AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۴ 🎬 درسا نگاه خشمگینش را از روی آتوسا برنداشت. گودی بلافاصله گفت: - ضدحال نزن آتوس
#تب_تند 🔥
#قسمت۳۵ 🎬
صدای شاد انوشک سر همه را به طرف راهروی خروجی کشاند:
- بَه!.. ببینید کی اینجاست!
مردی سرخوش صدا بلند کرد:
- کجایید رفقا؟ مازارخان اومده!
ابروهای درسا بالا رفت. آتوسا درحالیکه با تنفر زمزمه میکرد:«این تحفه که باز اومد!» برگشت و باز مشغول تخمه خوردن شد. درسا متوجه حرف او شد و برای دیدن مرد تازهوارد مشتاقتر.
مرد جوانی با لباس پلنگی نظامی از راهرو درآمد. نگاه درسا از دیدن لباس او گرد شد. مرد جوان، موهای کوتاهی داشت و ریش و سبیلی سیاه صورتش را پوشانده بود. گودی که با شنیدن صدای او بلند شده بود، به استقبالش رفت:
- پسر! تو چطور در رفتی؟!
مازار دو دستش را بالا برد:
- عه؟!.. گودی فرفری؟
گودی هم دو دستش را بالا برد و هر دو، کف دستانشان را به هم کوبیدند و بعد در آغوش هم فرو رفتند.
باتیس بدون آنکه از جا برخیزد، گفت:
- مازار! گفتیم فرستادنت خط مقدم!
مازار از گودی جدا شد و رو کرد به دو برادر دوقلو:
- مفتخورای گردنکلفت هم که هستن...
نگاهی روی میز چرخاند و ادامه داد:
- سوروسات هم مهیا کردید... ولی تنها تنها نامردا؟
همزمان که زیپ اورکتش را باز میکرد رو به آرت کرد:
- هی آرت!... پاشو بساط مخصوص منو بیار، من از همهی اینا نسخترم.
آرت که تا اینزمان خود را به بیخیالی زده بود، با غرغری زیر لب بلند شد و به طرف آشپزخانه راه افتاد. مازار اورکتش را بیرون آورد. روی پشتی مبل انداخت. سر جای گودی نشست، آخیش گفت و ادامه داد:
- جون خودتون خیلی وقته به خودم نرسیدم.
در همین حین چشمانش به آتوسا و درسا افتاد و زود گوشهی لبش بالا رفت. خود را جلو کشید:
- ببین کی اینجاست؟!.. آتوساخانم!.. پرهامخان خبر دارن اینجایی؟
درسا طعنه لحن مازار را خوب فهمید؛ اما دلیل و معنی آن را نفهمید. اصلاً مازار چه ربطی به دخترعمویش داشت که طعنه بزند؟
آتوسا پشت چشمی نازک کرد. بدون آنکه دست از شکستن تخمه بکشد، گفت:
- خودش اینجاست، با سالارخان جلسه داره.
مازار سری تکان داد:
- پس داره جای سیامکو میگیره.
آتوسا که نگاهش را بیهدف به تصاویر تلویزیون داده بود، گفت:
- سیامک همین روزا میاد میشینه جای خودش.
مازار فقط پوزخندی زد و نگاهش را از آتوسا به طرف درسا چرخاند. لبخند محوی زد و میخ درسا شد:
- بانو رو معرفی نمیکنی آتوسا؟
این بار درسا به جای آتوسا گفت:
- من درسام، خواهر پرهام.
مازار ابروهایش را بالا داد و «آهان»ی گفت و چند بار آرام سر تکان داد:
- خوشبختم که یه آراستهی دیگه هم به جمعمون اضافه شد.
آرت یک سینی روی میز گذاشت که یک بطری سرخرنگ، یک نیملیوان و چند سیگار پیچیده شده، درون یک جاسیگاری در آن بود. مازار یکی از سیگارها را برداشت و با فندکی که روی میز بود، آن را گیراند و بعد سرجایش نشست. بوی عجیبی به مشام درسا زد که شبیه بوی هیچ سیگاری نبود.
مازار خم شد. بطری را برداشت. در آن را باز کرد و به طرف درسا گرفت.
- همراهی میکنید؟
درسا سری به اطراف تکان داد:
- نه!
مازار ابرویی بالا انداخت:
- چرا؟.. میدونی این بطری مخصوص منه و مازار هم عادت نداره به هرکسی تعارفش کنه؟
افسون از جایی که لم داده بود، با بیحالی گفت:
- زحمت نکش، خانم پاستوریزهس... یه دونه از اون کشیدنیهاتو اَخ کن این طرف.
درسا اخم کرده به طرف او برگشت. افسون سیگاری را که مازار برایش پرت کرده بود را از روی پاهایش برداشت و درحالیکه پاهای عریانش را روی هم میانداخت، با فندکی آن را گیراند. پکی زد و بعد بین انگشتانش نگه داشت. رو به درسا کرد:
- چته ترش کردی؟ مگه دروغه؟
مازار از مایع برای خودش ریخت:
- من که خوشم اومد... خوبه مثل تو باشه.. اینقدر بخوره که وا بره؟
درسا درک نمیکرد چرا مازار باید از او حمایت کند؟ به طرف او برگشت. مازار لیوانش را بالا آورد و ادامه داد:
- این خصلت آراستههاست که افتخار نمیدن هرجایی با هر کسی بخورن، امیدوارم زود خودی محسوب بشیم برای بانو.
آتوسا بدون آنکه چشم از تلویزیون بردارد، گفت:
- خوبه ما رو میشناسی و باز تعارف میزنی.
مازار نگاهش را به طرف آتوسا چرخاند:
- فکر کردم یکیتون شاید یه مدل دیگه باشه.
آتوسا همانطور که نگاه به صفحه تلویزیون دوخته و تخمه میشکست، طعنه زد:
- خب اشتباه فکر کردی.
لحن حرف زدن این دو نفر باهم طوری بود که گویا چیزی بین آنها بوده و درسا نمیدانست چه!
#پایان_قسمت۳۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۸
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
حاجی حتما خودت میدونی ولی خب باید بگم که خدا چند وقتیه از بعد رفتنت، انگاری کره زمین رو انداخته تو سانتریفیوژ تا آدمهای پاک و ناپاک جدا بشن. از سال ۴۰۳ که دیگه سرعت رو حسابی برده بالا. اونقدری که دیگه یادم نمیمونه کیا زندهن کیا شهید
بیزحمت وساطت کن ما رو توی خوبا راه بدن پرت نشیم بیرون.
#حاج_قاسم
#شهید
@atashbe_ekhtear_r
671.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش ها به اظهارات اخیر ظریف در تجمعات شبانه:
ظریف قدّ دهنت حرف بزن
🆔 @GizmizTel 💯