💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #اینجاـمیانـشهر🪟 پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریههایم پیچید و نفسم
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#ثروت_یا_زندگی💰
___
صدای تقتق قفل در، در خانه میپیچد. قفل در جا به جا میشود.
تکان میخورد و باز میشود.احسان، با کت و شلواری مشکی، وارد خانه میشود. سکوت خانه، اولین چیزی است که او را بیدار میکند.
مبلی قهوه ای رنگ، در نور کم رنگ خانه، دیده میشود. مقابلش تلویزیونی بزرگ به چشم میخورد.
پنجره هایی سیاه و کدر، کنار آشپزخانه دهان باز کرده است. خانه را استنشاق میکند؛ با تمام توانش فشار میآورد، انگار دنبال رد بویی است.
تاریکی خانه، در گوشه ای از چشمش، او را اذیت میکند.
مکثی میکند؛ آرام میگوید:
- کسی خونه هست؟ الو.. بچه ها، اینجایین؟
چشمانش را باز و بسته میکند و تمام خانه را برانداز میکند.
قدم بعدی را که بر میدارد، چشمش به اتاق بچه ها میافتد. کمدی که داخلش، هیچ چیزی دیده نمیشود.
ابروهایش را با تعجب بالا میاندازد.
میز خالی شان، باعث میشود چشمانش را روی میز قفل و نفسش را در سینه اش حبس کند. چهره اش مانند لبویی تازه، کبود میشود.
چشمانش را از میز میدزد و ابروهایش را بالا میاندازد؛ تلفنش را از داخل جیبش بر میدارد؛ لحظه ای به آن خیره میشود. تلفن را روشن میکند. چشمانش میان اسم همسرش و عباس، همکارش در بندرعباس، میچرخد.
تلفنش در دستانش میلغزد. لبانش را میجود.
دست دیگرش را در کُتی می کند که میلیون ها تومان، پولش است.
ادامه میدهد:
- بذار حالا بهش زنگ بزنم ببینم پولا چیشدش.
و بعد عباس را انتخاب میکند.
- سلام عامو چیکار داری؟ چیزی شده زنگ زدی؟
- سلامتی.. قضیه ی کانتینر توی بندر چیشد؟ پولا واریز شد؟
- آره واریز شده...
ِ سکوت داخل تلفن بیشتر از سکوت داخل خانه میشود. گویی که کسی پشت خط نیست.
صدایی که نمی شنود، تلفنش را از بغل گوشش کنار میآورد و به خدیجه، همسرش زنگ میزند.
لحظه ای بوق میخورد و تماس قطع میشود. ابروهایش را بالا میاندازد. تلفنش ویبره میرود.
پیام از طرف خدیجه است. مکثی میکند و آب دهانش را قورت میدهد.
- سلام. ما رفتیم خونه بابام، حالا خودت بمون و پولات. همش فکرت برای کارت کار میکنه.. اصلا انگار ما نیستیم.. برو بابا...
جمله که تمام میشود، دستانش میلرزد. زانوهایش شل میشود ؛ پس از چند لحظه، نفسش را بیرون میدهد و گوشی اش را پرت میکند؛ گویی که حرص تمام جملاتش را در آورده است. موهایش را چنگ میزند.
خردهشیشه هایی از صفحه تلفنش، روی سرامیک سرد داخل راهرو، میدرخشد.
- گوشی دومش را از داخل کیفش بیرون میآورد. پیام های واریزی را که نگاه میکند، همسرش و بچه هایش، چشمانش را پر میکند. سعی میکند به آن ها اهمیتی ندهد و چشمانش را میبندد.
دیگر تنها شده است. لبانش آویزان میشود.
مکثی میکند و با خودش میگوید:
- مغزم شلوغه خب. به منم حق بدین. اه.. احسان تنها شدی..
با لبانی آویزان، طرف مبل قهوه ای رنگ میرود و خودش را در میان آن همه تنهایی رها میکند.
انگشتان دستش میلرزد. تنها چیزی که در آن خانه شنیده میشود، صدای تیکتاک ساعت است.
#پایان
#قلمفضانورد✍
📆 ۱۴۰۵/۶/۲۴
🆔 @tarhe_tahavol⏳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@Avajeh404عهد مهر.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#ویژهآغازسالتحصیلی
✨عهد مهر
🎙امین اخگر
🎛 امین اخگر
#دانشآموز
#ماهمهر
@Avajeh404
@ANARSTORY
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨بوی ماه مهر
✍🏻مریم ریوشی
🎙مهشید عابدی
زنگ تمام مدرسه ها به صدا در آمد، الا مدرسه ی تو
امروز، نگفتی: مادر عجله کن مدرسه ام دیر شد
نگفتی: باید قول بدهی از آن جامدادی که دوستم خریده برایم بخری!
پول هست مادر !
به اندازه ی کافی برای لوازم تحریر امسال پول کنار گذاشته ام.
گویا مهر امسال مهربانی خدا را بر مهر مادر ترجیح دادی و به آغوش نور برگشتی
چه زیبا سفری.
در آغوش خدایت بمان و برای دنیای نا آباد ما دعاکن.
مهرت به جان و دلم مهربانم🥀
#مدرسهشجرهطیبه
#سال_تحصیلی
#مهر_ماه
با ما همراه باشید⬇️
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۳ 🎬 درسا با ضربهی آرامی که پرهام به شانهاش زد، چشمانش را باز کرد: - پاشو دری چقد
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۴ 🎬
درسا با یک دست موهایش را پشت سرش نگه داشت و به دنبال پیدا کردن کشی برای بستنشان، چشم گرداند. پرهام گفت:
- آتی میگفت بهت خبر داده میدون شلوغ شده، اما میترسید گیر افتاده باشی.
درسا برای یافتن کش بهطرف تخت برگشته بود:
- آره بهم زنگ زد.
کشی پیدا نکرد و ناچار از جاقلمی روی میز تحریر که پایین تخت بود، مدادرنگی قهوهای را برداشت. لای دندانهایش گذاشت و با صدای نامفهومی ادامه داد:
- دیدم شلوغ شده.
بهطرف آینه برگشت. موهایش را با یک دست پیچانده و با دیگری حول یک محور میچرخاند تا یکجا جمع شوند. پرهام کلافه گفت:
- خب پس چرا زود برنگشتی؟
درسا مداد را از لای دندانش برداشت. همزمان که فکر میکرد تا جوابی برای پرهام بیابد، مداد را از زیر موهای جمع شده که با یک دست گرفته بودشان داخل برد. نوک مداد که از بالای موها بیرون زد، آن را رو به پایین چرخاند و دوباره از درون موها رد کرد. بالاخره فکری به ذهنش زد:
- رفتم یه جای خلوت شعار نوشتم.. گفتم زحمتم هدر نره..
پرهام کمی اخم کرد و مردد پرسید:
- تنهایی؟ نترسیدی؟
درسا بهطرف برادرش برگشت و لبخندی نمایشی زد:
- بَه..چی فکر کردی پس؟.. خانداداش!.. شماها هنوز منو بچه میبینین، وگرنه من که دیگه بچه نیستم بترسم.
اخم پرهام باز شد و دنداننما خندید:
- دری هنوز دلخوری؟.. دیشب گفتم نخور، چون وقتش نیست!
درسا دستش را لبهی میز گذاشت و سرش را بهطرف شانهاش خم کرد آهی نمایشی کشید:
- درسای بدبخت! عجب اقبالی تو داری؟ الان که دیگه همهچی توی این رژیم آخوندی آزاد میشه تو هنوز باید واسه خوردن و نخوردن از بابا و خانداداشت اجازه بگیری... همینو ببرم کمیسیون پناهندگان اروپا به دلیل عدم آزادی و خشونت خانوادگی بهم پناهندگی میدن.
پرهام تکیهاش را از میز گرفت. تلنگری با پشت انگشت به پیشانی خواهرش زد:
- پناهجوی بدبخت! نگفتم که نخور، گفتم بذار باهم بخوریم.. چون بار اولته یکی باید کنارت باشه، دفعه اول احتیاط داره.
درسا دستش را از روی میز برداشت و با کلافگی گفت:
- پس کی دیگه؟
پرهام باز لبخند کشداری زد. لحظاتی به چشمان خواهرش نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی زود یه سور اساسی میگیرم.. شاید امشب.. دلیل خوبی براش دارم.
درسا ابروهایش را درهم کشید:
- واسه جنگ؟
پرهامی سری تکان داد:
- اونم آره، ولی بهتر از اون. میخواستم زودتر بیدارت کنم ولی مامان گفت دیر اومدی بذارم بخوابی.
دستش را روی بازوی برادرش گذاشت:
- چی شده؟!
پرهام با همان چهرهی ذوقزده دست خواهرش را گرفت:
- دیشب بالأخره مجبور شدن خبر مردنشو اعلام کنن.
درسا یک لحظه متوجه منظور برادرش نشد، اما با کمی فکر فهمید. سریع ابروهایش بالا پرید و ناباورانه گفت:
- واقعاً؟!.. گفتن؟!
پرهام هر دو دستش را باز کرد:
- مجبور شدن...
سری از لذت به اطراف تکان داد:
- دری.. کلهی سحر باید بیدار بودی شبکهها و سایتاشونو میدیدی.. خیلی باحال شده بودن.. خودِ دیدن حالشون بهم انرژی داد واسه بقیهی مبارزه. آخ... فکر نمیکردم این روزو ببینم. به پیروزی خیلی نزدیکیم، خیلی خیلی نزدیک.
درسا هم باید خوشحالی میکرد. او هم مدتها منتظر چنین روزی بود؛ اما اکنون فکر دینا نمیگذاشت از ته دل شاد باشد. لحظهای دلش سوخت. دینا الان چه حالی داشت؟ چقدر دیشب مطمئن حرف میزد و باور داشت که نمرده. الان که خبر را شنیده چه شوکی به او وارد میشد؟ حتماً امروزش سخت میگذشت. این چه فکرهایی بود که میکرد؟ سرش را کمی تکان داد تا از فکر دینا بیرون برود. راه او و دینا از هم جدا بود. دینا دشمنش بود و نباید برایش دل میسوزاند. هر چقدر هم مهربان و خوب بود، اما باید از بدی حال او لذت میبرد.
#پایان_قسمت۲۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344