eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #در_ازدحام_تنهایی🌱 نمی‌گویم که کسی در کنارم نیست اما کسی برای من نیست! ب
💥 📃 🏜 تمام حروف روی خم شاخه‌ای زیر تگرگ بی‌وقت سحرگاهی خیس می‌خوردند و تاب برمی‌داشتند. حرف "ع" بلند گفت: بیابان و تگرگ؟ حرف "ج" که میانه‌ی انحنای آخرش روی شاخه‌ی نازک تازه جوانه زده‌ای تاب می‌‌خورد خندید و گفت: تازه این شاخه‌ی سبز را ندیده‌ای! حرف "ز" با کج خلقی گفت: شبیه یک خواب سنگین نیمه شب است. حروف دیگر روی شاخه‌ی باران خورده‌ سنگینی می‌کردند و تا زمین چند هجا فاصله داشتند، به پیچ و قوس‌هایشان تکانی دادند و با سر و صدا روی زمین ریختند. چند حرف که کنار هم روی زمین پخش شده بودند در نور کمرنگ سحر دست همدیگر را گرفتند. کلمه‌ای ساخته شد: رؤیا. حروف روی شاخه نگاهی به هم انداختند. آن‌ها هم در کنار هم معنایی می‌ساختند: عجز اما آنها دوست داشتند کنار حروف دیگری معنای تازه‌ای بسازند. "ج" روی شاخه تاب خورد و انحنایش را به لبه‌ی شاخه رساند و با صدا روی زمین پهن شد. "م" دستش را گرفت. "ع" خودش را از شاخه رها کرد و با خنده میان آن دو افتاد. "ه" با تنبلی روی زمین غلت خورد و نزدیک‌تر آمد."ز" روی شاخه تنها مانده بود. بقیه‌ی حروف بی‌تابانه منتظرش بودند تا معنا کامل شود. "ز"بیشتر از این نباید مکث می‌کرد ولی دمغ و بی‌حوصله بود. ناگهان قطره‌ی آبی رویش چکید. لیز خورد و از شاخه کنار حرف "ه"پرت شد. "ه"خمیازه‌ای کشید و دست کوتاه و تپلش را دراز کرد. همین که دستش به دست "ز" رسید ترک عمیق بیابان از شکوفه‌زاری خوش عطر لبریز شد و جویباری ترنم کنان از دوردست با عجله از راه رسید. خورشید بر ستون ابری تکیه کرد و خودش را بالاتر کشید. نسیم روی قوس رنگین کمان که به زنجیرهایی از حلقه‌های نور متصل بود در آسمان تاب می‌خورد. صدای خنده‌ی ریاحین بلند شد. چند درخت کاج و سرو و سپیدار تا کمر کش آسمان قد کشیدند. آیا حروف معجزه کرده بودند؟ بیابان خمیازه‌ای کشید. در دهان بزرگ و عمیقش چند حرف فرو رفتند و با عطسه‌ای بیرون ریختند. آسمان قهقهه زد و جویبار که شبیه پنجه‌ی بزرگی از لابلای باغ ها می‌گذشت نورباران شد. ✅ @zohreghafori✍️🏻 📆 /۰۷/۱۰ 🆔️ @tarhe_tahavol⏳️ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨ 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۹ 🎬 پرهام که موتور را نگه داشت، آتوسا با پیاده شدن مشغول مرتب کردن موهایش شد که در
🔥 🎬 پرهام رو به مردِ نشسته روی مبل کرد و گفت: - سالارخان کجاست؟ مرد بدون آنکه چشم از تصویر زنان بگیرد، موهای بلند بافته‌اش را عقب داد و با صدای بسیار نازک و پرعشوه‌ی دور از انتظاری گفت: - میاد حالا.. با افسون توی اتاقه. درسا از صدای مرد از سر انزجار ابرو درهم کشید. پرهام دست در جیب شلوارش کرد و هم‌زمان گفت: ـ برو صداش کن کار داریم. مرد نگاهی به طرف آنها چرخاند و ساعدش را بیشتر روی دسته مبل فشرد. - به من چه، خودت صداش کن! پرهام چیزی را که می‌خواست از جیب بیرون کشید و تشر زد: - تو باز چت شده آرت؟ مرد موفرفری صدا بلند کرد: - سالارخان محلش نمیده، بهش برخورده. هر چهار مرد که باز مشغول بازی شده بودند، بلند خندیدند و آرت «خفه شو!»ای گفت. یکی از دو مرد هیکلی که رو به آرت بود، ورقی از دستش روی زمین انداخت: - ما هستیما داداش! کپی او که مقابلش نشسته بود با پوزخندی بلند گفت: - داداش؟! و بعد هر چهارنفر قهقهه زدند. آرت کنترل درون دستش را روی میز انداخت و با غیظ به آنها نگاه کرد. پرهام رو به مردها کرد و تشر زد: - خفه میشید یا نه؟ اصلاً حوصله‌ی جدل ندارم. مردها سکوت کرده و مشغول بازی شدند. پرهام رو به‌ طرف آرت کرد و فلشی را که لحظاتی پیش از جیب شلوارش بیرون کشیده بود، به او داد: - اینو بزن ببینیم. آرت فلش را گرفت و پرهام رو به مردها کرد: - گودی پاشو سالارخانو خبر کن، مگه چقدر سرش گرمه که نفهمیده ما اومدیم؟ مرد موفرفری بلند شد و به راهرویی که به طرف حیاط می‌رفت، داخل شد. درسا که نگاهش همراه برخاستن گودی بلند شده بود. با سقلمه‌ی آتوسا به پهلویش به طرف او برگشت. آتوسا آرام گفت: - محو نشو، خودم همه‌ی این تحفه‌ها رو بهت معرفی می‌کنم. آرت فلش را به تلویزیون زده و سر جایش برگشت. آتوسا با چشم و ابرو اشاره‌ای به او کرد: - به اون سرخوش میگن آرت، یه نسبت خونوادگی با سالارخان داره، اما تکلیفش با خودش مشخص نیست، البته از ازل نفهمیده چی به دنیا اومده. درسا سؤالی ابروهایش را بالا داد و نگاهی به طرف آرت انداخت. موهای بلندش را بافته و ته‌ریشی به صورت داشت؛ اما همچون زن‌ها یک‌وری روی مبل نشسته و پا روی پا انداخته بود. برگشت و آرام پرسید: - ترنسه؟ - چی بگم!.. سیامک قسم می‌خورد طرف فقط ادای ترنس‌ها رو درمیاره، یه‌جورایی خودنمایی می‌کنه. درسا متعجب شد: - آخه چرا؟ آتوسا شانه‌ای بالا انداخت: - چه می‌دونم؟ سرخوشه دیگه. صدای باز شدن در اتاقی از درون راهرو آمد و بعد صدای بلند و کلفت مردی حواس همه را به طرف راهرو کشید: - احوال پرهام‌خان! مرد قوی هیکلی از راهرو داخل سالن شد. تمام عضلات ورزشکاری سینه و شکمش از دکمه‌های باز پیراهن زردرنگش عیان بود. بازو به بازوی زن جوانی داشت که موهای فر کوتاهش را که تا زیر گوشش می‌رسید، بنفش بدرنگی کرده و لباس عروسکی بسیار کوتاه سبزآبی به تن داشت. پرهام که سر در گوشی داشت و با صدای مرد بلند شده بود، برای احوال‌پرسی با مرد پیش رفت. درسا از شناختن زن همراه سالارخان متعجب شد. رو به آتوسا کرد و آرام پرسید: - این که افسونه! آتوسا خونسرد «خب؟» گفت و درسا ادامه داد: - مگه پارتنر سیامک نبود؟! آتوسا پوزخندی زد: - پارتنر؟.. نه بابا... سیامک هم می‌دونه این چقدر اوپنه، فقط برای خوشگذرونی نگهش داشته بود... وگرنه داداشم قراره بعد مهاجرت وارد رابطه جدی بشه... بهش هم خبر دادم دو روز بعد گرفتنش، این با سالارخان مچ شده، دیگه شوتش می‌کنه، فقط بذار بیاد بیرون. درسا بهت‌زده به طرف افسون برگشت که از بی‌حالی تقریباً به بازوی مرد آویزان شده بود. او دو سه ماه پیش این زن را کنار سیامک دیده بود و حالا به راحتی کنار کس دیگری. گرچه برای او هم آزادی روابط زن و مرد عادی بود و مسئله‌ای نداشت، ولی توقع نداشت این‌قدر زود نظر افسون برگردد. دو روز هم منتظر سیامک نمانده بود؟ بدتر اینکه نمی‌فهمید چرا سیامک او را به خانواده معرفی کرد؟ وقتی افسون برایش جدی نبود و می‌خواست بعد از مهاجرت فرد دیگری را جایگزینش کند! احوال‌پرسی‌های آنها که با پرهام تمام شد، پرهام جای اولش برگشت و سالارخان با پا ضربه‌ای به آرت که روی مبل دونفره‌ی کنار دیوار نشسته بود، زد. با اشاره امر به بلند شدن داد. آرت با بی‌میلی برخاست و روی مبل تک نفره نشست. سالار و افسون کنار هم روی مبل نشستند. افسون چنان خود را به او چسبانده بود، گویا ترس از فرار کردنش داشت. سالار خان هم چنان او را در آغوش گرفته بود، انگار کودکی است که نیاز به حمایت دارد. چشم درسا غریبه با چنین صحنه‌هایی نبود، اما از اینکه در چنین جلسه‌ی رسمی که قرار بود از مبارزه و نبرد و آمادگی برای جنگ حرف بزنند، چنین رفتارهای مبتذلی می‌دید، اذیت می‌شد. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۱ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا