@Avajeh404عهد مهر.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
#ویژهآغازسالتحصیلی
✨عهد مهر
🎙امین اخگر
🎛 امین اخگر
#دانشآموز
#ماهمهر
@Avajeh404
@ANARSTORY
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨بوی ماه مهر
✍🏻مریم ریوشی
🎙مهشید عابدی
زنگ تمام مدرسه ها به صدا در آمد، الا مدرسه ی تو
امروز، نگفتی: مادر عجله کن مدرسه ام دیر شد
نگفتی: باید قول بدهی از آن جامدادی که دوستم خریده برایم بخری!
پول هست مادر !
به اندازه ی کافی برای لوازم تحریر امسال پول کنار گذاشته ام.
گویا مهر امسال مهربانی خدا را بر مهر مادر ترجیح دادی و به آغوش نور برگشتی
چه زیبا سفری.
در آغوش خدایت بمان و برای دنیای نا آباد ما دعاکن.
مهرت به جان و دلم مهربانم🥀
#مدرسهشجرهطیبه
#سال_تحصیلی
#مهر_ماه
با ما همراه باشید⬇️
@Avajeh404
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۳ 🎬 درسا با ضربهی آرامی که پرهام به شانهاش زد، چشمانش را باز کرد: - پاشو دری چقد
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۴ 🎬
درسا با یک دست موهایش را پشت سرش نگه داشت و به دنبال پیدا کردن کشی برای بستنشان، چشم گرداند. پرهام گفت:
- آتی میگفت بهت خبر داده میدون شلوغ شده، اما میترسید گیر افتاده باشی.
درسا برای یافتن کش بهطرف تخت برگشته بود:
- آره بهم زنگ زد.
کشی پیدا نکرد و ناچار از جاقلمی روی میز تحریر که پایین تخت بود، مدادرنگی قهوهای را برداشت. لای دندانهایش گذاشت و با صدای نامفهومی ادامه داد:
- دیدم شلوغ شده.
بهطرف آینه برگشت. موهایش را با یک دست پیچانده و با دیگری حول یک محور میچرخاند تا یکجا جمع شوند. پرهام کلافه گفت:
- خب پس چرا زود برنگشتی؟
درسا مداد را از لای دندانش برداشت. همزمان که فکر میکرد تا جوابی برای پرهام بیابد، مداد را از زیر موهای جمع شده که با یک دست گرفته بودشان داخل برد. نوک مداد که از بالای موها بیرون زد، آن را رو به پایین چرخاند و دوباره از درون موها رد کرد. بالاخره فکری به ذهنش زد:
- رفتم یه جای خلوت شعار نوشتم.. گفتم زحمتم هدر نره..
پرهام کمی اخم کرد و مردد پرسید:
- تنهایی؟ نترسیدی؟
درسا بهطرف برادرش برگشت و لبخندی نمایشی زد:
- بَه..چی فکر کردی پس؟.. خانداداش!.. شماها هنوز منو بچه میبینین، وگرنه من که دیگه بچه نیستم بترسم.
اخم پرهام باز شد و دنداننما خندید:
- دری هنوز دلخوری؟.. دیشب گفتم نخور، چون وقتش نیست!
درسا دستش را لبهی میز گذاشت و سرش را بهطرف شانهاش خم کرد آهی نمایشی کشید:
- درسای بدبخت! عجب اقبالی تو داری؟ الان که دیگه همهچی توی این رژیم آخوندی آزاد میشه تو هنوز باید واسه خوردن و نخوردن از بابا و خانداداشت اجازه بگیری... همینو ببرم کمیسیون پناهندگان اروپا به دلیل عدم آزادی و خشونت خانوادگی بهم پناهندگی میدن.
پرهام تکیهاش را از میز گرفت. تلنگری با پشت انگشت به پیشانی خواهرش زد:
- پناهجوی بدبخت! نگفتم که نخور، گفتم بذار باهم بخوریم.. چون بار اولته یکی باید کنارت باشه، دفعه اول احتیاط داره.
درسا دستش را از روی میز برداشت و با کلافگی گفت:
- پس کی دیگه؟
پرهام باز لبخند کشداری زد. لحظاتی به چشمان خواهرش نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی زود یه سور اساسی میگیرم.. شاید امشب.. دلیل خوبی براش دارم.
درسا ابروهایش را درهم کشید:
- واسه جنگ؟
پرهامی سری تکان داد:
- اونم آره، ولی بهتر از اون. میخواستم زودتر بیدارت کنم ولی مامان گفت دیر اومدی بذارم بخوابی.
دستش را روی بازوی برادرش گذاشت:
- چی شده؟!
پرهام با همان چهرهی ذوقزده دست خواهرش را گرفت:
- دیشب بالأخره مجبور شدن خبر مردنشو اعلام کنن.
درسا یک لحظه متوجه منظور برادرش نشد، اما با کمی فکر فهمید. سریع ابروهایش بالا پرید و ناباورانه گفت:
- واقعاً؟!.. گفتن؟!
پرهام هر دو دستش را باز کرد:
- مجبور شدن...
سری از لذت به اطراف تکان داد:
- دری.. کلهی سحر باید بیدار بودی شبکهها و سایتاشونو میدیدی.. خیلی باحال شده بودن.. خودِ دیدن حالشون بهم انرژی داد واسه بقیهی مبارزه. آخ... فکر نمیکردم این روزو ببینم. به پیروزی خیلی نزدیکیم، خیلی خیلی نزدیک.
