکس‌ها هم با اسم‌ها نمی‌خوند و بعضیا اصلاً ایرانی نبودن..پس آمار اونا هم قابل اتکا نیست... ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۶ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
امشب شب آزادی‌ست. جای شهدا خالیست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو
💥 📃 🪟 پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریه‌هایم پیچید و نفسم را به شماره انداخت. سرفه‌ای کردم و دوباره سرفه‌ای دیگر. آن‌قدر صدایش بلند بود که احساس کردم همه نگاهم می‌کنند... اما نه؛ آنها بی‌توجه از کنارم می‌گذشتند، گویی منی وجود نداشت. نگاهی به صورت‌های درهم و مبهم‌شان انداختم. اوایل برایم عجیب بود که چرا چهره‌شان را نمی‌بینم، اما بعد از سه ماه، دیگر برایم عادی شده بود. همین‌طور که حضور تو عادی شد. شب را حس کردم. ماه از میان پرده‌ی سبز، پرتوهایش را به زحمت روی اتاق می‌تاباند. تو آمدی. درست مثل همیشه... دوباره سرما به جانم افتاد؛ سرمایی که با روزهای گرم تابستان، میان شلوغی رفت‌وآمد مردم این شهر گم می‌شد. دندان‌هایم به هم خوردند. آرام از جایم بلند شدم. آدم وقتی مهمان دارد، باید ادب را رعایت کند... نگاهت کردم. همان لبخند همیشگی را به لب داشتی؛ لبخندی میان غم و شادی که هنوز از تفسیرش عاجز بودم. از سکوت میان‌مان بیزار بودم، اما می‌دانستم نمی‌توانم تو را مجبور به حرف زدن کنم. کنارم نشستی. بدنم سردتر شد؛ گویا به جای هوا، تکه‌های یخ را وارد ریه‌هایم می‌کردم. پوزخندی زدم. همه می‌گفتند نباید دوستت داشته باشم. می‌گفتند خطرناکی. می‌گفتند هر کس به تو نزدیک شود، دیگر مثل قبل برنمی‌گردد. من اما تو را می‌شناختم. تو همدم شب‌های من بودی؛ وقتی همه خواب بودند و شهر برای چند ساعت دست از دویدن برمی‌داشت. می‌نشستی کنارم و چیزی نمی‌گفتی. عجیب بود که از لبخندت نمی‌ترسیدم؛ شاید چون هیچ‌وقت مجبور نبودم جلوی تو وانمود کنم حالم خوب است. مقابل تو خودم بودم. از تاریکی‌هایم نمی‌ترسیدم؛ تو آن‌ها را می‌دیدی و عجیب بود که من هم تلاشی برای پنهان کردنشان نمی‌کردم. دوباره صدای سرفه‌هایم بلند شد؛ صدایی که با صدای بوق‌های بی‌امان در هم می‌آمیخت و کلافه‌ام می‌کرد. بوق... بوق... بوق... دستم را روی گوش‌هایم گذاشتم تا روزنه‌ای برای نفس کشیدن پیدا کنم. نفسم بالا نمی‌آمد. نبضم کند شد... سه... بوق... دو... بوق... یک... هوا ناگهان وارد ریه‌هایم شد. پوزخندی زدم و سرم را به میله‌های فلزی تخت تکیه دادم. تو کنار پنجره ایستاده بودی. اولین‌بار تو را همان‌جا دیدم. دیدارمان کوتاه بود؛ صدای فریادهایی که از گوشه‌وکنار به گوش می‌رسید، مانع می‌شد سیر نگاهت کنم. فردایش وقتی از تو گفتم، همه تکرار کردند که نباید دوستت داشته باشم. می‌گفتند تو برای هیچ‌کس خوب نیستی. اما آن‌ها تو را نمی‌شناختند؛ من می‌شناختمت. تو همیشه وقتی همه می‌رفتند، می‌آمدی. آرام... بی‌صدا... می‌نشستی کنارم و هیچ‌وقت نمی‌پرسیدی چرا این‌قدر خسته‌ام. گاهی هم مثل امشب، آن‌قدر نزدیک می‌شدی که نفسم بند می‌آمد. دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم که سوسوی اولین چراغ از پنجره روی اتاق افتاد. تو آرام رفتی؛ گویا هرگز در اتاق نبودی. سپس او آمد. صورتش مانند تمام آدم‌های این شهر برایم درهم و مبهم بود، اما چیزی در وجودش داشت که ناخودآگاه لبخند روی لبم می‌نشاند. نمی‌دانم چه بود؛ شاید گرمی دستانش وقتی انگشتانم را لمس می‌کرد... شاید لبخندش... یا شاید لباس یک‌دست سپیدش. او و رهگذر کنارش، تنها کسانی بودند که روزها به من سر می‌زدند. نگاهی به رهگذر کرد و زیر لب چند کلمه گفت. صدایش را نشنیدم، اما می‌دانستم چه می‌گوید. داشت می‌گفت:«تو امشب دوباره می‌آیی...» با خودم گفتم شاید امشب برای آخرین بار به تو فکر کنم و برای همیشه تمام شوم. شاید... یادم آمد روزهای اول او گفته بود نباید به تو فکر کنم. اما مگر می‌شد؟ تو سال‌ها بود که با من زندگی می‌کردی. نفس عمیقی کشیدم. سرم هنوز از آن بوق‌های بی‌امان سنگین بود. نگاهم به پنجره افتاد؛ ماه پشت پرده‌ی سبز پنهان شده بود. دلم برایت تنگ شده بود، همنشین شبانه... عقربه‌ها چرخیدند و تو آمدی. اما نگاهت فرق داشت. چشم به تو دوختم، ولی تو داشتی کس دیگری را می‌دیدی. سر جایم نشستم و به عقربه‌ها نگاه کردم. تیک‌تاک... تیک‌تاک... با خودم گفتم برای آخرین‌بار کنارم می‌نشینی؛ اما من ماندم و یک اتاق، یک تخت و یک پنجره... و تو... از کنارم رد شدی. دوباره صدای بوق پیچید؛ این‌بار بی‌وقفه و یک‌نواخت. پشت سرت، رهگذران دویدند و چند نفرشان از کنار اتاقم رد شدند. برای اولین‌بار چهره‌شان را شفاف دیدم؛ آن‌ها هم لباس سفید داشتند. زمان گذشت... و من نمردم. آن شب، فقط آخرین باری بود که به تو فکر کردم. صبح وقتی چشم‌هایم را باز کردم، فهمیدم هنوز اینجا، میان شهر هستم. و شاید برای اولین‌بار، تصمیم گرفتم بمانم. نمی‌دانم فردا شب می‌آیی یا نه... فقط می‌دانم آن شب، جایی میان تو و او معلق مانده بودم. و شاید... همین معلق ماندن، خود زندگی باشد. ✍ 📆 ۱۴۰۵/۶/۲۷ 🆔@tarhe_tahavol⏳ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا