هدایت شده از سعداء/حجتالاسلام راجی
35.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ تصاویری از جمعیت حیرتآور مردم در بزرگترین زنجیره انسانی «جانفدا»
این جمعیت عجیب، از دانشگاه فردوسی شروع و بعد از گذر از دانشگاه پزشکی، فرهنگیان پسر، فرهنگیان دختر به دانشگاه منتظری وصل شده است
این فیلم فقط "جمعیت مردمی" را نشان میدهد و جمعیت چند هزار نفری دانشجویان و اساتید، داخل دانشگاه میباشند
🔻 ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵
💠 اندیشکده راهبردی #سعداء
🆔 @soada_ir
🎤 کارگاه آموزش مصاحبه؛
«مواجهه حرفهای با موقعیتهای غیرمنتظره در مصاحبه»
🔹 مدرس: استاد سجاد محقق
نویسنده و پژوهشگر
📚 نویسنده کتابهای «خبرنگار غیراعزامی» و «حاجی غیربازاری» از دل روایتهای میدانی و سفرنامههای سوریه، افغانستان و عراق، کلی تجربهی واقعی و شنیدنی داره و حالا میخواد راز و رمز مصاحبهی خوب و حرفهای، تکنیکهای پرسشگری و گفتگوی مؤثر و همچنین مهارت مدیریت شرایط و موقعیتهای چالش برانگیز و غیرعادی در مصاحبه رو با ما در میون بذاره.
❗️ظرفیت محدود❗️
✅لینک ثبتنام:
https://artyazdplus.ir/paydari05/
📅 زمان: پنجشنبه ۱۶ مهر، ساعت ۹ تا ۱۱ صبح
📍مکان: حوزه هنری استان یزد
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
لیلا لیلا لیلا !!
تـلـقـیـن عـجـیــب یـک مـیـت ❗️
تعهد مَلک مُقرب الهی برای فردی که ...
@gowharemarefat
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۳ 🎬 آتوسا از حرص دندان فشرد: - سیامک همین روزها میاد بیرون که. افسون با بیخیالی ج
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۴ 🎬
درسا نگاه خشمگینش را از روی آتوسا برنداشت. گودی بلافاصله گفت:
- ضدحال نزن آتوسا!
باتیس ادامه داد:
- تقصیر این بچهس.
درسا تند به طرف باتیس سر چرخاند و خواست جوابی به او بدهد که آتوسا قبل از او خود را پیش کشید و گفت:
- بازی اینقدر هم مهم نیست که بحث کنیم، بعداً هم میشه بازی کرد.
باتیس یکی از ابروهایش را بالا داد. میخ چهرهی درسا مانده بود.
- بچهجون نمیتونی خلاف جریان شنا کنی، بازی، مشروب و حتی سیگار خود جریان زندگیه.
درسا با ناباوری سر تکان داد:
- خلاف جریان؟ مثل اینکه جریان رو اشتباه گرفتید، حرفای عموم رو نشنیدید؟
باتیس پوزخندی زد:
- دیر اومدی.. زود هم میخوای بری؟ پیاده شو باهم بریم، کار ما چه ایرادی داره که الکی فاز میدی؟
آتوسا با تحکم «درسا!» گفت و خواست او را ساکت کند، اما درسا که دیگر تحمل نداشت، تند جواب داد:
- نه آتوسا بذار حرف بزنم.
رو به باتیس کرد:
- میگم بهت...
نگاهش را بین مردها چرخاند:
- عمو و بابای من چرا جونشون رو گرفتن کف دستشون رفتن برای شما اسلحه بیارن؟ واسه خاطر اینکه شما اینجا بشینید به عیش و نوش و بازی؟
ماتیس معترض شد:
- دخترجون!.. یه بازی هم به ما نمیتونی ببینی؟ کو اسلحه؟ کو مهمات؟ باید تأمین کنی که بتونی توقع کنی.
درسا چشم ریز کرد:
- یعنی چی الان چیزی دستمون نیست؟.. چرا اینقدر بیخیالید.. مثلاً قراره همهچی رو عوض کنیم؟
گودی بلند شد و چیزی را از طبقهی زیرین میز تلویزیون برداشت. نگاه درسا روی قمهی درون دست او که افتاد ساکت شد. گودی گفت:
- آتوسا این دخترعموتو تفهیم کن چیزی ندادید هنوز، یعنی الان جز این قمه که امروز من همراه خودم آوردم هیچی توی این خونه نیست! سالارخان بعد گرفتن سیامک قدغن کرده چیزی همراه خودمون بیاریم. بعد این خانم میگه یه کاری کنید. میخوای دست خالی بریم وسط خیابون؟
درسا خواست جوابی بدهد که آتوسا خود را پیش کشید و با گرفتن بازوی او گفت:
- حالا درسا هم چیزی نگفت، دخترم یه خرده آتیشش تنده، نه که تازه اومده توی جمع نمیدونه ماجرا چیه!
باتیس سیگاری روشن کرد:
- از روز اول قرار ما کار بود و قرار شما تأمین...
پکی به سیگارش زد و ادامه داد:
- حالا تأمين کنید، ما کار میکنیم.
آتوسا لبخندی زد:
- نگران تأمین نباشید، کی ما شما رو لنگ گذاشتیم که این بار بذاریم؟
باتیس پکی به سیگار زد و بعد به پشتی مبل تکیه داد:
- پس تا دستمون پر بشه به بزم میگذرونیم تا وقت رزم بشه.
نگاهش را به درسا دوخت و ادامه داد:
- کار ما قاعده داره، بچهبازی نیست.
درسا دندان سایید و خواست چیزی بگوید که آتوسا کنار گوشش گفت:
- از اینا توقع نداشته باش به خیزش ما اعتقاد داشته باشن.
درسا ناباورانه به طرف او برگشت و پچ زد:
- اگه اعتقاد ندارن پس ما چرا اینجاییم؟
آتوسا بعد از لحظاتی مکث گفت:
- مجبوریم با اینا باشیم، ما آدم میخوایم و اینا هم بندهی پولن. برای پول هر کاری میکنن، پس زیاد به پروپاشون نپیچ تا دبه نکنن.
درسا آهی کشید:
- من فکر میکردم...
آتوسا ضربهای به بازویش زد، چشمکی ضمیمه کرد و گفت:
- زیاد سخت نگیر.. فعلاً آروم باش به وقتش...
صدای زنگ در بلند شد. حرف آتوسا نصفه نیمه ماند. رو به انوشک کرد:
- منتظر کسی بودین؟
انوشک سری به نشانهی نه تکان داد. همه ساکت شده بودند. آتوسا گفت:
-پس تا مطمئن نشدی کیه درو باز نکن.
انوشک برای باز کردن در بلند شد. آتوسا باز مشغول تخمه شکستن شد. باتیس و گودی به درسا چشم دوخته بودند و درسا برای اینکه نشان بدهد نگاه آن دو برایش اهمیتی ندارد، گوشیاش را از جیب بیرون کشید و چشم به آن دوخت.
#پایان_قسمت۳۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond