💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۱ 🎬 درسا نگاهش را به فاصلهی کمی که تا کوچه داشتند، دوخته بود. حتی نمیخواست لحظه
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۲ 🎬
در حیاط را که باز کرد با خانهی تاریک روبهرو شد. هیچ نوری از پنجرههای بزرگ سالن بیرون نمیآمد. نفس راحتی کشید. پدر و مادرش خواب بودند. با نوشیدنیهایی که خورده بودند الان خوابشان هم سنگین شده بود. نگاهش را در حیاط گرداند. خبری از موتور هم نبود. پس پرهام هنوز برنگشته بود که او را به خاطر دیر آمدن مؤاخذه کند. حتماً آتوسا به گوشش رسانده بود که برنامه دیوارنویسی بهم خورده و الان باید قبل از برگشتن پرهام میخوابید. در را آهسته بست و با شتاب طول حیاط را پیمود. به آرامی در ساختمان را باز کرد تا صدای شیشههایش بلند نشود. کفشهایش را با نهایت دقت و بیصدا بیرون آورد و در جاکفشی گذاشت. به سختی در تاریکی راهش را پیدا کرد. خود را به اتاق رساند و بعد از بستن در اتاق، لامپ را روشن کرد. به طرف چپ چرخید و همین که مقابل میز آرایش قرار گرفت و نگاهش به تصویرش در آینه افتاد هینی از سر ترس کشید. چفیهی دینا هنوز روی سرش بود. واقعاً چه شانسی آورده بود که همه خواب بودند و او را با این چفیه روی سر ندیده بودند. وگرنه چه جوابی داشت به آنها بدهد؟ سریع چفیه را از سر کشید و در دستانش مچاله کرد. کجا باید آن را پنهان میکرد؟ نگاهش را در اتاق برای یافتن مکان مناسب میچرخاند که صدای شیشههای لق در سالن بلند شد. این یعنی در باز شده بود و هشدار برگشتن پرهام برای او بود. دستپاچه شد. نگاهش را به چفیه دوخت. چه بهانهای میتوانست برای داشتن آن ردیف کند؟ هیچ بهانهای جانش را حفظ نمیکرد. پرهام آنقدر از این پارچه منحوس نفرت داشت که حتماً حکم مرگش میشد. سریع با همان وضع روی تخت دراز کشید و پتوی نازک قهوهای رنگش را روی خودش کشید. صورتش را به طرف دیوار چرخاند. بدنش را کاملاً زیر پتو پنهان کرد. با دو دست چفیه را زیر پتو روی سینهاش نگه داشته بود و سعی میکرد نفسش را حبس کند تا شبیه آدم خوابیده باشد. صدای باز شدن در اتاق که به گوشش رسید، پلکهایش را محکم فشرد. سرش را به پایین خم کرد. نباید هیچ تکانی میخورد. پرهام همزمان درحال حرف زدن آهسته با کسی بود:
- ببین! تخت گرفته خوابیده، خیالت راحت!
درسا فهمید پرهام با آتوسا تلفنی حرف میزند. لبهایش را گزید. پرهام ادامه داد:
- آره نگران نباش... دری هیچیش نشده... فقط اینقدر سربههواست که نه لامپ اتاقو خاموش کرده...
صدای تیک کلید لامپ همراه با تاریک شدن فضا بلند شد.
- نه بهت خبر داده سالم برگشته که نترسی.
صدای بسته شدن در اتاق، باعث شد درسا نفسش را آزاد کند. پتو را کنار زد و به طرف در برگشت. صدای نامفهوم حرف زدن پرهام هم لحظاتی بعد محو شد. حتماً وارد اتاق خودش شده بود. بلند شد. لبهی تخت نشست. قلبش هنوز محکم میتپید، اما دیگر خیالش راحت شده بود. نگاهی به چفیه درون دستش دوخت.
- تو رو چیکار کنم؟
چشمانش را باز درون اتاق گرداند. هر کجا میگذاشت ممکن بود مادر آن را پیدا کند. واقعاً نمیدانست چه کند؟ فرصتی هم برای سربهنیست کردنش نداشت. باید فعلاً جایی آن را مخفی میکرد تا فردا نابودش کند. چفیه مچاله شده را باز کرد و بعد چندبار آن را تا کرد تا تقریباً کوچک شد. آن را درون جیب بزرگ هودی فرو کرد. همزمان دستش به اسپری و گوشی خورد. آنها را بیرون آورد و روی میز کنار تختش گذاشت. روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد:
- فردا خونه که خلوت شد توی حیاط آتیشش میزنم.
نگاهش را به سقف دوخت و به جای خواب به فکر رفت. به فکر حرفهای امید برادر دینا.
چه کسی بیشتر از بمباران مدرسه سود میبرد؟ چطور مردم را آنقدر ترسانده بودند که کلیپهای تشییع و عزاداری کشتهشدگان اینقدر کم بود؟ یعنی با مردمی که به این راحتی میترسیدند و مخفی میشدند، میتوانستند قیام کنند؟ اگر فردا که خیزش شروع شد و مردم را دعوت به نبرد کردند، مأموران اسلحه کشیدند و باز همینطور مردم ترسیدند چه؟ چرا امید اینقدر مطمئن حرف میزد؟ یعنی یک درصد هم از جنگ نمیترسیدند؟ مگر میشد؟ پس چه چیزی آنها را مطمئن کرده بود؟ شاید هنوز داغ بودند و به عمق فاجعه پی نبرده بودند که اینقدر راحت از دفاع و پیروزی حرف میزدند!
