💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ثروت_یا_زندگی💰 ___ صدای تقتق قفل در، در خانه میپیچد. قفل در جا به جا
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#سرگیجه🗣
همین که روی نیمکت مینشینم سردی فلزی نیمکت میلرزاندم. همه چیز دور سرم میچرخد. نگاهم را به نوک کفشهایم میدوزم تا اطرافم از چرخش بیفتد. دستم را در جیب شلوارم سُر میهم و گوشیام را لمس میکنم. وسوسه شدهام همین حالا به اولین شمارهای که به یادم میآید زنگ بزنم اما مقاومت میکنم. این تنها راه است که از واقعه فرار کنم. احساس میکنم در یک خیابان عریض و طویل میان جمعیتی بیشکل و بیهویت گیر افتادهام. سرم را به لبهی فلزی نیمکت تکیه میدهم. انگار که یک قطار واژگون شود همهمهای در مغزم منفجر میشود. از جا میپرم. دهانم تلخ است. بوی تند الکل بیمارستان هنوز در بینیام است. پوستم از سرما مور زده است و دندانهایم به هم میخورند. اطرافم را نگاه میکنم. یک دسته کلاغ از بالای سرم قار قار کنان رد میشوند. باز هم به دلهره میافتم. با نوک کفش به میوههای کاج که ریختهاند پای درختها ضربه میزنم. کلاغها هنوز لابلای درختها صدا میدهند.چند نفر روی نیمکتها زیر درختی نشستهاند. زنی در گوشی تلفن فریاد میزند: دوام نیاورد...قلبش نکشید...
از اتاق عمل بردندش سردخانه...
نفس در سینهام حبس شده است. نگاهم بیهدف روی آدمها بالا و پایین میشود. ساختمان بزرگ بیمارستان با دریچههای کم نور اتاقها شبیه یک دژ نظامی و نفوذ ناپذیر است. با دیدنش احساس شوم بدبختی مثل برق از تنم میگذرد. صدای دختربچهای را میشنوم که با هیجان به کسی آن سوی خط تلفن میگوید: همین حالا به دنیا آمد...بله...سالم است...گفتهاند پسر است...
نزدیک است از شدت دلهره بالا بیاورم. سرم را بالا میگیرم و به آسمان خیره میشوم. نفسم به شماره افتاده. هنوز انگشتهایم صفحهی گوشیرا لمس میکنند. یکدفعه احساس سبکی میکنم. گرمای غریبی از نوک پا تا پیشانیام بالا میآید و ناگهان از دهانم بیرون میریزد. نفس گره میخورد در گلویم و به تقلا میافتم. جمعیت بزرگی را در اطرافم حس میکنم. هیچ کس نگاهم نمیکند. چهرهها مخدوش است گویی همگی یک نفرند که به حالتهای گوناگون از کنارم میگذرد. میخواهم فریاد بزنم اما از حنجرهام صدای وحشتزدهی غریبی بیرون میزند. دستهایم هوا را چنگ میزنند. بدنم منقبض میشود. تنها نگاهم به آسمان خاکستری و بدون خورشید خیره مانده است. با تکان شدیدی روی زمین زانو میزنم و دستهایم دکمهی یقهی پیراهنم را چنگ میزند. ضربههایی سنگین میان شانههایم فرود میآید. آهسته ضجه میزنم: دارم میمیرم!
بالاخره با سرفههای شدید نفسم بالا میآید. صدایی بالای سرم میگوید: زنده ماندی و خندهی تیزی سر میدهد.
انگار روی نیمکتی افتادهام وسط یک خیابان بیسر و ته میان ازدحام آدمهای عجول رهگذر که بیاعتنا و در خود فرو رفته میگذرند. عرق سرد از تمام منفذهای بدنم سرازیر است. دستم میرود روی گوشیام. روی دکمهی ضبط صدا میزنم. خطهای کوتاه و یکنواختی روی صفحه ظاهر میشوند. زمزمه میکنم: امروز آذر مُرد. همین چند دقیقهی پیش. روی تخت خوابیده بود و سقف را نگاه میکرد... فقط یک بچه برایم مانده است. زیر کلی دستگاه در محفظهای شیشهای. مثل یک موش خیس خورده است. نه میتوانم دوستش داشته باشم نه میتوانم دوستش نداشته باشم. آذر برای همیشه در زندگیام ماند...
#پایان✅
@zohreghafori ✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۰۷/۰۳
🆔️@tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۴ 🎬 درسا با یک دست موهایش را پشت سرش نگه داشت و به دنبال پیدا کردن کشی برای بستنشا
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۵ 🎬
- الان چی میشه پرهام؟
پرهام متعجب از سوال خواهر گفت:
- چی میشه؟! خب معلومه دختر! اینا الان رفتن تو فاز عزاداری، ما میریم تو فاز نبرد مسلحانه. عمو میگفت کمتر از هفتادودو ساعت دیگه کار تهران تمومه، تهران که سقوط کرد، بقیه کشور هم کمکم سقوط میکنه..فقط باید تو صحنه باشیم.
درسا با چشمان گردشده فقط به پرهام نگاه میکرد. سرعت وقایع باورش نمیشد. یعنی ممکن بود به همین زودی؟ پرهام با همان ذوق ادامه داد:
- عمو و بابا صبح علیالطلوع رفتن سمت غرب... هورام گفته تا یه جایی محموله رو میاره... اینا هم رفتن تحویل بگیرن. یه کلیپ هم پر کرده داده دست من که امروز ببرم پیش بچهها.
درسا سوالی سر تکان داد:
- بچهها؟!
- آره، رفقای سیامک. گفت تو رو هم ببرم.
ابروهای درسا بالا پرید:
- من!؟
پرهام با گفتن «اوهوم» سرش را تکان داد:
- عمو گفت وقتشه قاطی بقیه بشی.
شادی ظریفی زیر پوست درسا دوید. مدتها منتظر این بود که او را هم حساب کنند. لبخندی زد:
- چه خوب!
پرهام بهطرف در اتاق چرخید:
- حالا هی نق بزن...
به در رسید و دستهی در را گرفت:
- زود آماده شو بریم...بدو..
در را باز کرد، اما چیزی یادش افتاد و ایستاد. برگشت و گفت:
- راستی زیاد چیتانفیتان نکنیا...
نگاهی به لباس تن درسا انداخت:
- اصلاً همین هودی و شلوار خوبه، فقط بیا یه چی بخور بریم.
پرهام بیرون رفت و درسا متعجب از توصیهی پرهام نگاهی به لباسهایش کرد. چرا نخواست لباسش را عوض کند؟ شانهای بالا انداخت. مهم نبود. برای وارد شدن به جمع مبارزها که نوع لباس مهم نبود. همین که خود را قوی نشان میداد تا آنها هم قبولش کنند، کافی بود. خواست از اتاق بیرون برود که یاد محتوای جیبش افتاد. سریع دست در جیبش کرد و چفیه زیر انگشتانش آمد. با این چه میکرد؟ در نبودش اگر مادر به هوای تمیزکاری اتاق میآمد و چفیه را میدید، چه غلطی باید میکرد؟ نگاهش را در اتاق گرداند. آن را کجا مخفی میکرد که مادر حتی برای تمیزکاری هم سراغش نرود؟ جای خاصی نبود که مطمئن باشد مادر هوس تمیز کردن آنجا به سرش بزند. دو انگشت اشاره و وسطش را روی لبهایش گذاشت و همزمان که در اتاق چشم میچرخاند، فکر کرد. هیچ راهی نبود که چفیه را از جیب هودی بیرون بیاورد؛ اما نمیتوانست آن را هم با خود به لانهی مار ببرد. آنجا پر از آدمهایی بود که این پارچهی سیاه و سفید برایشان همچون فحش ناموسی عمل کرده و میتوانست چنان نزاعی راه بیندازد که رسواییاش برای همیشه نه تنها با او، که با همهی خانوادهی آراسته بماند. در فکر بود که یادش آمد اگر چیزی مرتب باشد، مادر دوباره دست به ترتیب آن نمیزند. با خرسندی «ایول»ی به خود گفت. هودی را از تن بیرون کشید. روی تخت گذاشت. چفیه هنوز در جیبش بود. آن را وسط جیب قرار داد و آستینهای هودی را هم در جیبها فرو کرد. دو طرف لباس را روی هم تا کرد. از پایین هودی شروع به لوله کردن آن کرد و وقتی به بالای هودی رسید، همهی توده جمع شده را درون کلاه هودی فرو کرد. هودی در مرتبترین حالت ممکن جمع شده بود و مادرش دست به آن نمیزد. کشوی پایین کمد را باز کرد و چند لباس بیرون کشید. هودی را انتهای کشو گذاشت و بقیه لباسها را جلوی آن قرار داد. یک سویشرت قهوهای که سرآستین و یقهی طوسیرنگ داشت، از بین لباسها برداشت. کشو را بست. سویشرت را به تن کرد و از اتاق بیرون رفت.
#پایان_قسمت۲۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۴
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۵ 🎬 - الان چی میشه پرهام؟ پرهام متعجب از سوال خواهر گفت: - چی میشه؟! خب معلومه دخت
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۶ 🎬
درسا از حیاط وارد خانه شد. پرهام جلوی آینهی ورودی، در حال مرتب کردن دستمالسر آبیرنگ روی سرش بود. صورتش را با حولهای که کنار پرهام روی دیوار نصب بود، پاک کرد و همزمان پرسید:
- ضدآفتاب هم نزنم؟
پرهام از آینه نگاهش را به او دوخت:
- خیابون که نمیریم ضدآفتاب بخوای... اصلاً توی این زمستونی آفتاب میبینی؟
درسا حوله را آویزان کرد.
- اگه میفهمیدم چرا اینقدر غد شدی خوب بود.
پرهام برگشت:
- دری عجله دارم.. برو یه لقمه بردار راه بیفتیم... گفتم چهلدقیقه دیگه اونجاییم، تازه دنبال آتی هم باید بریم.
مچ دستش را بالا آورد و ساعتش را به درسا نشان داد:
- وقتی نمونده تلف آرایش کنی.
