eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب شب آزادی‌ست. جای شهدا خالیست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یه_تک_پا_برم_برزخ🚶 منکر آب دهنش را قورت می‌دهد: «نکیر اون فرم استعفا رو
💥 📃 🪟 پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریه‌هایم پیچید و نفسم را به شماره انداخت. سرفه‌ای کردم و دوباره سرفه‌ای دیگر. آن‌قدر صدایش بلند بود که احساس کردم همه نگاهم می‌کنند... اما نه؛ آنها بی‌توجه از کنارم می‌گذشتند، گویی منی وجود نداشت. نگاهی به صورت‌های درهم و مبهم‌شان انداختم. اوایل برایم عجیب بود که چرا چهره‌شان را نمی‌بینم، اما بعد از سه ماه، دیگر برایم عادی شده بود. همین‌طور که حضور تو عادی شد. شب را حس کردم. ماه از میان پرده‌ی سبز، پرتوهایش را به زحمت روی اتاق می‌تاباند. تو آمدی. درست مثل همیشه... دوباره سرما به جانم افتاد؛ سرمایی که با روزهای گرم تابستان، میان شلوغی رفت‌وآمد مردم این شهر گم می‌شد. دندان‌هایم به هم خوردند. آرام از جایم بلند شدم. آدم وقتی مهمان دارد، باید ادب را رعایت کند... نگاهت کردم. همان لبخند همیشگی را به لب داشتی؛ لبخندی میان غم و شادی که هنوز از تفسیرش عاجز بودم. از سکوت میان‌مان بیزار بودم، اما می‌دانستم نمی‌توانم تو را مجبور به حرف زدن کنم. کنارم نشستی. بدنم سردتر شد؛ گویا به جای هوا، تکه‌های یخ را وارد ریه‌هایم می‌کردم. پوزخندی زدم. همه می‌گفتند نباید دوستت داشته باشم. می‌گفتند خطرناکی. می‌گفتند هر کس به تو نزدیک شود، دیگر مثل قبل برنمی‌گردد. من اما تو را می‌شناختم. تو همدم شب‌های من بودی؛ وقتی همه خواب بودند و شهر برای چند ساعت دست از دویدن برمی‌داشت. می‌نشستی کنارم و چیزی نمی‌گفتی. عجیب بود که از لبخندت نمی‌ترسیدم؛ شاید چون هیچ‌وقت مجبور نبودم جلوی تو وانمود کنم حالم خوب است. مقابل تو خودم بودم. از تاریکی‌هایم نمی‌ترسیدم؛ تو آن‌ها را می‌دیدی و عجیب بود که من هم تلاشی برای پنهان کردنشان نمی‌کردم. دوباره صدای سرفه‌هایم بلند شد؛ صدایی که با صدای بوق‌های بی‌امان در هم می‌آمیخت و کلافه‌ام می‌کرد. بوق... بوق... بوق... دستم را روی گوش‌هایم گذاشتم تا روزنه‌ای برای نفس کشیدن پیدا کنم. نفسم بالا نمی‌آمد. نبضم کند شد... سه... بوق... دو... بوق... یک... هوا ناگهان وارد ریه‌هایم شد. پوزخندی زدم و سرم را به میله‌های فلزی تخت تکیه دادم. تو کنار پنجره ایستاده بودی. اولین‌بار تو را همان‌جا دیدم. دیدارمان کوتاه بود؛ صدای فریادهایی که از گوشه‌وکنار به گوش می‌رسید، مانع می‌شد سیر نگاهت کنم. فردایش وقتی از تو گفتم، همه تکرار کردند که نباید دوستت داشته باشم. می‌گفتند تو برای هیچ‌کس خوب نیستی. اما آن‌ها تو را نمی‌شناختند؛ من می‌شناختمت. تو همیشه وقتی همه می‌رفتند، می‌آمدی. آرام... بی‌صدا... می‌نشستی کنارم و هیچ‌وقت نمی‌پرسیدی چرا این‌قدر خسته‌ام. گاهی هم مثل امشب، آن‌قدر نزدیک می‌شدی که نفسم بند می‌آمد. دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم که سوسوی اولین چراغ از پنجره روی اتاق افتاد. تو آرام رفتی؛ گویا هرگز در اتاق نبودی. سپس او آمد. صورتش مانند تمام آدم‌های این شهر برایم درهم و مبهم بود، اما چیزی در وجودش داشت که ناخودآگاه لبخند روی لبم می‌نشاند. نمی‌دانم چه بود؛ شاید گرمی دستانش وقتی انگشتانم را لمس می‌کرد... شاید لبخندش... یا شاید لباس یک‌دست سپیدش. او و رهگذر کنارش، تنها کسانی بودند که روزها به من سر می‌زدند. نگاهی به رهگذر کرد و زیر لب چند کلمه گفت. صدایش را نشنیدم، اما می‌دانستم چه می‌گوید. داشت می‌گفت:«تو امشب دوباره می‌آیی...» با خودم گفتم شاید امشب برای آخرین بار به تو فکر کنم و برای همیشه تمام شوم. شاید... یادم آمد روزهای اول او گفته بود نباید به تو فکر کنم. اما مگر می‌شد؟ تو سال‌ها بود که با من زندگی می‌کردی. نفس عمیقی کشیدم. سرم هنوز از آن بوق‌های بی‌امان سنگین بود. نگاهم به پنجره افتاد؛ ماه پشت پرده‌ی سبز پنهان شده بود. دلم برایت تنگ شده بود، همنشین شبانه... عقربه‌ها چرخیدند و تو آمدی. اما نگاهت فرق داشت. چشم به تو دوختم، ولی تو داشتی کس دیگری را می‌دیدی. سر جایم نشستم و به عقربه‌ها نگاه کردم. تیک‌تاک... تیک‌تاک... با خودم گفتم برای آخرین‌بار کنارم می‌نشینی؛ اما من ماندم و یک اتاق، یک تخت و یک پنجره... و تو... از کنارم رد شدی. دوباره صدای بوق پیچید؛ این‌بار بی‌وقفه و یک‌نواخت. پشت سرت، رهگذران دویدند و چند نفرشان از کنار اتاقم رد شدند. برای اولین‌بار چهره‌شان را شفاف دیدم؛ آن‌ها هم لباس سفید داشتند. زمان گذشت... و من نمردم. آن شب، فقط آخرین باری بود که به تو فکر کردم. صبح وقتی چشم‌هایم را باز کردم، فهمیدم هنوز اینجا، میان شهر هستم. و شاید برای اولین‌بار، تصمیم گرفتم بمانم. نمی‌دانم فردا شب می‌آیی یا نه... فقط می‌دانم آن شب، جایی میان تو و او معلق مانده بودم. و شاید... همین معلق ماندن، خود زندگی باشد. ✍ 📆 ۱۴۰۵/۶/۲۷ 🆔@tarhe_tahavol⏳ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
✍🏼مرحوم آیت الله مصباح یزدی: یک نصیحت اینکه از حالا تصمیم بگیرید یک برنامه مطالعاتی، روزی نیم ساعت وقتتان را اختصاص دهید به مطالعه کتاب های دینی، اخلاقی، اعتقادی، که راه صحیح زندگی را به شما نشان دهد. ۱۳۸۴/۰۸/۲۶ 💠 @mesbahyazdi_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۰ 🎬 نباید دینا همراهش می‌شد. برای همین شتاب‌زده به طرف خیابانشان قدم برداشت: - نه
🔥 🎬 درسا نگاهش را به فاصله‌ی کمی که تا کوچه داشتند، دوخته بود. حتی نمی‌خواست لحظه‌ای به امید نگاه کند: - شما همیشه میگید اونا دروغ میگن. امید با همان لحن خونسرد گفت: - اونا هم میگن ما دروغ میگیم، اما کی دلیل و مدرک برای حرفش داره؟ درسا کلافه سرش را به طرف امید چرخاند: - حتماً چیزی هست که میگن، حرفا که دروغ نمی‌شه. دیگر به سر کوچه خودشان رسیده بود. ایستاد. امید نگاهش را به کانکس که روبه‌روی کوچه‌ی آنها، در یک زمین خالی بود، داد: - مثل این‌که من الان ادعا کنم شما اون شب این کانکس رو آتیش زدید. رنگ از رخ درسا پرید. او را شناخته بود؟ دینا معترض گفت: - داداش؟ این حرفا چیه؟ امید جواب داد: - سوءتفاهم نشه، من اصلاً قصد تهمت‌ زدن ندارم، من‌باب مثال گفتم، شما میگید حرفا دروغ نمی‌شه، پس هرکی هرچی بگه حتماً یه چیزی پشتش هست... خب من هم الان میگم شما اون شب اینجا رو آتیش زدید، با استدلال شما، پس حرفم دروغ نیست. درسا کپ کرده بود. به سختی پچ زد: - من؟ ولی این دروغه. امید با لحنی که فقط کمی از خونسردی در آمده بود، گفت: - آها.. همین... همه حرفا لزوماً درست نیست. هر کس حرفی زد باید دلیلی برای اثباتش داشته باشه.. مثل بمباران میناب... دلیلی بدن که ما از کشتن اون بچه‌ها سود بردیم... فقط کسانی از زدن مناطق غیرنظامی سود می‌برن که در حال حمله باشن، نه در حال دفاع... الان کی حمله کرده و این بمباران به دلیل اثرات روحی و روانی که روی مردم می‌ذاره و مشغولیت ذهنی نیروهای نظامی و امدادی، به نفعشه؟ مایی که نیاز داریم مردممون برای دفاع آرامش داشته باشن و نیروهای نظامی و امدادیمون مشغولیت اضافه نداشته باشن، یا اونایی که می‌خوان روحیه‌ی ما رو بشکنن؟ درسا چیزی نداشت بگوید. امید لحظاتی بعد گفت: - ببخشید اگه وقتتونو گرفتم، خونه‌تون توی همین کوچه‌اس که وایسادین؟ درسا شتاب‌زده سر تکان داد: - بله توی همین کوچه‌اس. دینا سریع گفت: - چه جالب؟ ما سه تا کوچه پایین‌تریم. درسا لبخندی زورکی زد: - ممنونم، همراهم اومدین.. دیگه بقیه‌شو خودم میرم. خداحافظی سریعی کرد. دینا گفت: - برو به سلامت.. خواستی فرداشب هم بیا، توی میدون منو پیدا می‌کنی، مگه نه داداش؟ امید سر تکان داد: - بله، تا آخر این جنگ ما توی خیابونیم. درسا در دل پوزخند زد: «به همین خیال باشید!» بعد برای فرار از دست آن‌ها سریع برگشت. همین که دو قدم برداشت، تازه فهمید چه خبطی کرده که کوچه‌شان را به آن‌دو نشان داده. باید دست به سرشان می‌کرد تا حداقل خانه‌شان را یاد نگیرند. سر چرخاند. هنوز هر دو همان‌جا ایستاده بودند. دستی تکان داد و دینا جوابش را داد. خود را به تاریکی کوچه کشاند و داخل تورفتگی در خانه‌ای شد تا آنها خیال کنند به خانه رسیده. لحظاتی همان‌جا ایستاد و بعد سرش را کمی از لبه‌ی دیوار بیرون کشید. دیگر خبری از دینا و برادرش نبود. آنها رفته بودند. دست روی سینه‌اش گذاشت. نفس راحتی کشید و آرام گفت: _ ولی الکی ترسیدما.. اینا دیگه زیاد نمیمونن که بتونن کاری بکنن. با این حرف از مخفیگاه بیرون آمد و به طرف خانه دوید. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۹ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853