#پایان_قسمت۲۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۳۰
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
39.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 کلیپ داستانی سفر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها از شهر مدینه به شهر مقدس قم و رحلت ایشان 🥀
🖤 اثری تولید شده با هوش مصنوعی
@Shafiei1361_Del
همراهان گرانقدر
امشب و فردا رو از دست ندید
عمه جانم حضرت معصومه کریمه ی اهل بیت(ع) در برآوردن حاجات، دستشان باز است ...🤲🥀
گرچه همیشه لطفشان شامل حالمان می شود🥺
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۲ 🎬 در حیاط را که باز کرد با خانهی تاریک روبهرو شد. هیچ نوری از پنجرههای بزرگ س
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۳ 🎬
درسا با ضربهی آرامی که پرهام به شانهاش زد، چشمانش را باز کرد:
- پاشو دری چقدر میخوابی!؟
اخم کرد. شب قبل تا دیروقت فکر کرده و نخوابیده بود و حالا چشمانش میسوخت. پتو را دوباره روی سرش کشید:
- ولم کن بذار بخوابم.
پرهام پتو را محکم از روی سر او کشید:
- پاشو دختر کلی کار داریم.
درسا «نچ»ی گفت و دستانش را روی صورتش گذاشت:
- آخه چیکار با من داری؟ برو دنبال کارت!
پرهام نفس عمیقی از سر کلافگی کشید:
- تنبلخانم! بی تو میشد که میرفتم.. عمو گفته همرامون ببریمت.
درسا هنوز بین خواب و بیداری بود. به پهلو چرخید:
- به عمو بگو بعداً میام.
پرهام از این حرف مضحک او پوزخندی زد و گفت:
- حتما بهش میگم با هودی میخوابی تا بدونه چه برادرزادهی تنبلی داره.
درسا با شنیدن کلمهی هودی کمی از خواب به طرف بیداری کشیده شد. زیر لب سؤالی هودی را تکرار کرد تا کمکم مغزش به کار افتاد و فهمید چرا با هودی خوابیده؛ از ترس پرهام. یاد چفیه افتاد و یکلحظه، تمامِ خواب از سرش پرید. وای اگر پرهام چفیه را میدید؟ خوشبختانه معلوم بود پرهام فعلاً چفیه را ندیده، چرا که هنوز داشت سرخوش حرف میزد:
- بیچاره گرگینخان... رو کیا برای چنج حساب کرده...صبح زنگ زده میگه پرهام، حتماً درسا رو هم با خودتون ببرید، دیگه وقتشه کاری دست بگیره و مسئولیتپذیر بشه.. ولی نیست ببینه این دختر هنوز زوده بیاد قاطی بزرگا.
درسا بیتوجه به حرفهای پرهام که از او فاصله گرفته بود، با قلبی به تپش افتاده و چشمان گرد شده، دستش را روی تخت و زیر بالش کشید تا چفیه را پیدا کند، اما نیافت. پس آن پارچه را کجا گذاشته بود؟ به امید اینکه آن را زیر پتو که تا روی پهلویش قرار داشت، پیدا کند، دستش را پایین برد. از ترس پرهام نمیتوانست پتو را کنار بزند. دستش همینطور که پایین میرفت به جیب قلمبه شدهی هودی خورد و در کسری از ثانیه یادش آمد که چفیه درون جیبش است. نفس راحتی کشید و تپش قلبش به یکباره آرام شد. چراکه جیب هودی بزرگ بود و پرهام را هم مشکوک نمیکرد. لبخندی نمایشی زد. یک دستش نامحسوس از ورای جیب، چفیه را فشرد. برگشت و روی تخت نشست:
- چته پرهام؟ یهریز ورور..ورور.. همینطور حرف میزنی. سرسام گرفتم.
پرهام که رو به آینهی میز آرایش در حال دست کشیدن به سر کممویش بود، به طرف او برگشت و به میز تکیه داد:
- تازه میگی چته؟ این همه حرف زدم گِل لگد میکردم؟
درسا با دو دست موهای پریشانش را از روی صورت عقب زد:
- تقصیر خودته که برای آدم خوابیده سخنرانی میکنی..بذار اول بیدار شم، بعد حرف بزن.
پرهام دستانش را در بغل جمع کرد و پوزخندی زد:
- مبارز ما رو باش! بخوایم به امید امثال شما بمونیم، رژیم چنج هیچوقت انجام نمیشه.
درسا کلافه دست به صورت خوابآلودش کشید:
- باشه بابا بیدار شدم، امر دیگه؟
- چرا با هودی خوابیدی؟
اگر هروقت دیگری بود، با بدخلقی جواب سینجیمهای همیشگیاش را میداد؛ اما اینبار به خاطر چفیهی درون جیبش، باید ملاحظهی برادرش را میکرد. سعی کرد خونسرد بماند. با بیخیالی گفت:
- ایرادش چیه؟ خسته بودم عوض نکردم.
پرهام باز پرسید:
- مامان میگفت دیشب دیر اومدی، کجا رفته بودی؟
درسا از این همه کارآگاهبازی پرهام خوشش نمیآمد؛ اما باید خونسرد میماند تا لو نرود.
- پرهامخان! با همهی لارجبودنت، اینکه هنوز منو تفتیش میکنی نشونه بدیه.
پرهام اخم کرد:
- تفتیش چیه؟ برادرتم، نگرانم.
درسا بلند شد. از کنار دست او به آینه چشم دوخت. دستی به صورتش کشید و درحالیکه موهایش را عقب سرش جمع میکرد، گفت:
- میبینی که؟ سُرومُرو گندهم... نگران چی هستی؟
#پایان_قسمت۲۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۳۱
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853