درسا با هوف کشیدن به طرف آشپزخانه راه افتاد. مادر از آشپزخانه فنجانی را روی اپن گذاشت:
- اینقدر عجله واسه چیه پرهام؟!.. اتاق عمل که نمیخوای بری چهل دقیقه بشه چهلوپنج دقیقه مریضت بمیره... بذار درسا راحت صبحونه بخوره.
درسا در این فاصله روی صندلی پشت اپن نشسته بود و چشم به صبحانهی چیده شده روی آن داده بود. پرهام با هوف به طرف آنها برگشت. مادر لقمهای گرفته و به دست درسا داد:
- تو غذاتو بخور مامان... عجله هم نکن.
درسا لقمه را گرفت:
- خیلی ماهی کیمیاجون!
مادر به خاطر «کیمیا» گفتنش اخمی کرد و بعد با خنده سری به اطراف تکان داد. امروز روز خوبی بود، نباید خاطر دخترش را تلخ میکرد. درسا مشغول خوردن شد و مادر از آشپزخانه بیرون زد. پرهام که تمام مدت چشم به آنها دوخته بود گفت:
- خیلیخب، فقط ده دقیقه.
پرهام روی مبل نشست و درسا دستش را بالا برد و با دهان پر «باشه بابا!» گفت. مادر پشت سر دخترش قرار گرفت:
- آروم بخور دختر!
درسا بیتوجه در حال چپاندن لقمهی دوم در دهان بود. مادر مداد فرو رفته در موهای پیچیدهی دخترش را بیرون کشید. درسا با دهان پر معترضانه «مامان!» گفت و او جواب داد:
- صد بار گفتم موهاتو درست ببند، مداد چیه آخه؟
درسا که لقمه در گلویش مانده بود به چای لب زد و بعد از قورت دادن آن گفت:
- کش پیدا نکردم.
مادر از انگشتانش به عنوان شانه برای موهای دخترش استفاده میکرد.
- بس که شلختهای! این موها اگه لخت نبود با شونه نکردنهای تو الان جنگل شده بود. مثل اتاقت که الان حتماً جنگل شده که توش کش پیدا نکردی.
درسا با یادآوری اینکه مادر نباید داخل اتاقش برود، گفت:
- به جون تو اتاق مرتبه... فقط چون خوشم از بستن مو نمیاد... اصلا کشی ندارم که بخوام پیدا کنم.
مادر درحال بافت موهای دخترش گفت:
- اینقدر این موها رو باز نگه دار که هیچی نمونه برات.
درسا در حال لقمه گرفتن جواب داد:
- خوشم از گیس و دماسبی نمیاد، شبیه حیوون میشم، انگار دم دارم.
لقمه را در دهان گذاشت و ادامه داد:
- یا باید جمعشون کنم بالا، یا بذارم باز باشه.
مادر بافت موی دخترش را تمام کرد، یکی از گیسهایش را از روی شانه جلو آورد. کش قهوهای کوچکی را از انتهای آن بیرون کشید و پای موهای دخترش بست.
- پس من حیوونیام که دوتا دم دارم.
درسا در حال خوردن ته چایاش بود. از این سوءتفاهم مادر، ابروهایش را بالا داد. فنجانش را روی میز گذاشت و با قورت دادن محتویات دهانش گفت:
- نه قربونت برم من، منظورم به تو نبود.
مادر موهای دخترش را رها کرد. درسا سریع بلند شد و نگاهش را به مادرش دوخت که با دلخوری به او چشم دوخته و دست به کمر زده بود:
- اصلاً کیمیاخاتون، اگه گیسگلابتون نبود که نمیتونست دل فرزینخان رو ببره.
مادر لبخندی زد:
- باز زبون بریز!
درسا نزدیک مادر شد و دست در شانهی او انداخت:
- راست میگم... مگه نه اینکه فرزینخان توی تولد دلنوازجون وقتی خواسته ازش آمار شما رو بگیره، پرسیده این خانم مو قشنگ اسمش چیه؟
مادر با یادآوری خاطرات گذشته بیشتر لبخند زد:
- از دست تو دختر!
درسا صورتش را نزدیک برد و آرامتر گفت:
- خودمونیم، اون روز هم همینطوری دو گیسه کرده بودی که دل بردی؟
گونههای مادر گل انداخت و خواست درسا را از خود دور کند:
- این فضولیا به تو نیومده ورپریده!
درسا روی گونههای مادرش را بوسید و عقب رفت:
- این دریِ ورپریده عاشق مامانشه، برم تا دهدقیقهی پرهام تموم نشده یه صفایی به خودم بدم.
مادر در جوابش «برو قربونت برم!» گفت و پرهام ادامه داد:
- رژ مژ نزنی دری!
درسا بعد طرف اتاقش رفت و بلند گفت:
- خیلی خب نمیزنم.
وارد اتاق شد و آهسته ادامه داد:
- حیف که بودن توی اون جمع مهمتره.
تیوپ ضدآفتابش را از روی میز برداشت و خیره به آینه گفت:
- غیرتیبازیای تو رو کجای دلم بذارم؟
#پایان_قسمت۲۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۵
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344