💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۳ 🎬 آتوسا از حرص دندان فشرد: - سیامک همین روزها میاد بیرون که. افسون با بیخیالی ج
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۴ 🎬
درسا نگاه خشمگینش را از روی آتوسا برنداشت. گودی بلافاصله گفت:
- ضدحال نزن آتوسا!
باتیس ادامه داد:
- تقصیر این بچهس.
درسا تند به طرف باتیس سر چرخاند و خواست جوابی به او بدهد که آتوسا قبل از او خود را پیش کشید و گفت:
- بازی اینقدر هم مهم نیست که بحث کنیم، بعداً هم میشه بازی کرد.
باتیس یکی از ابروهایش را بالا داد. میخ چهرهی درسا مانده بود.
- بچهجون نمیتونی خلاف جریان شنا کنی، بازی، مشروب و حتی سیگار خود جریان زندگیه.
درسا با ناباوری سر تکان داد:
- خلاف جریان؟ مثل اینکه جریان رو اشتباه گرفتید، حرفای عموم رو نشنیدید؟
باتیس پوزخندی زد:
- دیر اومدی.. زود هم میخوای بری؟ پیاده شو باهم بریم، کار ما چه ایرادی داره که الکی فاز میدی؟
آتوسا با تحکم «درسا!» گفت و خواست او را ساکت کند، اما درسا که دیگر تحمل نداشت، تند جواب داد:
- نه آتوسا بذار حرف بزنم.
رو به باتیس کرد:
- میگم بهت...
نگاهش را بین مردها چرخاند:
- عمو و بابای من چرا جونشون رو گرفتن کف دستشون رفتن برای شما اسلحه بیارن؟ واسه خاطر اینکه شما اینجا بشینید به عیش و نوش و بازی؟
ماتیس معترض شد:
- دخترجون!.. یه بازی هم به ما نمیتونی ببینی؟ کو اسلحه؟ کو مهمات؟ باید تأمین کنی که بتونی توقع کنی.
درسا چشم ریز کرد:
- یعنی چی الان چیزی دستمون نیست؟.. چرا اینقدر بیخیالید.. مثلاً قراره همهچی رو عوض کنیم؟
گودی بلند شد و چیزی را از طبقهی زیرین میز تلویزیون برداشت. نگاه درسا روی قمهی درون دست او که افتاد ساکت شد. گودی گفت:
- آتوسا این دخترعموتو تفهیم کن چیزی ندادید هنوز، یعنی الان جز این قمه که امروز من همراه خودم آوردم هیچی توی این خونه نیست! سالارخان بعد گرفتن سیامک قدغن کرده چیزی همراه خودمون بیاریم. بعد این خانم میگه یه کاری کنید. میخوای دست خالی بریم وسط خیابون؟
درسا خواست جوابی بدهد که آتوسا خود را پیش کشید و با گرفتن بازوی او گفت:
- حالا درسا هم چیزی نگفت، دخترم یه خرده آتیشش تنده، نه که تازه اومده توی جمع نمیدونه ماجرا چیه!
باتیس سیگاری روشن کرد:
- از روز اول قرار ما کار بود و قرار شما تأمین...
پکی به سیگارش زد و ادامه داد:
- حالا تأمين کنید، ما کار میکنیم.
آتوسا لبخندی زد:
- نگران تأمین نباشید، کی ما شما رو لنگ گذاشتیم که این بار بذاریم؟
باتیس پکی به سیگار زد و بعد به پشتی مبل تکیه داد:
- پس تا دستمون پر بشه به بزم میگذرونیم تا وقت رزم بشه.
نگاهش را به درسا دوخت و ادامه داد:
- کار ما قاعده داره، بچهبازی نیست.
درسا دندان سایید و خواست چیزی بگوید که آتوسا کنار گوشش گفت:
- از اینا توقع نداشته باش به خیزش ما اعتقاد داشته باشن.
درسا ناباورانه به طرف او برگشت و پچ زد:
- اگه اعتقاد ندارن پس ما چرا اینجاییم؟
آتوسا بعد از لحظاتی مکث گفت:
- مجبوریم با اینا باشیم، ما آدم میخوایم و اینا هم بندهی پولن. برای پول هر کاری میکنن، پس زیاد به پروپاشون نپیچ تا دبه نکنن.
درسا آهی کشید:
- من فکر میکردم...
آتوسا ضربهای به بازویش زد، چشمکی ضمیمه کرد و گفت:
- زیاد سخت نگیر.. فعلاً آروم باش به وقتش...
صدای زنگ در بلند شد. حرف آتوسا نصفه نیمه ماند. رو به انوشک کرد:
- منتظر کسی بودین؟
انوشک سری به نشانهی نه تکان داد. همه ساکت شده بودند. آتوسا گفت:
-پس تا مطمئن نشدی کیه درو باز نکن.
انوشک برای باز کردن در بلند شد. آتوسا باز مشغول تخمه شکستن شد. باتیس و گودی به درسا چشم دوخته بودند و درسا برای اینکه نشان بدهد نگاه آن دو برایش اهمیتی ندارد، گوشیاش را از جیب بیرون کشید و چشم به آن دوخت.
#پایان_قسمت۳۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یکبیابان_حرفهایبکر🏜 تمام حروف روی خم شاخهای زیر تگرگ بیوقت سحرگاهی
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#دار_و_ندار🧩
این روزها بیشتر ساکتم و تماشا میکنم. و با بیعاطفگیِ محض، خودم را از هر چه که میخواهد، جدا کردهام.
این حالت درونم با یک تصویر همراه است. مرد بی خیالی که روی کاناپه تلویزیون تماشا میکند، از سر بیحوصلگی کانالها را بالا و پایین میکند و از همهی اتفاقات دور و بر بیاطلاع است؛ یک نوع عدم حضور عامدانه.
به نظر من بزرگترین جوندگان حشرات هستند، برای این که آنها با آن جثههای کوچک و فاقد اهمیت میتوانند ذره ذره احساس آرامش را از بین ببرند درست مثل یک موریانه که پایههای چوبی یک تخت را به طور کامل میجود و آن وقت باید در انتظار فروپاشی بود.
به من نگاه کن! نمونهی نغز این مثال! اینجا چه کار میکنم؟ تمام بدبختیها را کنار گذاشتهام و اسکناس های زیادی هدر دادهام که فقط بتوانم یقهام را از این منجلاب بیرون بکشم...
بله، لحظات خوشی هم بوده، اما به گور تمام آن خوشیهای بیجهت.
باور کن همهاش از سر بچگی و خامی بود. مگر چند ساله بودم که این بلا را به سر خودم آوردم؟ هجده سال.
یادم است وقتی اعضای فامیلش من را که هنوز سبیلم سبز نشده بود میدیدند پنهانی و گاهی آشکار پوزخند میزدند و مادر و دختر برای پنهان کردن سن واقعیام یک تاریخ تولد جعلی از من به آنها اعلام میکردند تا بیست و یکی دو ساله به نظر برسم.
آن روزهای خامی، من هم سرباز بودم و هم در تدارک ازدواج و دلواپس زندگی. و بعدتر هم تمام زندگیام شد دویدنهای بیحاصل.
نفهمیدم چطور جوانیام رفت. این عشق و عاشقی همه چیزم را سوزاند.
آخر یکی نبود بگوید عشق یک طرفه به چه درد میخورد؟
و حالا بعد از کلی در به دری و خانه به دوشی، بعد از این همه مصیبت، و به دندان گرفتن دوتا بچهی قد و نیم قد، بعد از تمام شدن تحصیلات خانم، بعدِ از آب و گل درآمدن بچههایی که پدر و مادرشان فقط خودم بودهام آوارهی دادگاهها شدهام. آخر مگر میشود؟ گویا ماهی رسیده است به دمش! نفعم تمام شده و باید منتظر تیپا باشم.
دوست عزیز! شما که قاضی نیستید، قرار نیست رأی صادر کنید. این صحبتهای به قول شما یک جانبه صرفاً درددل مردی است که بدبختی تا گلویش بالا آمده، همین. شما هم لطف کردی و شنودهی زیاده گوییهای من بودی. باید دیگر از هم جدا شویم... چه بگویم؟! هر چه میخواهد بشود من خودم را سپردهام به دست تقدیر...
همه میگویند باز هم به ضررت میشود. مثل دو انسان متمدن رفتار کنید. سنگهایتان را از هم وابکنید. یا رومی روم یا زنگی زنگ.
آخر دیگر چه حرفی مانده؟ نه او میتواند ادامه دهد نه من، تکلیف حق و حقوق را هم باید دادگاه روشن کند. سیاههی اموالم را تسلیم دادگاه کردهام. همان ماشین لکندهام و قوطی کبریت اجارهای را. فیش حقوقیام را هم ضمیمه کردهام. فقط باید منتظر تقسیط دادگاه باشم.
نه، نه، توی چشمم فکر کنم آشغال رفت. یک فوت کوچک درستش میکند....خیلی ممنونم دوست عزیز، دیگر امیدم اول به خدا و بعد به رأی این دادگاه است.
خدانگهدار... خدانگهدر.
#پایان✅
@zohreghafori✍️🏻
📆 ۱۴۰۵/۷/۱۷
🆔️ @tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344