درسا هم باید خوشحالی میکرد. او هم مدتها منتظر چنین روزی بود؛ اما اکنون فکر دینا نمیگذاشت از ته دل شاد باشد. لحظهای دلش سوخت. دینا الان چه حالی داشت؟ چقدر دیشب مطمئن حرف میزد و باور داشت که نمرده. الان که خبر را شنیده چه شوکی به او وارد میشد؟ حتماً امروزش سخت میگذشت. این چه فکرهایی بود که میکرد؟ سرش را کمی تکان داد تا از فکر دینا بیرون برود. راه او و دینا از هم جدا بود. دینا دشمنش بود و نباید برایش دل میسوزاند. هر چقدر هم مهربان و خوب بود، اما باید از بدی حال او لذت میبرد.
#پایان_قسمت۲۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #ثروت_یا_زندگی💰 ___ صدای تقتق قفل در، در خانه میپیچد. قفل در جا به جا
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#سرگیجه🗣
همین که روی نیمکت مینشینم سردی فلزی نیمکت میلرزاندم. همه چیز دور سرم میچرخد. نگاهم را به نوک کفشهایم میدوزم تا اطرافم از چرخش بیفتد. دستم را در جیب شلوارم سُر میهم و گوشیام را لمس میکنم. وسوسه شدهام همین حالا به اولین شمارهای که به یادم میآید زنگ بزنم اما مقاومت میکنم. این تنها راه است که از واقعه فرار کنم. احساس میکنم در یک خیابان عریض و طویل میان جمعیتی بیشکل و بیهویت گیر افتادهام. سرم را به لبهی فلزی نیمکت تکیه میدهم. انگار که یک قطار واژگون شود همهمهای در مغزم منفجر میشود. از جا میپرم. دهانم تلخ است. بوی تند الکل بیمارستان هنوز در بینیام است. پوستم از سرما مور زده است و دندانهایم به هم میخورند. اطرافم را نگاه میکنم. یک دسته کلاغ از بالای سرم قار قار کنان رد میشوند. باز هم به دلهره میافتم. با نوک کفش به میوههای کاج که ریختهاند پای درختها ضربه میزنم. کلاغها هنوز لابلای درختها صدا میدهند.چند نفر روی نیمکتها زیر درختی نشستهاند. زنی در گوشی تلفن فریاد میزند: دوام نیاورد...قلبش نکشید...
از اتاق عمل بردندش سردخانه...
نفس در سینهام حبس شده است. نگاهم بیهدف روی آدمها بالا و پایین میشود. ساختمان بزرگ بیمارستان با دریچههای کم نور اتاقها شبیه یک دژ نظامی و نفوذ ناپذیر است. با دیدنش احساس شوم بدبختی مثل برق از تنم میگذرد. صدای دختربچهای را میشنوم که با هیجان به کسی آن سوی خط تلفن میگوید: همین حالا به دنیا آمد...بله...سالم است...گفتهاند پسر است...
نزدیک است از شدت دلهره بالا بیاورم. سرم را بالا میگیرم و به آسمان خیره میشوم. نفسم به شماره افتاده. هنوز انگشتهایم صفحهی گوشیرا لمس میکنند. یکدفعه احساس سبکی میکنم. گرمای غریبی از نوک پا تا پیشانیام بالا میآید و ناگهان از دهانم بیرون میریزد. نفس گره میخورد در گلویم و به تقلا میافتم. جمعیت بزرگی را در اطرافم حس میکنم. هیچ کس نگاهم نمیکند. چهرهها مخدوش است گویی همگی یک نفرند که به حالتهای گوناگون از کنارم میگذرد. میخواهم فریاد بزنم اما از حنجرهام صدای وحشتزدهی غریبی بیرون میزند. دستهایم هوا را چنگ میزنند. بدنم منقبض میشود. تنها نگاهم به آسمان خاکستری و بدون خورشید خیره مانده است. با تکان شدیدی روی زمین زانو میزنم و دستهایم دکمهی یقهی پیراهنم را چنگ میزند. ضربههایی سنگین میان شانههایم فرود میآید. آهسته ضجه میزنم: دارم میمیرم!
بالاخره با سرفههای شدید نفسم بالا میآید. صدایی بالای سرم میگوید: زنده ماندی و خندهی تیزی سر میدهد.
انگار روی نیمکتی افتادهام وسط یک خیابان بیسر و ته میان ازدحام آدمهای عجول رهگذر که بیاعتنا و در خود فرو رفته میگذرند. عرق سرد از تمام منفذهای بدنم سرازیر است. دستم میرود روی گوشیام. روی دکمهی ضبط صدا میزنم. خطهای کوتاه و یکنواختی روی صفحه ظاهر میشوند. زمزمه میکنم: امروز آذر مُرد. همین چند دقیقهی پیش. روی تخت خوابیده بود و سقف را نگاه میکرد... فقط یک بچه برایم مانده است. زیر کلی دستگاه در محفظهای شیشهای. مثل یک موش خیس خورده است. نه میتوانم دوستش داشته باشم نه میتوانم دوستش نداشته باشم. آذر برای همیشه در زندگیام ماند...
#پایان✅
@zohreghafori ✍🏻
📆 #۱۴۰۵/۰۷/۰۳
🆔️@tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083